من یک گربه هستم- چشم و چراغ ۱۰۱
۶۴۸
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب من یک گربه هستم نوشته تاتسومه سوسهکی ترجمه پرویز همتیان من یک گربه هستم فصل اول من یک گربه هستم. چون هنوز اسمی ندارم، نمیدانم که کجا به دنیا آمدهام. تنها چیزی که به یاد دارم، این است که در محلی تاریک و نمدار صدا میکردم که برای نخستین بار انسانی را دیدم. بعدها فهمیدم که این انسان عضو درندهخوترین گونۀ انسانی است، یک « شوسهای [30] »؛ یکی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-879001
- تعداد صفحه
- ۶۴۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی پرویز همتیان بروجنی
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب من یک گربه هستم نوشته تاتسومه سوسهکی ترجمه پرویز همتیان من یک گربه هستم فصل اول من یک گربه هستم. چون هنوز اسمی ندارم، نمیدانم که کجا به دنیا آمدهام. تنها چیزی که به یاد دارم، این است که در محلی تاریک و نمدار صدا میکردم که برای نخستین بار انسانی را دیدم. بعدها فهمیدم که این انسان عضو درندهخوترین گونۀ انسانی است، یک « شوسهای [30] »؛ یکی از آن دانشجویانی که در برابر غذا و محل زندگی خردهکاریهای اطراف خانه را انجام میدهند. شنیدهام که گاه، این گونهها ما را اسیر میکنند، میپزند و میخورند. اما چون در آن زمان هیچ شناختی از این موجودات نداشتم، زیاد نترسیدم. هنگامی که بر کف دستش به آرامی از زمین جدا میشدم، تنها احساس کردم که در هوا به حرکت در آمدهام. زمانی که به این وضعیّت عادت کردم، به صورتش نگاهی انداختم. این نخستین باری بود که به یک انسان چشم میدوختم. احساس غریبی را که آن زمان در من شکل گرفت، هنوز به یاد دارم. بیش از هر چیز، چهرهای که باید با مو تزیین مییافت، همچون کتری صاف و بیمو بود. از آن روز به بعد، من با گربههای زیادی ملاقات کردهام، اما هیچگاه با چنین از ریختافتادگی چهره روبرو نشدهام. مرکز صورت بیش از اندازه بیرون زده بود و گهگاه از سوراخهای موجود بر آن بیرونزدگی دود با بازدمهای کوتاه خارج میشد. از همان آغاز، چنین پُکهایی مرا تا اندازهای به زحمت میانداختند، زیرا مرا به سرفه وا میداشتند. اگرچه تازه فهمیدهام که اینْ دودِ تنباکوی سوخته است که انسانها دوست دارند آن را استنشاق کنند. مدّت کوتاهی بر کف دست این موجود نشسته بودم، اما چیزی نگذشت که اوضاع به سرعت تغییر کرد. نمیتوانستم بگویم که شوسهای در حال حرکت بود یا تنها من بودم که حرکت میکردم، امّا به تدریج دچار چنان سرگیجهای شدم که حالم را بد کرد. درست در همان زمانی که تصوّر میکردم، این سرگیجه مرا خواهد کشت، صدای برخوردی به گوشم رسید و ستارههای بیشماری در برابر چشمانم به رقص در آمدند. تا اینجا را به خاطر دارم، اما هر چه تلاش میکنم، پس از آن چیزی را به یاد نمیآورم. هنگامی که به خود آمدم، آن موجود رفته بود. زمانی من چند برادر داشتم، امّا اکنون هیچیک از آنها در پیرامونم دیده نمیشدند. حتّی مادر عزیزم نیز ناپدید شده بود. از آن گذشته، اکنون بر خلاف گوشۀ دنجی که زمانی در آن پناه میگرفتم، خود را در مکانی پرنور و آزاردهنده میدیدم. در واقع، این محل به اندازهای درخشان و نورانی بود که به سختی میتوانستم چشمانم را باز نگهدارم. چون میدانستم، یک جای کار ایراد دارد، پس شروع به خزیدن کردم؛ حرکتی که با درد همراه بود. من از بستر کاه بسیار نرم خود ربوده شدم، تنها به این خاطر که با شدّت به میان تودۀ نوک تیز خیزران پرتاب شوم. با کمی تلاش، توانستم از تودۀ خیزران جدا شوم و پس از خروج از آنْ برکهای عریض را یافتم که در آن سوی خیزران گسترش یافته بود. در کنار آبگیر نشستم؛ نمیدانستم، چه کنم. هیچ راه چارهای به ذهنم خطور نکرد. اندکی بعد، به این فکر افتادم که اگر فریاد بزنم، ممکن است شوسهای برای بردن من باز گردد. چندین بار با صدایی ضعیف ناله کردم، اما هیچ کس پیدایش نشد. چیزی نگذشت که بادی آرام بر سطح برکه وزیدن گرفت و هوا کمکم رو به تاریکی نهاد. به شدّت احساس گرسنگی میکردم. دوست داشتم فریاد بزنم، اما برای انجام چنین کاری بسیار ضعیف بودم. کاری از دست من ساخته نبود. اما چون مصمّم بودم که غذا بیابم، آهسته و آرام برگشتم و از کنار برکه دور شدم. راه رفتن برایم به شدّت عذابآور شده بود. با این حال، از این کار دست نکشیدم و به هر طریقی که میشد، به خزیدن ادامه دادم، تا این که سرانجام به جایی رسیدم که بینیام ردّی از حضور انسان را احساس کرد. از شکافی موجود در حصاری از جنس خیزران به درون مِلکی خزیدم، به این امید که با ورود به آنجا چیزی بیابم. بخت با من یار بود، زیرا اگر حصار خیزران در همان نقطه نشکسته بود، من از گرسنگی در کنار جاده جان میدادم. اکنون به درستی این ضربالمثل پی بردهام که هر آنچه قرار بوده است، بشود، روی خواهد داد. تا به امروز نیز، این شکاف به عنوان راهی میانبر برای رفتن به نزد گربۀ پلنگی همسایه به من کمک کرده است. بگذریم، با وجود آن که توانسته بودم به درون ملک بخزم، اما نمیدانستم، حالا چه کنم. چیزی نگذشت که هوا کاملاً تاریک شد. گرسنه بودم، هوا سرد شده و باران شروع به باریدن کرده بود. دیگر نمیتوانستم وقت را تلف کنم. هیچ چارهای نداشتم جز آن که به هر شکل ممکن خود را به محلی برسانم که در آن لحظه روشنتر و گرمتر به نظر میرسید. در آن زمان خبر نداشتم، درون خانهای قرار دارم که به من فرصت خواهد داد تا نمونههای دیگری از نوع انسان را ببینم. نخس



































