کتاب ساعت های استخوانی
۹۴۴
صفحه
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
«ساعتهای استخوانی با تعلیق نفسگیر و لطافتطبعی فانتزی، گلچینی غنی از رئالیسم آشنا، فانتزی گوتیک و چشماندازی آخرالزمانی ارائه میکند. «واشنگتون پست» دیوید میچل جادوگر آفریننده داستانهای بهم پیوسته و استاد در آمیختن ژانرهای گوناگون رمان مسحورکنندهاش، «ساعتهای استخوانی» را با ابتکارات و لطافتطبع بسیاری نوشته است؛ این کتاب جذابترین داستانی است که تا حالا
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-500560
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۱۸۲۲۵۹۹
- تعداد صفحه
- ۹۴۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از کتابسرای تندیس
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی نادر قبله ای
مشاهدهی همهتوضیحات
«ساعتهای استخوانی با تعلیق نفسگیر و لطافتطبعی فانتزی، گلچینی غنی از رئالیسم آشنا، فانتزی گوتیک و چشماندازی آخرالزمانی ارائه میکند. «واشنگتون پست» دیوید میچل جادوگر آفریننده داستانهای بهم پیوسته و استاد در آمیختن ژانرهای گوناگون رمان مسحورکنندهاش، «ساعتهای استخوانی» را با ابتکارات و لطافتطبع بسیاری نوشته است؛ این کتاب جذابترین داستانی است که تا حالا گفته شده است. ساعتهای استخوانی که غنی از شخصیتها و قلمروهای ممکن است، رمانی رنگارنگ است که از خوانندهاش میخواهد چون جورچینی آن را باز بسازد. دیوید میچل نویسندهای است که آینده رمان را به ما نشان میدهد. بریدهای از کتاب: پردههای اتاقخوابم را کنار میزنم، و آنجا آسمان تشنه و رودخانه پهناور پر از کشتی و قایق و این چیزهاست، ولی من همین حالا هم به چشمهای شکلاتی وینی، به شامپویی که از کمر وینی سر میخورد، به دانههای عرق روی شانههای وینی، و به خنده شیطنتآمیز وینی فکر میکنم، و میخواهم دیوانه شوم و خدای من، آرزو میکنم کاش توی خانه وینی در خیابان پیکاک بیدار میشدم، نه توی اتاقخواب مزخرف خودم. دیشب، واژهها خودبهخود جاری شدند: «خدای من، واقعاً دوستت دارم، وین»، و وینی ابری از دود سیگارش را بیرون داد و با صدایی شبیه شاهزاده چارلز، گفت: «باید بگویم هر آدمی وحشتناک دوست دارد وقتش را با تو بگذراند، هالی سایکس»، و نزدیک بود از خنده شلوارم را خیس کنم، ولی دلخور شدم که نگفت «من هم تو را دوست دارم.» باید روراست باشم. بههرحال، دوستپسرها، وقتی چیزی را پنهان میکنند، رفتارشان مسخره میشود؛ توی همه مجلهها هم همین را نوشته. کاش همینالان میتوانستم بهش تلفن بزنم. کاش تلفنهایی اختراع میکردند که میشد با هرکسی هر وقت هرجایی بشود صحبت کرد. او الان سوار موتور نورتونش شده و با کت چرمی و لد زپلینی که با گلمیخهایی نقرهای رویش نوشته شده، سر کارش در روچستر میرود. سپتامبر که برسد، شانزده سالم که شد، من را با نورتونش بیرون خواهد برد.

























