پادشاه زردپوش – چشم و چراغ ۵۸
۱۸۹
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب پادشاه زردپوش نوشتۀ رابرت ویلیام چیمبرز ترجمۀ بردیا بهنیافر گزیدهای از کتاب : 1 «دیوانگان را ریشخند نکنید؛ جنونِ آنان بیش از جنونِ شما به درازا میکشد. تفاوت همین است.» اواخرِ سال 1920، دولتِ ایالات متحده برنامة تصویب شده در واپسین ماهِ تصدیِ رئیسجمهور وینتروپ [4] را تقریباً به پایان رسانده بود. ظاهراً آرامش بر کشور حاکم بود. همه میدانند که مشکلاتِ م
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-117708
- تعداد صفحه
- ۱۸۹
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب پادشاه زردپوش نوشتۀ رابرت ویلیام چیمبرز ترجمۀ بردیا بهنیافر گزیدهای از کتاب : 1 «دیوانگان را ریشخند نکنید؛ جنونِ آنان بیش از جنونِ شما به درازا میکشد. تفاوت همین است.» اواخرِ سال 1920، دولتِ ایالات متحده برنامة تصویب شده در واپسین ماهِ تصدیِ رئیسجمهور وینتروپ [4] را تقریباً به پایان رسانده بود. ظاهراً آرامش بر کشور حاکم بود. همه میدانند که مشکلاتِ مربوط به تعرفههای مالیاتی و قوانینِ کار چگونه حل شد. جنگ با آلمان و واقعة تصرف جزایر ساموا به دستِ آن کشور، هیچ یک نتوانستند زخمی مشهود بر چهرة حکومت بر جای گذارند، و اشغالِ موقتِ نُرفُلک [5] توسط ارتش دشمن، در شادی پیروزیهای پیاپیِ نیروی دریایی، و پس از آن، در خبر گرفتاری خندهدارِ نیروهای ژنرال فُن گارتنلوب [6] در ایالت نیوجرزی [7] ، کاملاً محو شده بود. سرمایهگذاری در کوبا و هاوایی صد درصد سودمند و منطقة ساموا نیز یک منبعِ ارزشمندِ استخراج زغالسنگ بود. وضعیتِ دفاعیِ کشور عالی و تمام شهرهای ساحلی دارای استحکامات زمینی بودند. ارتشِ تحتِ نظارتِ ژنرال ستَف [8] که بر اساس سیستمِ پروس [9] سازماندهی شده بود، به سیصد هزار تَن، و یک میلیون نیرویِ رزروِ محلی، افزایش یافته بود و شش اسکادرانِ بسیار خوب از رزمناوها و قایقهای جنگی که در شش ناحیة قابلِ کشتیرانیِ دریاها گشتزنی میکردند، از پناهگاهی خارج میشدند که کاملاً برای کنترل آبهای کشور مناسب بود. جنتلمنهای غرب هم سرانجام مجبور شدند بپذیرند که وجود کالجی برای تربیت دیپلماتها همانقدر ضروری است که مدرسة حقوق برای وکلا. در نتیجه، ما دیگر به دستِ وطنپرستهای نالایق به خارج اعزام نمیشدیم. ایّام بهکام کشور بود. شیکاگو که پس از وقوع آتشسوزی بزرگِ دوم فلج شده بود، دوباره سفیدتر، باشکوهتر و زیباتر از شهر سفیدِ پیشین که البته بازیچهای بیش نبود، در سال 1893 از میانِ ویرانههایش برخاست. در همهجا، معماری خوب، جای معماری بد را گرفته و حتی بر مردمِ نیویورک و بخشِ زیادی از ترس حاکم بر آنان، مِیلی ناگهانی به نجابت چیره شده بود. خیابانها پهنتر، دارای سنگفرش و نور مناسب، درخت و میدان شده بودند. ساختمانهای مرتفعْ ویران و خیابانهایِ زیرگذر جایگزینشان شده بودند. ساختمانهای دولتیِ جدید و سربازخانهها معماری خوبی داشتند و باراندازهای طولانیِ دور تا دور جزیره، به پارکهایی تبدیل شده بودند که از نظر مردم موهبتی الهی محسوب میشدند. کمکهزینهها به تئاتر و اپرای ملی بسیار مفید واقع شده بود. آکادمی ملیِ طراحیِ ایالات متحده، درست همانندِ مؤسساتی از این دست در اروپا بود. هیچکس به وزارتِ صنایعِ مستظرفه حسادت نمیکرد. نه به اعضای کابینهاش، نه به خودِ مقامِ وزارت. به لطفِ سیستمِ جدید پلیسِ اسبسوار، وزارتِ جنگلبانی و شکاربانی اوقاتِ آسودهتری را سپری میکرد. از عهدنامههایِ جدید با فرانسه و انگلستان، سود برده بودیم. اخراج جهودهایِ متولدِ خارج از کشور، به هدف صیانتِ نفس، استقرارِ ایالتی مستقل برای سیاهپوستان به نام سوانی [10] ، جلوگیری از مهاجرت، قوانینِ جدیدِ اعطایِ تابعیت، و تمرکز تدریجیِ قدرت در قوة مجریه، همگی به آرامش و کامیابیِ کشور کمک کردند. وقتی دولت مشکلِ سرخپوستان را برطرف و آنها را در دستههای دیدهبانانِ اسبسوار، جایگزین تشکیلات رقتانگیزی کرد که به زور به هنگهای از هم پاشیدة وزیرِ سابقِ جنگ چسبانده شده بودند، کشور آهی از سرِ آسودگی کشید. وقتی کنگرة بزرگِ مذاهب، تعصب و نابردباری را به خاک سپرد و مهربانی و نیکوکاری، احزابِ متخاصم را به آشتی کشاند، خیلیها گمان کردند هزارة جدیدی از راه رسیده است، دستِکم در این دنیای نویی که برای خود دنیایی دیگر بود. اما از آنجا که صیانتِ نفس اولین قانون است، ایالات متحده با تأسفی ناگزیر، آلمان، ایتالیا، اسپانیا و بلژیک را میدید که از درد و رنجِ هرجومرجطلبی به خود میپیچیدند، در حالی که روسیه، که از فراز کوههای قفقاز نظارهگر بود، گَهگاهی سر خم میکرد و آنها را یکبهیک به بند میکشید. تابستانِ سال 1899 در شهرِ نیویورک به این دلیل در اذهان ماند که خطوطِ آهنِ هوایی جمع شد. تابستانِ 1900 نیز برای دورانهای متمادی در خاطرِ بسیاری از مردم خواهد ماند، چون در آن سال مجسمة شهرِ داج [11] برداشته شد. در زمستانِ همان سال، آشوبی به هدفِ لغوِ قوانینِ منعِ خودکشی در گرفت، که در ماهِ آوریلِ سال 1920، و با گشایش اتاقِ مرگِ دولت در میدانِ واشینگتن [12] ، به ثمر نشست. روزی از همان روزها من – پس از حضوری کاملاً رسمی – از خانة دکتر آرچر [13] در خیابانِ مدیسن [14] خارج شدم. از چهار سال پیش که از اسبم افتاده بودم، گَهگاه دردهایی در پشتِ سر و گردنم آزارم میداد، اما چند ماهی میشد که از این دردها خبری نبود و د



































