کتاب بی تو مهتاب
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
سفیدی محض و یکدست مقابل چشمام حوصلهام رو سر میبرد. خیلی به هم ریخته بودم، سفیدی با همهی نشانی که از پاکی داشت برای من جز پوچی هیچ معنیای نمیداد. خیلی کلافه بودم، انگار یه چیزی ته دلم بود که آرامش و ازم میگرفت. نگاهم و از سقف دزدیدم و از جایم بلند شدم و همان لبهی تخت نشستم. هر چی دنبال بهونه میگشتم تا خودم و بیخیال همهچیز کنم نمیشد! انگار هیچ بهونهای نبود! انگار واقعیت داشت انگار جز حقیقت نبود و من باید باور میکردم اونچه که این همه پریشون و بیقرارم کرده بود، یه چیز ته گلوم بود که جز بغض نمیشد اسمش رو چیز دیگهای گذاشت!










