پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف

پابرهنه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۷۳۶

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

گالینگور

نوع جلد

۷۵۰٬۰۰۰۲۰٪۶۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

گزیده ای از کتاب پابرهنه‌ها زارينكا بالابلند و باريك‌اندام بود. عينهو نى. با چشم‌هائى كه سبزى علف صحرا را داشت… داوود بلندش كرد نشاندش روى زين و مردان فينه‌ئى و عمامه‌ئى اسب‌هاشان را به طرف دانوب هى كردند. در آغاز کتاب پابرهنه‌ها می خوانیم آ هاى تودور! Toudor در را واكن! تودور پدرم بود. اما خيلى به ندرت تو خانه بند مى‌شد. من به شنيدن صدا از جا مى‌جستم. از منخرين اسب‌ها بخار بيرون مى‌زد و گرده‌هاى براق‌شان دود مى‌كرد. حيوان‌ها زنگوله‌هاى گردن‌شان را به صدا درمى‌آوردند و يال‌هاى قشو خورده‌ى به‌هم بافته‌شان را كه با نوارهاى زرد و سرخ و فيروزه‌ئى گره خورده بود تكان مى‌دادند. ارابه وارد حياط مى‌شد. سر و كله‌ى عمه اوتزوپار Outzoupar گنده‌دماغ بر ما مگوزيد كه روى نشيمنگاه ارابه نشسته بود پيدا مى‌شد. به يك دست مهارى‌ها را گرفته بود و به دست ديگر شلاقى را؛ و صورتش كه از آن هيچى جز نوك يك دماغ ديده نمى‌شد ميان روسرى‌اش كه گل‌هاى گنده‌ى پولك‌دوزى داشت قالب‌گيرى شده بود. دختر عمه ديت‌زا Ditza هم ته ارابه تا كمر تو يونجه‌ها فرو رفته بود. مادرم از ورود قوم و خويش‌ها گل از گلش مى‌شكفت چون ديگر مى‌توانست بنشيند و هرقدر دل‌اش مى‌خواهد وراجى كند. طفلك مادرم تو آبادى غريب بود و تو تمام محله حتا يك دوست دلسوز نداشت. پدرم شوهر دوم‌اش بود. شوهر اول‌اش او را موقعى كه هنوز پانزده سال‌اش هم تمام نشده بود از خانه‌ى پدربزرگ برداشته سه منزل بالادست رودخانه‌ى كالمات‌زوئى CalmatzouÝ به استانى‌كوتز Stanicoutz برده بود؛ جائى كه مهاجرهاى «صربى» زنده‌گى مى‌كردند. مادرم هربار كه ياد شوهر اولش مى‌افتاد خلق‌اش تنگ مى‌شد و دل‌اش مى‌گرفت، و اگر پدرم تو خانه نبود آه و ناله را سرمى‌داد. و ما بچه‌ها هم او را به حال خودش مى‌گذاشتيم.  ا ين رادوئوكيان Radou Okian مرد نكره‌ى گردن‌كلفتى بوده گيرم چنان تنبل و بى‌عار كه زور و هيكل‌اش به لعنت خدا هم نمى‌ارزيده. مادرم ازش دوتا بچه داشت: يكى خواهرم اوانگلين Evangheline يكى داداشم «ئيون» Ion . رادو چنان ناگهانى مرد كه انگار به تير غيب گرفتار شد، و بيچاره مادرم را در هفده ساله‌گى با دوتا بچه‌ى صغير كه رو دست‌اش مانده بود بيوه گذاشت. صربى‌هاى مهاجر كومك‌اش كردند شوهرش را چال كند و برايش مراسم مذهبى انجام بدهد. بعد در خانه را بست بچه‌ها را به كول كشيد و برگشت به خانه‌ى مادربزرگ. ــ خب… كه تو بيوه شده‌اى «مارى»! ــ آره مادر. ــ و اين جورى با اين بچه‌ها راهت را كشيده‌اى آمده‌اى سراغ من! ــ آخر كجا مى‌توانستم بروم؟ ــ بايد تو خانه‌ات مى‌ماندى صبر مى‌كردى. ــ تو خانه‌ام؟ آن‌جا ديگر كوفت هم نداشتم. تا دار و ندارمان را رو بطرى نگذاشت كه نمرد. فقط ورزا [1]  هابرام مانده‌اند كه سپرده‌ام‌شان دست داداش تونه TonÅ بفروشد پولش را برايم بياورد. مادربزرگ سه تا پسر دارد و همه‌اش يك دختر كه همين مادر ما باشد. پسرها هر سه تا از مادرم بزرگ‌ترند. تونه و ليساندره  Lissandreخيلى زود، موقعى كه تقريبآ هنوز بچه بودند از خانه زده بودند بيرون و پيش ارباب‌هاى مختلفى مزدورى كرده بودند و پس از سال‌هاى دراز و مشقت‌هاى جورواجور با مختصر پولى آمده بودند ساكن ئومى‌نا  Ominaشده بودند كه ده بزرگى است با ايستگاه راه‌آهن و اداره‌ى پست و يك گله يونانى تاجر غله. كنار شاهراه زمين‌هائى خريدند خانه‌هائى ساختند و افتادند به كار خريد و فروش. جفت‌شان با دخترهاى شهرى ازدواج كرده بچه و خانه خانواده‌ئى به هم زده بودند… مادربزرگ تروچسب مادرم را واداشت دوباره به خانه‌ى شوهر برود. هيچ اهلش نبود كه ببيند تو خانه‌اش جاى جنبيدن نيست. دل‌اش مى‌خواست تو خانه‌اش فقط خودش باشد و جگرپاره‌ى سوگليش: تنها بچه‌اش كه نفس‌اش برايش درمى‌رفت. شايد دادا [2]   «دوميت‌راكه» Doumitrake به اين علت توانسته بود بيش از ديگران رگ خواب مادربزرگ را دست بياورد كه مريض احوال و مختصركى خل‌وضع بود. مادربزرگ در او موجودى را مى‌ديد كه فقط ظاهر يك آدميزاد را داشت. آدمكى با سيم‌هاى قره‌قاتى كه مدام به دامن‌اش آويزان بود و كوركورانه ازش حرف‌شنوى داشت : ــ دوميت‌راكه اتاق را جارو كن! دوميت‌راكه جارو را برمى‌داشت و اتاق را بهتر از هر دختر كدبانوئى تميز مى‌كرد. ــ دوميت‌راكه برو گزنه بچين قشنگ خرد كن بجوشان سبوس بزن بريز جلو اردك‌ها! دوميت‌راكه از گودالى كه ته حياط بود مى‌رفت پائين يك زنبيل پر گزنه مى‌چيد همان جور كه بش دستور داده شده بود درست‌شان مى‌كرد مى‌داد اردك‌ها بخورند. ــ دوميت‌راكه امشب از خانه تكان نمى‌خورى! ــ چشم مادر! ــ دوميت‌راكه امروز بايد بروى هورا Hora [3] . ــ چشم مادر. ــ تو رقص هم داخل مى‌شوى حتمآ دوميت‌راكه. ــ چشم مادر. ــ سعى مى‌كنى خيلى خوب برقصى دوميت‌راكه، تا همه بت نگاه ك

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات کلاسیک جهان، رمان
شناسه کالا
kj-048896
شابک
۹۷۸۹۶۴۶۱۷۴۷۹۵
تعداد صفحه
۷۳۶
قطع
رقعی
نوع جلد
گالینگور
وزن
۹۰۰ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳
سال انتشار میلادی
۲۰۲۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از زاهاریا استانکو

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی احمد شاملو

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۷۵۰٬۰۰۰
۶۰۰٬۰۰۰تومان