کتاب تئاتر و نقش شفابخش آن در تعلیم و تربیت
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
آیرا: او نیز مثل بیشتر بچههای محله وقتی به مدرسۀ دولتی رفت نمیتوانست انگلیسی حرف بزند؛ لوسیا حتی رفتار خوبی هم نداشت. این دختر در حالیکه بزرگتر میشد از دست بچههای دیگر عصبانی بود و همیشه با همه میجنگید و دعوا داشت. لوسیا: حتی یک شب خواب راحت نداشتم. با این تصور به مدرسه میرفتم: مادرم را میدیدم که کتک میخورد و به طرف دیوار پرتاب میشود و فکر کنم همینها باعث شد بچهای خشن بار بیایم… میدانید، دیدن اینکه بچههای دیگر خوشحالاند… مرا ناراحت میکرد… چرا من نباید شاد باشم؟… چرا من مثل آنها نمیتوانم زندگی کنم؟… چرا؟… چرا اینقدر مشکل هست؟… من واقعاً بد بودم. با معلمهایم خیلی بد بودم… اگر معلم حتی میگفت: لوسیا باید ساکت باشی! یا چیزی شبیه این، آن را نوعی حمله به حساب میآوردم. من تنها در یک چیز خوب بودم؛ اگر آنها قصد حمله به من داشتند، اول من حمله میکردم… گاهی اوقات صندلیها را پرت میکردم… هرچه اسمش را بگذارید… از وقتی دختر کوچکی بودم و بزرگتر میشدم هرگز، هرگز یک روز خوب نداشتم… میفهمید چه میگویم؟… هرگز چیزی مشابه آن نداشتم… میدانید… امروز همه چیز آرام است… امروز خوب است… دیگر نمیشنوی که یکی از دوستانت مرده است… دیگر نمیشنوی که کسی در خانه مامان را کتک میزند. دیگر نمیشنوی… پس همهچیز خوب است… چیزی که… به آن رسیدهام جهانی متفاوت است. آیرا: یک گروه تئاتری وارد محلۀ لوسیا در «کازا آتزلانِ پیلتزین» شد محلهای در حومۀ شیکاگو و او شروع به کار با کارگردان گروه مید پالیدوفسکی کرد. لوسیا میگوید هرگز بچههایی مثل آن گروه را ندیده بود. بچهها قوی و مستقل بودند اما جزو گانگسترها نبودند. البته در ابتدا آنها را نمیفهمید، فقط روش همکاری و حرف زدن آنها با همدیگر را نگاه میکرد. سعی میکرد بفهمد چرا آنطور رفتار میکنند. چرا همیشه شاد هستند؟
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از نشر سوره مهر
مشاهده همهکتابهای ترجمه شده توسط حسین فدایی حسین
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.