کتاب واپس مانده
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
پا به داخل می گذارد، سرد است و بوی نا می آید. چراغ زردرنگ از سیم بلند میان سقف آویزان مانده و نور را به هر سو تاب می دهد. لحظه ای چهره ی پیرمرد در گوشه ی کارگاه نمایان می شود. عینکی بزرگ با قابی سیاه و ضخیم به چشم دارد. کلاهی سفید بر سرش گذاشته و کت پشمی بلندی را روی پیراهن و تنبان سفیدش به تن کرده و چیزی می نویسد. دوباره نورگم می شود و باز بر می گردد. پیرمرد هنوز سرش در دفتر است که صدایی از بیرون می آید: «پدر! با شما کار دارد.» پیرمرد سرش را بلند می کند. به محض این که چشمش به ماری می افتد، لبخند می زند. دندانی ندارد یا اگر هم دارد، آن قدر پوسیده است که دیده نمی شود. پیش می آید: «چرا چیزی نمیگویی؟ خوش آمدی.» و ماری را دعوت می کند به نشستن، بر روی صندلی ای که نشیمن گاهش با چند ژاکت کهنه پوشانده شده است.





