پرش به محتوای صفحه

مترو

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۴۳۲

صفحه

۱۴۰۱

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده‌ای از کتاب مترو نوشتۀ هاراکی موراکامی : در مورد جنایتکارانی که گاز سارین را منتشر کردند، نمی‌توانم صادقانه بگویم خشم یا نفرت حس می‌کنم. به گمانم نمی‌توانم ارتباط پیدا کنم و نمی‌توانم این نوع حس‌ها را در خودم پیدا کنم. آنچه واقعاً درموردش فکر می‌کنم، خانواده‌هایی است که این فاجعه به سرشان آمد، برای من رنج آن‌ها خیلی از خشم یا نفرتی که شاید نسبت به آن مج

۷۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی
شناسه کالا
kj-724931
تعداد صفحه
۴۳۲
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۱

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از هاروکی موراکامی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از گیتا گرکانی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

توضیحات

گزیده‌ای از کتاب مترو نوشتۀ هاراکی موراکامی : در مورد جنایتکارانی که گاز سارین را منتشر کردند، نمی‌توانم صادقانه بگویم خشم یا نفرت حس می‌کنم. به گمانم نمی‌توانم ارتباط پیدا کنم و نمی‌توانم این نوع حس‌ها را در خودم پیدا کنم. آنچه واقعاً درموردش فکر می‌کنم، خانواده‌هایی است که این فاجعه به سرشان آمد، برای من رنج آن‌ها خیلی از خشم یا نفرتی که شاید نسبت به آن مجرمین حس می‌کردم، بزرگ‌تر است. درواقع اینکه کسی از فرقۀ اوم، گاز سارین را به مترو آورد… این نکتۀ اصلی نیست. من به نقش اوم در حملۀ گاز فکر نمی‌کنم. در آغاز کتاب مترو می‌خوانیم: مقدمه [1] یک روز عصر موقع ورق زدن مجله‌ای، به صفحۀ نامه‌های خوانندگان برخوردم. واقعاً درست نمی‌دانم چرا؛ احتمالاً از بیکاری بود. به‌ندرت مجلۀ خانگی بانوان یا چیزی شبیه آن را برمی‌دارم؛ خیلی هم بعید است صفحۀ نامه‌ها را بخوانم. به هر روی یکی از نامه‌ها توجه‌ام را جلب کرد؛ نامۀ زنی بود که شوهرش به خاطر حمله با گاز در توکیو، کارش را از دست داده بود. یک مسافر مترو که از بد‌شانسی آن روز با یکی از واگن‌هایی که در آن گاز سارین [2] آزاد شده بود، به سر کارش می‌رفت. او از هوش رفت و به بیمارستان برده شد؛ اما حتی بعد از چند روز استراحت، تأثیرات بعدی باقی ماند و نتوانست به نظم کاری قبلی‌اش برگردد. اول با او کنار آمدند، اما با گذشت زمان، رئیس و همکارانش نیش و کنایه را شروع کردند. او ـ که دیگر نمی‌توانست آن فضای سرد را تحمل کند و حس می‌کرد مجبور است برود ـ استعفا داد. مجله بعد از آن ناپدید شد. در نتیجه نمی‌توانم دقیقاً از خود نامه نقل‌قول کنم، اما مضمون آن کمابیش همین بود. تا جایی که به یاد می‌آورم، نامه نه لحنی اندوهگین داشت و نه با جملات خشم‌آلود همراه بود. در واقع غرولندی زیرلبی و تقریباً نا‌شنیدنی بود. «آخر چه‌طور چنین اتفاقی برای ما افتاد…؟» این را نمی‌فهمید و هنوز نمی‌توانست بپذیرد که ناگهان چه بلایی بر سر خانواده‌اش آمده است. این نامه مرا تکان داد. هنوز آدم‌هایی بودند که از آسیب‌های جدی روانی رنج می‌بردند. متأثر شدم، واقعاً متأثر شدم، اگرچه برای زن و شوهر درگیر در داستان، همدردی من بیهوده بود. با این حال، چه کار می‌توانستم بکنم؟ مطمئنم، من هم مثل بیشتر آدم‌ها فقط آهی کشیدم و صفحه را ورق زدم. اما مدتی بعد متوجه شدم، هنوز به آن نامه فکر می‌کنم. آن «آخر چرا…؟» عین علامت سؤال بزرگی در ذهنم مانده بود. انگار برای آن مرد رنجور؛ کاملاً اتفاقی بودن خشونت کافی نبود. حالا رنج می‌برد که قربانی دست‌دوم هم شده، یعنی کسی که به صورتی بسیار فراگیر هر روزه در محیط کار با خشونت روبه‌روست. چرا هیچ‌کس نمی‌توانست در این باره کاری کند؟ آن موقع با کنار هم گذاشتن شواهد، به تصویر بسیار متفاوتی رسیدم. به هر دلیلی، همکاران او از این فروشندۀ جوان چنین حرف می‌زدند: «همان کسی که در آن حملۀ عجیب بوده.» از نظر او، این رفتار نمی‌توانست اصلاً منطقی باشد. او، احتمالاً کاملاً از این رفتار «ما و دیگران» همکارانش بی‌اطلاع بود. ظواهر گمراه‌کننده بود. احتمالاً او خودش را مثل هر کس دیگری ژاپنی تمام‌عیار می‌دانست. کنجکاو شدم تا دربارۀ زنی که آن نامه را دربارۀ شوهرش نوشته بود، بیشتر بدانم. می‌خواستم دربارۀ اینکه چه‌طور جامعۀ ژاپن به چنین خشونت مضاعفی دست زده، عمیق‌تر تحقیق کنم. کمی بعد تصمیم گرفتم با بازماندگان حمله مصاحبه کنم. مصاحبه‌ها نزدیک به یک سال، از ژانویه تا پایان دسامبر 1996 ادامه داشت. بیشتر جلسات بین یک تا دو ساعت زمان برد، اما بعضی تا چهار ساعت هم به درازا کشید. من همه‌چیز را ضبط کردم. نوارها، بعد از آن پیاده‌سازی شد که به‌طور طبیعی حجم زیادی از متن را تشکیل داد و بیشتر به شکلی از موضوع پرت شده بود، از بحث اصلی فاصله گرفته و بعد دوباره متمرکز شده بود؛ درست مثل صحبت‌های روزمره. این متن ویرایش شد و در جاهایی برای اینکه بهتر خوانده شود، بازنویسی‌اش کردم و در مجموع به‌صورت متن کتابی بلند درآمد. گاه‌وبی‌گاه، وقتی به نظر متن چیزی کم داشت، دوباره نوار اصلی را گوش می‌دادم. فقط یک نفر حاضر نشد حرف‌هایش ضبط شود. با اینکه تلفنی گفته بودم مصاحبه را ضبط می‌کنم، وقتی ضبط‌صوت را از کیفم بیرون آوردم، مصاحبه‌شونده ادعا کرد چیزی به او گفته نشده است. دو ساعت به سرعت اسم‌ها و اعداد را به خط عادی یادداشت کردم، و به ‌محض رسیدن به خانه، چند ساعت دیگر صرف باز‌نویسی مصاحبه شد. (خودم در واقع تحت‌ تأثیر این قرار گرفتم که چه‌طور توانستم با توان کاملاً انسانی‌ام از چند یادداشت، باز تمام مکالمه را به یاد بیاورم ـ بی‌تردید این برای مصاحبه‌کننده‌های حرفه‌ای، کاری روزمره است، اما برای من تازگی داشت.) با این حال در پایان به من اجازه نداد در کتاب، از این مصاحبه استفاده کنم؛

۷۵۰٬۰۰۰تومان
خرید کتاب مترو اثر هاروکی موراکامی از نشر نگاه