کتاب آبادانی ها
معرفی کوتاه
یک روز ظهر به خانه آمدم. خیلی گرسنه بودم. آن قدر گرسنه بودم که بدون شستن دستم از همسرم پرسیدم غذا چیست؟ گفت ماکارونی. دیدم که برای خوردن ماکارونی به دستم نیاز ندارم و می توانم با چنگال بخورم. همان لحظه به یاد برونو در فیلم دزد دوچرخه ی دسیکا افتادم که چه طور در رستوران با ولع غذا میخورد. همان جا بود که فکر کردم موضوع فیلم من پیدا شد. تا زمانی که غذایم را تمام کردم برایم قطعی شده بود که گم شده ام را پیدا کرده ام. اولین کسی که این موضوع را برایش تعریف کردم، همسرم بود. در مطبوعات مطرح شد که فیلم عیاری بر اساس باز دوچرخه ی دسیکا است. من این فیلم را ایرانیزه کردم. شخصیت اصلی فیلم به جای ریچی جنگ زده ای آبادانی به نام درویش بود که در اقامتگاه مهاجران جنگ در پل سید خندان زندگی میکرد و به شدت به پیکانش وابسته بود چون با آن مسافرکشی میکرد بعد از مدتی سناریو شکل گرفت. حتی بازیگرانش را هم انتخاب کرده بودم: سعید پورصمیمی در نقش درویش و حسن رضایی در نقش حسن خوف.
فیلم را سیاه و سفید گرفتم. به نظر من تهران آن دوران همین طور سیاه و سفید باید دیده میشد. برای تهران رنگی قائل نبودم. تهران چرک و کثیف و خاکی بود. تهران را اصلاً رنگی نمیدیدم. صحنه ای از همان اول در ذهنم بود که پسریچه آپاراتی را پیدا میکند و حسن رضایی آپارات را از او می قاپد و مال خود میکند، عینکش را هم که قبلاً دزدیده بود.









