کتاب مغرب احساس
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از متن کتاب:
میان خواب و بیداری برمی خواست و می دوید. جای گریه فقط فریاد میکشید. هنوز در کابوس هایش مردی دشنه به دست را میدید که به دنبالش می دود. این بار که به پشت سر نگاه می کرد، جای دنیل، اهورا را می دید. آن مرد هنوز در سیاهی ناپیدا بود. دست های دنیل برای گرفتن اهورا باز بود و هر چه به او نزدیکتر می شد صدای دلخراش النا بالا میرفت. یک دفعه دنیل مبدل به نوری شد و پرواز کرد. اهورا زیر طاق آسمان نشست و مرد دشنه به دست در لایه ی باز شده ی زمین دفن شد. وقتی وحشت زده از جا برخاست و نالید، صدایش میان گریه ی مادر گم شد. می خواست به نگرانیها و گریه های او پایان دهد. اما نفس در سینه اش یخ زد. صدای سوزناک مادر تمام وجودش را لرزاند…











