نوری از تاریکی
۲۸۵
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “نوری از تاریکی” نوشتۀ ایتن هاوک ترجمۀ یاسمن عشقی گزیده ای از متن کتاب: پیشدرآمد لرزان بر خویشتن اینسان که ماییم فیلمبرداری که تمام میشود، حتی برایت تاکسی هم نمیگیرند. اما در شروع کار همهچیز در اختیار است: پذیرایی و تنقلات و هتل پنج ستاره و ماشینِ هرلحظهدراختیار. پس از فیلمبرداری همه فراموشت میکنند و پهِن هم بارت نمیکنند. عصر اولین یکشنبۀ ماه سپت
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-030983
- شابک
- ۱۴۰۰۱۱۲۳۰۲
- تعداد صفحه
- ۲۸۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “نوری از تاریکی” نوشتۀ ایتن هاوک ترجمۀ یاسمن عشقی گزیده ای از متن کتاب: پیشدرآمد لرزان بر خویشتن اینسان که ماییم فیلمبرداری که تمام میشود، حتی برایت تاکسی هم نمیگیرند. اما در شروع کار همهچیز در اختیار است: پذیرایی و تنقلات و هتل پنج ستاره و ماشینِ هرلحظهدراختیار. پس از فیلمبرداری همه فراموشت میکنند و پهِن هم بارت نمیکنند. عصر اولین یکشنبۀ ماه سپتامبر به نیویورک رسیدم. تمرین نمایش هنری چهارم از روز بعد شروع میشد. به خانه نرفتم و بیرون فرودگاه جیافکی [1] تاکسی گرفتم و به راننده گفتم من را به هتل مرکوری [2] برساند. راننده از آینۀ جلو به من زل زد و با ته لهجۀ هندی پرسید: «ویلیام هاردینگ [3] ؟» جواب دادم: «آره.» «این چیزایی که دربارۀ تو و زنت میگن درسته؟» من تا همین امروز در افریقای جنوبی و شهر کیپ تاون [4] بودم و هنوز از هیاهوی رسانهای دربارۀ زندگی خانوادگیِ درحال فروپاشیام خبر نداشتم. سکوت من برای راننده نشانۀ تأیید بود. از آینه نگاهم کرد و گفت: «آدمایی مثل تو باعث میشن احساس خفگی کنم. تو همهچی داری، اما… بازم واست کافی نیست. تو حریصی دوست من، بیش از حد حریصی، درست نمیگم؟» وارد اتوبان شدیم و آهسته گفتم: «تو اصلاً منو نمیشناسی.» راننده صدایش را بالا برد و گفت: «ببخشید؟» بلندتر گفتم: «تو اصلاً من رو نمیشناسی.» «میشناسمت. قبلاً فیلمهات رو خیلی دوست داشتم.» چشمهای قهوهایاش از جاده به سمت آینه چرخید و چهره و لباسهایم را بهدقت وارسی کرد. «من از طرفدارای پروپاقرص سینمام. فکر میکردم تو با اون آدمهای هوسران و متظاهر فرق میکنی. فیلمهای علمی تخیلی تو رو خیلی دوست داشتم. وای… چه موسیقی قشنگی داشتن. اون فیلمی که با یه دختر جوون روسی بازی کردی، چی بود؟ چه فیلم محشری بود. درسته خیلی صحنه داشت، اما در کل خوب بود، هوشمندانه بود، ازش خوشم میاومد. میدونین چیه؟ شماها مرفه بیدردین، لوسِتون کردن، واسه همین نمیتونین درست زندگی کنین. شما برای گذران زندگی کاری رو انجام میدین که دوست دارین. بابتش پول خوبی هم میگیرین، جایزه هم بهتون میدن. اما من چی؟ صبح تا شب دنده میزنم، دریغ از یه جایزه، یه خسته نباشی! لابد میگی خب از بیعرضگی خودته!» گفتم: «رفیق، حواست به جاده باشه.» راننده تاکسی بیتوجه ادامه داد: «دفعۀ بعد که میخوای غر بزنی، اینو یادت باشه: هیشکی نمیخواد پای حرفهای تو بشینه! من یه نوجوون هفده ساله دارم که تمام روز داره پدرم رو درمیاره. همیشۀ خدا یه قبضی برای پرداخت دارم. دو جا کار میکنم و با این همه همیشه بدهکارم. حالا اگه ازم میخوای به نالههات گوش بدم، بدون که آدمت رو اشتباه گرفتی. میشنوی چی میگم؟» اولین فیلمم را در هجده سالگی بازی کردم. حالا در سی و دو سالگی نه تنها به واسطۀ نقشهایم، که بهسبب حاشیههای زندگی خصوصیام حسابی شناخته شدهام. به نوعی در تمام زندگیام معروف بودم و سالهاست با این مسئله که غریبهها مرا بشناسند سروکار دارم. حرفهای مردم را معمولاً زیرسیبیلی رد میکنم و نادیده میگیرم. اگر کسی به شما بگوید هر کجا میرود عدهای مدام به دنبالش میآیند و جزئیات زندگی و حتی نام معشوقههایش را میگویند چه فکری میکنید؟ شاید تصور کنید این آدم روانپریش است، دیوانه است، اسکیزوفرنی دارد، خیال میبافد… . نه، اینطور نیست، این واقعیت هر روز زندگی من است. راننده همینطور به حرّافی ادامه میدهد: «چرا ما نیکی و درستکاری رو جشن نمیگیریم؟ واقعاً چرا؟ چرا عکس کسی رو که متظاهر و از خودراضی نباشه روی جلد مجلۀ پیپل [5] چاپ نمیکنیم؟ کسی چه میدونه؟ شاید این مجله بیست میلیون نسخه بفروشه؟ چی میشه اگه زندگینامۀ یه آدم فروتن و درستکار تویِ گوگل بیست میلیون بازدید داشته باشه؟ چرا ما مراسم اهدای جوایزی نداریم که افراد بالغ مثل بچهها حرف نزنن؟ چرا از آدمهای معروف نمیپرسن چرا به دنیا اومدین؟ هدفتون از زندگی چیه؟ فقط مصاحبه دربارۀ عشق و هوس و رختخواب؟ البته همش تقصیر شما نیست، منم اگه همین امشب به برنامه اینترتیمنت تونایت [6] دعوت بشم و همچین سؤالهایی ازم بپرسن، همین اندازه خرفت و بیمایه میشم. اینطور نیست؟» گفتم: «نمیدونم.» نمیخواستم به نیویورک برگردم. اگر بهخاطر بچههایم نبود، به این زودی به این شهر برنمیگشتم. برگشتن به نیویورک مانند این بود که با دست خود طناب دارم را به گردنم بیندازم. راننده به خیابان سی و دو پیچید؛ و جملهای از بهاگاواد گیتا [7] نقل کرد، از الی منینگ [8] و غولهای نیویورک سخن به میان آورد و آنگاه افزود که همهچیز رابطۀ جنسی نیست. او هجده سال است که همچنان به زنش وفادار مانده، در حالیکه زنش همجنسگراست. چیزی نگفتم و فقط از آینه به چشمانش نگاه کردم و سرم را به نشانۀ تأیید تکان دادم. را


































