مجموعه اشعار م.آزاد
۵۵۰
صفحه
۱۳۹۹
سال چاپ
رقعی
قطع
زرکوب
نوع جلد
گزیده ای از مجموعه اشعار م. آزاد لاله نالید صدا از تیشهی فرهاد افتاد صدای گریهی شیرین میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو ریخت. در آغاز مجموعه اشعار م.آزاد می خوانیم مقدمهی احمد شاملو از میان مه، حقیقتی طالع شده است. دلقکها نمیخواهند این حقیقت را باور کنند. نه خودشان و نه دیگران. صحنههای حاضر و آماده در دسترس آنهاست تا توجه مردم را معطوف خود کنند
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-007932
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۶۷۸۹
- تعداد صفحه
- ۵۵۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- زرکوب
- وزن
- ۶۶۲ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۹
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از مجموعه اشعار م. آزاد لاله نالید صدا از تیشهی فرهاد افتاد صدای گریهی شیرین میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو ریخت. در آغاز مجموعه اشعار م.آزاد می خوانیم مقدمهی احمد شاملو از میان مه، حقیقتی طالع شده است. دلقکها نمیخواهند این حقیقت را باور کنند. نه خودشان و نه دیگران. صحنههای حاضر و آماده در دسترس آنهاست تا توجه مردم را معطوف خود کنند و نگذارند. از ناباوری آنها، سردمداران نیز سود میبرند. دست دلقکان را بازتر میگذارند تا با هو و جنجال مردم را نگهدارند و نگذارند از نمایشخانهی بیاعتبار آنها خارج شوند. دلقکان حق دارند: اگر مردم بدانند و حقیقت را بشناسند، دیگر چه کسی این مقلدان بیمایه را «دانشمند» و «استاد هنرمند» خواهد خواند؟ سردمداران نیز ذیحقند: آنان از همین نردبان بالا رفتهاند و به نام و نان رسیدهاند. اگر مردم این حقیقت را بازیابند، دیگر چه کسی این نردبان را در زیر پاهای آنان استوار خواهد داشت؟ … و برای پیشگیری از یکچنین بدبختی محتملالوقوعی است که با شتاب و عجله به هر چیز توسل میجویند، دست به دامان کهنهکارترین و حرفهایترین دلقکها میزنند و آنان را به صحنههای رنگ و روغنخوردهی پرجار و چلچراغ برمیگردانند تا جنجال بهراه اندازند، نور را نار جلوه دهند، مسخرگی کنند و مردم را بفریبند و بدینگونه، راه ورود را به روی حقیقتی که عریان و شعشعهزن پیش میآید ببندند. … برای خشکاندن مزرعه، سرچشمه را کور باید کرد! ــ این جرقهها از آتش نیما برخاسته است. برای همین است که شبکورها به آتش تشر میزنند. اما اشتباه نخستین در همینجاست که آتش نیما نیز نابخود روشن نشده است. و به همین دلیل، ممکن است هایدهها و فتنهها در کلوبهای شبانه دور فلانی را بگیرند و گفتگویی دربارهی «آخرین اثر قلمی استاد عصر» را برای نزدیکی به او وسیله قرار دهند؛ یا ممکن است دکتر حمیدیها و شرکایشان در این گیرودار به قالب بتهای موزههای عتیق درآیند؛ ولی مردم شهر ما دیرگاهی است که بیقید از این جنجالها و دلقکیها، به صداهایی که پنجرهی این تالار کهنه را سوراخ میکند گوش تیز کردهاند، زیرا از میان مه، حقیقتی طالع شده است که عربدهی خصمانهی دلقکها، سرودهای پرستش آن نیست… آنها ــ هیهات! ــ دیرزمانی است که با مردم به دو زبان مختلف، منتها با چند کلمهی مشترک سخن میگویند! آنجا که آناهیتا [1] را در قفس کردهاند؛ پریا [2] نمونهی ابتذال فرهنگ و هنر به قلم میرود. به همین دلیل است که در شهر ما آنجا که آناهیتا [3] چون سرودی پرشکوه از دهانی به دهانی میلغزد، فتنه را بهعنوان سندی گویا، به گردن «اربابان فرهنگ» میآویزند: ــ «آناهیتا «کولی گمشدهی سرگردان! «ترک این بیره سرگردان کن! «باران کن آناهیتا باران کن!» درک معنای این سخنان برای آنها کار مشکلی است و به همین دلیل این سخنان را «یاوهگویی» نام میدهند. به همین دلیل سردمداران بتکدههای عتیق این سرودها را شعر نمیشناسند. وگرنه، شما خیال میکنید که آنها تنها بهخاطر جابهجا شدن قوافی یا کم و زیاد شدن افاعیل بحور عروضی پیراهنهای گرانبهای خود را اینگونه تا به دامن چاک میکنند؟ اگر شعر سخنی چنان باید بود که به دل بنشیند؛ در شهری که انسانهای گرانمایه را به زیر پای فتنهها سر میبرند، چه کس توقع میتواند داشت که شبکورهای نورزده سرودهای آفتابپرستان را شعر بشناسند؟ اما من که به قول الوآر سرنوشتم را در خطوط کف دست دیگران امتداد میدهم، چگونه میتوانم بهنام انسانیتی که جویای آن هستم، از انسانیتی که در این اشعار هست دفاع نکنم؟ هنر، انسانیت است؛ و ما، «اجرای آنشب» دشتی را خواندهایم. تمامی دیوان ایرج شما را خواندهایم. قاآنیتان را خواندهایم. دیوانهای هفتادمنی حمیدیتان را خواندهایم. به جستجوی کوچکترین چیزی که حتی برای یک لحظه از گذرگاه انسانیت گذشته باشد، تمامی آثار سرجنبانان قلابی دنیای بیکران هنری را که شما به خود متعلق کردهاید زیر و رو کردهایم… اما آیا شما یکبار «مرغ آمین» و «کار شبپا»، «آی آدمها»ی نیما را خواندهاید؟ شکل، فرع بر وجود است. و شعر، به قول پتوفی، چیزی نظیر تالارهای مجلل کاخهای شما نیست که پابرهنگان را بدان راه نباشد. به تالارهای شما، با شکل و ظاهری که پسند شماست ورود باید کرد، زیرا در آنجا تنها چیزی که به حساب است لباس است و شکل ظاهر… اما در اینجا، ما در زیر این مصاریع تکهتکه، انسانیت و پاکی را جستجو میکنیم. شما میگویید: این لباس پارهپاره، این مصاریع تکهتکه، این «قالب آشفته»، شعر نیست. ما میگوییم، این است شعر ما، هنر ما، انسانیت ما؛ و جامهی آن را شما تکهتکه کردهاید. خودتان هم میدانید چنانکه ما هم میدانیم! این کار را بایستنی ایجاب کرده است که من اینجا مجال بحث




































