خانۀ پرنده
۱۴۹
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب خانۀ پرنده نوشتۀ جانی روداری ترجمۀ مسعود جواهری چنیجانی گزیدهای از متن کتاب بَه! دوبار هم بَه! هفدهم ژانویه، ساعت ششونیم بعدازظهر پسر بچهای به نام جامپیِرو بیندا [1] معروف به جیپ (مخفف جامپیِرو)، هشت ساله همراه خانوادهاش ساکن میلان، در خیابان ستّپمرینی [2] ، پلاک ۱۷۵، واحد ۱۴، تلویزیون را روشن میکند، کفشهایش را درمیآورد و در مبل چرم مصنوعی سبز
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-760145
- شابک
- ۱۴۰۱۰۷۲۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۴۹
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی مسعود جواهری چنیجانی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب خانۀ پرنده نوشتۀ جانی روداری ترجمۀ مسعود جواهری چنیجانی گزیدهای از متن کتاب بَه! دوبار هم بَه! هفدهم ژانویه، ساعت ششونیم بعدازظهر پسر بچهای به نام جامپیِرو بیندا [1] معروف به جیپ (مخفف جامپیِرو)، هشت ساله همراه خانوادهاش ساکن میلان، در خیابان ستّپمرینی [2] ، پلاک ۱۷۵، واحد ۱۴، تلویزیون را روشن میکند، کفشهایش را درمیآورد و در مبل چرم مصنوعی سبز رنگ مچاله میشود تا از سریال «ماجراهای پن نای سفید [3] » لذت ببرد. در سمت راستش، روی مبلی دیگر، برادر کوچک جیپ، فیلیپو بیندا، [4] معروف به فیلیپ، چمباتمه زده بود. او هم، برای راحتی، کفشهایش را درآورده بود و نامرتب در جاهای مختلف، کف اتاق رها کرده بود. علیرغم تفاوت سنیشان، باشگاههای فوتبال، این دو برادر را از هم متمایز میکرد: جیپ طرفدار باشگاه اینتر و فیلیپ طرفدار باشگاه میلان بود، ولی این جریان چندان اهمیتی برای داستان ما ندارد، ماجرای اصلی به سر ساعت ششوسیوهشت دقیقه برمیگردد، زمانیکه جیپ در یکآن، مورموری در پاهایش، درواقع نوعی خارش در داخل پا نه روی پوستش، احساس میکند. در ساعت ششوسیونه دقیقه، جیپ احساس کرد توسط نیروی ناشناختهای بهطرز غیرقابل تحملی دارد کشیده میشود. از روی مبل به پرواز درآمد، چند لحظهای در هوا مثل موشک آمادۀ پرتاب به فضا، تکانهایی کوچک خورد، و درحال پرواز اتاق را طی کرد و سر وتَه به درون تلویزیون پرتاب شد. مجبور شد سریع پشت صخرهای پنهان شود تا از تیرهای سرخپوستان، که از هر طرف پرتاب میشدند، خود را در امان نگاه دارد. بههرحال، با نگاهی متعجب از زاویۀ جدید، به اتاق خیره شده بود، به مبل خالی، همان که کفشهایش نزدیک پایههایش مانده بود و مبلی که فیلیپ اشغال کرده بود و صداهای عجیبی از خود درمیآورد: «بَه! دوبار هم بَه! چگونه توانستی؟ حتی شیشۀ تلویزیون هم نشکسته.» «فیلیپ، چه میدانم چطور انجام دادهام.» «ولی دقیقاً مثل پن نای سفید داخل صفحۀ تلویزیون هستی. از کجا رد شدی؟» «فیلیپ، چه میدانم از کجا رد شدم.» «دست مریزاد! سه بار هم! ولی یک ذره خودت را بکش کنار، چون نمیگذاری خوب ببینم.» «فیلیپ، آخه چه جوری با اینهمه تیر؟» «حسابی ترسو هستی. بههرحال من که چیزی نمیبینم.» بههرحال خوبها، مثل هر جمعه، بدون توجه به جیپ، در حال عقب نشاندن بدها بودند. قبیلۀ پن نای سفید، در حال پیروز شدن بر دشمنانشان بودند. صحنه سریع و بدون سروصدا شد. جیپ، به جای اینکه خود را در پشت صخرهای بیابد، خود را چمباتمهزده لای دستوپای یک اسب یافت. «آهای آهای!» فیلیپ هراسان فریاد زد. ولی هیچ خطری نبود، اسب رامشده بود. فیلیپ گفت: «حالا که آنجا هستی از پن نای سفید بپرس چرا دو هفتهای از نو ولا تو نانت خبری نیست.» «او مگه ایتالیایی میفهمه؟» «خب، تو اول بگو: هوگ!» جیپ گفت: «هوگ.» ولی پن نای سفید سرش به چیز دیگری مشغول بود: دقیقاً همان موقع مشغول آزاد کردن زنش با موهای مشکی بافته شده، از تنۀ درختی بود که در زمین فروکرده بودند، باز هم جیپ با خجالت گفت: «هوگ، هوگ.» فیلیپ تشویقکنان: «بازهم محکمتر! میبینی که میترسی؟ قابل درکه، طرفدار باشگاه اینترمیلان…» «و تو که طرفدار باشگاه میلان هستی برای خودت راحت در مبل نشستهای.» «خب، که اینطور؟ حالا من تلویزیون را خاموش میکنم، و تو را محو میکنم.» فیلیپ این را گفت و با دستان دراز، بدون آنکه کفشش را به پا کند به طرف دکمۀ تلویزیون پرید. «نه!» با تمام قدرتش فریاد زد. «آره که خاموش میکنم.» «مامان، کمک!» توی آشپزخانه، خانم بیندا مشغول اتو کردن لباسها بود، گفت: «چه خبره؟» «فیلیپ میخواهد تلویزیون را خاموش کند.» مامان که همیشه صبور بود، توصیه کرد که: «مؤدب باش.» «آخه اونه که پریده توی صحنه.» مادر همانطور که اتو میکرد گفت: «جیپ، شوخی را کنار بگذار، به تلویزیون دست نزن که خراب میشه.» فیلیپ توضیح داد: «اگر فقط دست میزد خوب بود، جالب اینجاست که دقیقاً رفته داخلش. فقط اینکه کفشهاش را بیرون ول کرده.» خانم بیندا توضیح داد: «بارها و بارها به شما توصیه کردم که پای برهنه داخل خانه راه نروید.» جیپ گفت: «فیلیپ هم بدون کفش است.» خانم بیندا تصمیم گرفت مداخله کند. اتو را گذاشت و از دم در سرک کشید. «جیپپپ!» «مامان!» «پسرم، خدا مرگم بده! چی به سرت اومده؟» جیپ سکسکهکنان توضیح داد: «من گناهی ندارم، مطمئن باش، من راحت آنجا نشسته بودم…نگاه کن،» و مبل را نشان داد بلکه مبل به نفع او شهادت بدهد. در آن زمان عمهاش که از بازی بلیت بختآزمایی برمیگشت وارد خانه شد. درحالیکه نگاهی تحقیرآمیز به خانم بیندا میانداخت گفت: «چه چیزهایی که باید ببینم! تو اجازه میدی که بچههایت چنین کارهای خطرناکی انجام بدهند؟» عمه با دو جمله آگاه شد، ولی متقاعد نشد. «آره، آره، حالا





































