کتاب کلبه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
هاله نگاهش کرد علیرضا خیره به روبرو گفت: با این حال نمی تونم بذارم تنها بری…»
درد پیچید در تمام تنش پله پله دندههای قفسه سینه را بالا آمد و چنگ زد به گلو…
ندا نمی شد ساکت بماند… حالا که علیرضا آمده بود و چنگ انداخته بود به زخم ناسورش… با دستی لرزان کمربندش را باز کرد و دو لا شد سمت در طرف علیرضا ، تلاش کرد بدنش به زانوهای علیرضا نخورد و بازش کرد و هولش داد تا چهار طاق شود و صاف نشست: من از این حال بدتر رو هم تجربه کردم بدتر از این رو تنها گذروندم، تنها بدون تو… لازم نکرده مردونگی خرج من کنی من عادت به مردونگی تو ندارم. شب بخیر.








