کتاب نمایشنامه مارشمالو
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
دختر: باحال بود که.
دکتر : آره باحال بود اما اون سال اکبر بود، سعید بود با یه نفر دیگه. من که نمیشناختمش. یکی بود حالا که وقتای بیرونش رو تهران تئاتر میخوند. عید اولی که من رفتم تو، نوبت اجرا افتاده بود گردن همون. نمیدونم کارشون برنامه داشت یا همین جوری یاد تئاترای بیرون افتاده بودند که وسط خنده خنده در اومد گفت: اما این آفتاب به قاعده میتابد من اکنون پیر شده ام و در آستانه ی هفتاد افتاده ام. اما خوب به یادم هست آن روز که نیم حالایم عمر کرده بودم، آفتاب از روی سینه م بلند شد و بالا رفت و روی پشتم، به گردهی من نشست و یک لحظه یخ کردم بعد از آن دیگر آفتاب را ندیدم و هر روز که گذشت احساس کردم ثانیه ای پایین تر مینشیند. پایین تر پایین تر تا همین اوقات که یکباره دیدم از من گذشته و دیگر نیست. ببینید حتی سایه ام نیز فراموشم کرده.
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از نشر افراز
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.