کلاغ ها هم بستنی می خورند
عاشق زاغ سیاه مادرم شده بودم و مینای پدرم را میپرستیدم. تحت هیچشرایطی نمیخواستم او را از دست بدهم. پرنده مینا باشد یا زاغ سیاه نوک سرخ، بالاخره پرواز میکند. مینا ساک به دست بود؛ آن طرف گیت پرواز، پشت شیشهها. من و تو چسبیده بودیم به خنکای شیشه، بخار دهان گرم تو شیشه را مات کرده بود. در خواب و بیداری چشمهای کوچکت، با انگشتهای ظریف و دوستداشتنیات، شکلی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-301772
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از کتاب کوله پشتی
مشاهدهی همهتوضیحات
عاشق زاغ سیاه مادرم شده بودم و مینای پدرم را میپرستیدم. تحت هیچشرایطی نمیخواستم او را از دست بدهم. پرنده مینا باشد یا زاغ سیاه نوک سرخ، بالاخره پرواز میکند. مینا ساک به دست بود؛ آن طرف گیت پرواز، پشت شیشهها. من و تو چسبیده بودیم به خنکای شیشه، بخار دهان گرم تو شیشه را مات کرده بود. در خواب و بیداری چشمهای کوچکت، با انگشتهای ظریف و دوستداشتنیات، شکلی مبهم روی بخار نشسته بر شیشه میکشیدی. معلوم نبود، مینا بود یا کلاغ، هواپیما بود یا دوچرخه. حواست به من نبود. به مینا هم نبود. ولی مینا داشت تو را نگاه میکرد از عمق چشمهایی که آن طرف شیشه اسیر بود، در چند وجبی تو، دست میکشید به شیشه. قرار گذاشته بودیم کاری نکند تو بفهمی. تو هم آنقدر بچه بودی که به خیر گذشت. مینا داد زد: «همه برابرند» بعد انگشت اشارهاش را به من و تو نشانه رفت و گفت: «ولی بعضیها برابرترند.» میدانست از «اورول» خواندهام. وقتی زندان بود برایش برده بودم. دوست داشت. میگفت: «برایم کتاب بیاور. آرزوهایم را پاک میکند.مثل تخته سیاه شدهام؛ هرچه بیشتر میخوانم سفیدتر میشوم.» هواپیما هم رفت. من و تو فقط صداش را شنیدیم. مینا برای همیشه رفته بود. نپرسیدم کجا. نگفت کجا. عادت نداشت به سوالهایم جواب بدهد. عادت کرده بودم تا چیزی نگفته نپرسم. درست مثل پرندهها که آدم را از راز و رمز زندگیشان چیزی نمیفهمد. از عشقهاشان، از رفتنهاشان، و پر گشودنهاشان…



































