خداحافظ گاری کوپر
۲۸۸
صفحه
۱۳۹۱
سال چاپ
شومیز - رقعی
نوع جلد
کتاب خداحافظ گاری کوپر نوشتهی رومن گاری ، نویسندهی فرانسوی است. این رمان یک رمان معمولی نیست؛ بلکه میتوان آن را اثری همزمان سیاسی و فلسفی دانست. شخصیت اصلی این داستان لنی جوان 21سالهای است که برای فرار از جنگ ویتنام به سوئیس و خانهی دوست روشنفکرش باگ در کوههای آلپ میگریزد؛ خانهای که پناهگاه جوانهای دلزده از تمدن شده است. آدمهایی که میخواهند از جه
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-367793
- تعداد صفحه
- ۲۸۸
- نوع جلد
- شومیز - رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیلوفر
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سروش حبیبی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب خداحافظ گاری کوپر نوشتهی رومن گاری ، نویسندهی فرانسوی است. این رمان یک رمان معمولی نیست؛ بلکه میتوان آن را اثری همزمان سیاسی و فلسفی دانست. شخصیت اصلی این داستان لنی جوان 21سالهای است که برای فرار از جنگ ویتنام به سوئیس و خانهی دوست روشنفکرش باگ در کوههای آلپ میگریزد؛ خانهای که پناهگاه جوانهای دلزده از تمدن شده است. آدمهایی که میخواهند از جهان پر از سیاستورزی، تبعیض و ریاکاری دور باشند. بیشتر این جوانها هم آمریکایی هستند. شاید به تعبیر لنی «وقتی آدم کشوری به این بزرگی و نیرومندی پشت سر دارد، راهی جز فرار برایش نمیماند.» لنی شخصیت جالبی دارد. او عاشق اسکی است و اعتقاد دارد قوانین زندگی فقط در ارتفاع بالاتر از 2000 متر قابلقبولاند. برخی شخصیت لنی را شبیه شخصیتهای چیناسکی، فردینان و هولدن در آثار بوکفسکی، سلین و سلینجر میدانند؛ چون او هم مانند این شخصیتها خود را در تعاریف و قالبهای کلیشهای جامعه جای نمیدهد. کتاب خداحافظ گاری کوپر را سروش حبیبی ترجمه کرده است. در بخشی از متن کتاب اینطور میخوانیم: «در اوایل تابستان، که برف بساط خود را جمع میکرد و سروکلهی همه جور آدمهای عجیب و غریب پیدا میشد به خانهی باگ میآمد. دو تا از بچههای دورف او را بالا میسراندند. پلیس دورف عمیقا از ما بیزار بود و به کوچکترین بهانه همهمان را از دهکده بیرون میکرد. چند بار خانه را بازرسی کرده بودند. دنبال ال ـ اس ـ دی و شاهدانه و از این جور چیزها میگشتند. اما بچهها این چیزها را آن پایینها پیش پاپا جان و مامان جانشان گذاشته بودند و مدتها بود دست از پا خطا نمیکردند.»

































































