کتاب داستان های آرتین و مارتین (جلد سوم)
معرفی کوتاه
مارتین الینا را در پارک دید و الینا از او پرسید:
– مارتین دستت چرا باندپیچی شده؟
مارتین شروع به تعریف کرد:
– راستش هفته گذشته که دو روز تعطیل بود به یک farm بسیار زیبا رفتیم که
friend عمو داوود صاحب آنجا بود. در این farm کلی از animal های اهلی
بودند یک کوچه از yard تور بزرگی کشیده شده بود که در آن rooster و hen
و chicken زندگی میکردند. Rooster صبح زود مانند clock alarm همه را
بیدار میکرد و chicken ها کوچولو و رنگارنگ بودند که کل روز را جیکجیک
میکردند.









