پرش به محتوای صفحه

خاک که آدم نیست

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۱۶

صفحه

۱۳۹۶

سال چاپ

رقعی

قطع

این داستان جریان انقلاب در سال‌های قبل از آن را به تصویر می‌کشد؛ سپس به آرامی وارد حوزه جنگ ایران و عراق می‌شود و یک دارم را از ناگفته‌های انقلاب و جنگ از دید پزشکی به نام اعلاءالدین روایت می‌کند. «آفتاب می‌درخشید. گورستان پُر بود از جمعیت. انبوه مردم برای خاک‌سپاری دو مرد سرشناس شهرشان آمده بودند. اتومبیل‌های زیادی مردم را به آنجا منتقل می‌کردند. آفتاب با ه

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-066999
شابک
۹۷۸۶۰۰۰۳۰۵۸۶۴
تعداد صفحه
۲۱۶
قطع
رقعی
وزن
۲۴۲ گرم
سال انتشار شمسی
۱۳۹۶

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درویش

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

این داستان جریان انقلاب در سال‌های قبل از آن را به تصویر می‌کشد؛ سپس به آرامی وارد حوزه جنگ ایران و عراق می‌شود و یک دارم را از ناگفته‌های انقلاب و جنگ از دید پزشکی به نام اعلاءالدین روایت می‌کند. «آفتاب می‌درخشید. گورستان پُر بود از جمعیت. انبوه مردم برای خاک‌سپاری دو مرد سرشناس شهرشان آمده بودند. اتومبیل‌های زیادی مردم را به آنجا منتقل می‌کردند. آفتاب با همهٔ توانش گورستان را داغ کرده بود. اعلاءالدین خورشید را گم کرده بود. آدمک‌ها در گورستان جای آدم‌ها را گرفته بودند. امید اعلاءالدین وقتی از همه جا بریده شد که مادر با اشک از او خواست که «بذار آخرین تصمیم رو داداشت برای پدرت بگیره.» اولین بار بود که مادر به فریبرز لقب «داداش» می‌داد. حاج‌بایرام بزرگ‌تر از سلیم بود؛ گور او زودتر آماده شد. نگین‌های عینک آفتابی فریبرز زیر نور خورشید می‌درخشید.»