کتاب در
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
او پیش از اینکه دکتر به طبقه آن ها برسد از جا برخاست و با لبخندی زورکی جلوی در رفت. او دریافت که کارش ابلهانه بوده و شرمنده شد. احتمالا تازگی ها هر چیز دور و بر او احمقانه بوده که در این صورت این کارش آن را بدتر کرده بود.
روبروی در بسته بی حرکت ایستاد و در حالی که نفس خود را در سینه حبس کرده بود به صدای پای دکتر در آخرین پله ها و نفس های سنگین او که در مقابل در ایستاده بود و می خوااست پیش از در زدن نفس تازه کند گوش می داد.











