کتاب طومار
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
انگار یادمان رفته بود خارج از دیوارهای این باغ کویر است. هر دو فقط به آن لحظه چسبیده بودیم، به آرامشی که داشتیم و به قول آزاد هم را کامل میکردیم. مشاورمان به ما میگفت متضادترینهای سازگار… و این برای من و او قشنگ بود. وقتی شعرخواندنمان تمام شد و تصمیم گرفتیم توی باغ بدوییم و مسابقه بدهیم، سازگار بودیم. وقتی صدای خندهی ظریف من و خندهی بلند مردانهی او باهم ادغام شده بودند، سازگار بودیم. وقتی نور از بین درختان سرک میکشید و مسیرمان را روشن میکرد، سازگار بودیم. وقتی نگاهش با دیدن کفشهای پای من و نگاهم با دیدن کتاب میان دستش برق میزد، سازگار بودیم و یادمان نمیرفت حالا در باغی صدای خندههایمان پخش است که روزی شازدهای قاجاری دلش خواست در بین راه ابریشم آن را بسازد تا خاطرهها را توی خودش جمع کند و شاید روزی که ما در این جهان نبودیم هم، این درختها، این فوارهها و این باغ قصهی این روزهایمان را از یاد نبرد؛ قصهی عاروس و شازدهداماد کرمانی توی باغ شازدهماهان را.











