کتاب تا انتهای شب
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بیرون از کوپه فضا رنگ دیگری داشت. صدای خندهای مردانه از کوپهی کناری میآمد و بوی گلپر تخمههایی که شکسته میشد. قطار از شهر دور شده بود. تا چشم کار میکرد همه جا بیابان بود. جوانکی با لباس سربازی از کنارش گذشت. خودش را به دیوارهی قطار چسباند تا مانع راهش نشود. این لباسهای خاکی رنگ وحشتش را بیشتر میکرد. جنینش یک دور کامل چرخید. کف دستش را روی شکمش گذاشت و چشمانش را بست. حرکتش را زیر دستش حس میکرد. همانی که فرهاد برای لمس چند ثانیهایش ساعتها صورت خود را به شکمش میچسباند و با او حرف میزد…










