کتاب نهال خشکیده
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
برگشتم و نگاهش کردم. بی تعارف صندلی رو عقب کشید و کنارم نشست. بوی تلخ ادکلنش تو دماغم پیچید. مثل خودش تلخ بود! نگاهم رو ازش گرفتم و به لبخندی سرد اکتفا کردم. حال و روز و چهرهی ماتم زدهش حال خرابم و خرابتر میکرد. هوفی که از سینه بیرون داد، روان پریشونم و پریشونتر کرد. زیر چشمی نگاهش کردم حسابی کلافه و عصبی بود ولی هر چی بود هردومون حال خوبی نداشتیم. خودم رو با ریز ریز کردن پوست پرتقال سرگرم کرده بودم که گفت:
ـ امشب یه جور دیگه آرومی! میتونم بپرسم چرا؟!
تو دلم گفتم: محض اِرا!










