کتاب سودا
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
ساعتی پیش ، وقتی در اتاق دخترش را باز کرد تا برای شام صدایش کند، دید کف اتاق همیشه تمیز گلناز پوشیدهشده از گلبرگ های پلاسیده و پژمرده. گلنازش جوری میان گل های پرپر شده نشسته بود که گویی سر قبر عزیزی نشسته باشد و زاری کند. بدون حرف و سوالی در را بسته بود و حالا با خود فکر می کرد این نشانه ی خوبی است. خوب می دانست دخترش غمیگین است. سنگینی غصه و اندوه را در تک تک اجزای تن عزیزدردانه اش می دید ولی با خود میگفت : ” می گذرد،
کدام دختری غم فراق و از دست دادن نچشیده که دخترش دومی باشد ؟”





