خانۀ خاموش
۴۴۰
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “خانه خاموش” نوشتۀ اورهان پاموک ترجمۀ مرضیه خسروی در آغاز کتاب خانۀ خاموش می خوانیم گفتم: «غذا حاضر است خانم بزرگ، بفرمائید سر میز.» چیزی نگفت، همانطور ایستاده به عصایش تکیه داده بود. به سمتش رفتم و تا کنار میز همراهیاش کردم. زیر لب غرولند میکرد. به آشپزخانه رفتم، همراه با ظرف غذا برگشته و جلویش گذاشتم. نگاهی انداخت اما دست به غذا نبرد. مانده بودم قض
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-831258
- تعداد صفحه
- ۴۴۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی مرضیه خسروی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “خانه خاموش” نوشتۀ اورهان پاموک ترجمۀ مرضیه خسروی در آغاز کتاب خانۀ خاموش می خوانیم گفتم: «غذا حاضر است خانم بزرگ، بفرمائید سر میز.» چیزی نگفت، همانطور ایستاده به عصایش تکیه داده بود. به سمتش رفتم و تا کنار میز همراهیاش کردم. زیر لب غرولند میکرد. به آشپزخانه رفتم، همراه با ظرف غذا برگشته و جلویش گذاشتم. نگاهی انداخت اما دست به غذا نبرد. مانده بودم قضیه از چه قرار است که ناگهان متوجه شدم؛ دستمال سفرهاش را در حالی که کنار گوشهای بزرگش خم شده بودم، به گردنش بستم. گفت: «ببینم امشب چی درست کردی؟» گفتم: «بادمجون شکم پر، همونی که دیشب خواسته بودید.» «از ظهر مونده؟» بشقاب را مقابلش کشیدم. قاشق را برداشت و همچنانکه مشغول حرف زدن بود بادمجان را به هم زد. بعد از کمی غرولند مشغول خوردن شد. گفتم «خانم بزرگ سالادتون هم اینجاست.» و به آشپزخانه برگشتم. یک بادمجان هم برای خودم برداشته، نشستم و مشغول خوردن شدم. چند لحظه بعد صدا زد: «نمک! رجب نمک کجاست؟» بلند شدم و سرم را از در آشپزخانه بیرون بردم و دیدم نمک درست کنار دستش قرار دارد. «نمک همون جا کنار دستتونه!» گفت: «اینم رسم تازه است، چرا وقتی من غذا میخورم میری آشپزخونه؟» جواب ندادم. «فردا نمیآن؟» گفتم: «میآن خانم بزرگ، میآن. نمک نمیخواستید؟» گفت: «حرف رو عوض نکن. نمیآن؟» گفتم: «فردا میآن… تلفن زدن.» «دیگه چی داریم؟» بادمجان نیم مانده را برداشتم و لوبیا چیتی را در ظرف تمیزی ریختم. به محض اینکه شروع کرد به هم زدن لوبیا، من هم به آشپزخانه برگشتم و مشغول غذا خوردن شدم. کمی بعد این بار صدا زد، فلفل! اما خودم را به نشنیدن زدم. بار دیگر فریاد زد. میوه. رفتم و کاسهی میوه را جلویش گذاشتم. دستهای ظریف و پر از لکش همانند عنکبوت خستهای شروع به گشتن در بین هلوها کرد. در نهایت متوقف شد. «همشون پلاسیدهان! اینا رو از کجا پیدا کردی؟ از زیر درخت جمع کردی؟» گفتم: «پلاسیده نیستن خانم بزرگ. خیلی خوبن. اینا بهترین هلوها هستند. از میوهفروشی خریدم. خودتون هم خوب میدونید که این طرفا دیگه درخت هلویی نمونده…» او بدون توجه یکی از هلوها را برداشت. داخل آشپزخانه برگشته بودم تا غذایم را تمام کنم که فریاد زد. «جمع کن! رجب؛ کجایی بیا اینها رو بردار.» با عجله به اتاق برگشتم و وقتی سفره را نگاه کردم دیدم هلوها را نیمهخورده رها کرده. «حداقل اجازه بدید براتون زردآلو بیارم خانوم بزرگ، چون بعدش نصف شب من رو بیدار میکنید و میگید گرسنهتون شده.» گفت: «دستت درد نکنه، دیگه بیشتر از این نتونستم از اون میوههای زیر درختی بخورم. جمع کن اینها رو!» خم شدم و دستمال سفره را از گردنش باز کردم. در حالی که دهانش را پاک میکرد به صورتش حالت خاصی داد، انگار داشت دعا میکرد. از جایش بلندشد. «من رو ببر بالا!» به من تکیه داد و چند پلهای بالا رفتیم، هنوز به پلهی نهم نرسیده بودیم که بار دیگر ایستادیم تا نفسی تازه کنیم. نفسنفسزنان گفت: «اتاقاشون رو آماده کردی؟» «بله آماده کردم.» گفت: «خیلی خوب بریم!»و باز بهراه افتاد. دوباره شروع کردیم به بالا رفتن. وقتی به پلهی آخر رسیدیم گفت: «این هم نوزدهمی، خدا روشکر.» و وارد اتاقش شد. گفتم: «چراغتون را روشن بزارید! من میخوام برم سینما.» گفت: «مرد گنده سینما رفتنت چیه! به هرحال دیر نکنی.» «نه زود میآم.» برگشتم طبقهی پائین و لوبیایی که برای خودم کشیده بودم را تمام کرده و ظرفها را جمع کردم. پیشبندم را باز وکراواتم را بستم، ژاکتم را پوشیده و کیف پولم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. نسیم خنکی از سمت دریا میوزیدو برایم لذتبخش بود، خشخش برگهای درخت انجیر به گوش میرسید. در باغ را بستم و به سمت ساحل بهراه افتادم. به محض تمام شدن دیوار باغ خانهمان، پیادهرو و خانههای جدید بتنی آغاز شدند. ساکنین این خانهها در بالکنها یا حیاطهای کوچک و تنگشان نشسته و مشغول تماشای اخبار بودند؛ زنها کنار منقلها ایستادهاند اما آنها هم مثل بقیه مرا نمیبینند. توریهای کبابپزی پر از گوشت و دود هستند. از این خانوادهها و وجود این همه شور و نشاط تعجب میکنم. اما با فرا رسیدن فصل زمستان دیگر کسی این اطراف باقی نمیماند و آنوقت است که در این کوچههای سوت و کور با شنیدن صدای قدمهای خودم وحشتزده میشوم. سردم شد، ژاکتم را پوشیدم و وارد کوچههای کناری شدم. برایم عجیب است که همهشان در یک زمان خاص مشغول تماشای تلویزیون و خوردن غذا شدهاند! در میان کوچهها میگردم. ماشینی وارد یکی از کوچهها شد، آقای خستهای که تازه از استانبول رسیده بود پیاده و کیف به دست وارد خانه شد. انگاری که با دیدن اخبار خستگیاش از تن بهدر خواهد شد برای تماشای آن بهاندازهی خوردن غذایی که به تأخیر افتاده بود، عجله دا



































