شاهزاده خانم محکوم
۱۴۰۲
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب شاهزادهخانم محکوم نوشتۀ داریا اولیویه به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول: دختری در دفتر کار شاتوبریان در آغاز پاییز سال ۱۸۲۳ میلادی، یک دختر جوان که لباسی خاکستریرنگ دربرداشت وارد وزارت امورخارجۀ فرانسه در پاریس شد و درخواست نمود با آقای «شاتوبریان»، وزیر امورخارجه، ملاقات کند. پیشخدمتی که دختر جوان به او مراجعه کرده بود،
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-806849
- شابک
- ۱۴۰۲۰۳۰۸۰۲
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب شاهزادهخانم محکوم نوشتۀ داریا اولیویه به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول: دختری در دفتر کار شاتوبریان در آغاز پاییز سال ۱۸۲۳ میلادی، یک دختر جوان که لباسی خاکستریرنگ دربرداشت وارد وزارت امورخارجۀ فرانسه در پاریس شد و درخواست نمود با آقای «شاتوبریان»، وزیر امورخارجه، ملاقات کند. پیشخدمتی که دختر جوان به او مراجعه کرده بود، پرسید: خانم آیا شما وقت ملاقات گرفتهاید؟ دختر جوان گفت: بلی آقا، ازطرف وزارت امورخارجه به من اطلاع داده شده که امروز آقای وزیر را ملاقات کنم. پیشخدمت گفت: خواهش میکنم در اتاق انتظار بنشینید تا نوبت به ملاقات شما برسد. دختر جوان وارد اتاق انتظار باشکوه وزارت امورخارجه شد و در گوشهای روی نیمکت راحتی نشست. کسانی که در اتاق بودند با حیرت آن زن را مینگریستند برایاینکه وضع ظاهر او، نشان میداد که از تیپ مراجعهکنندگان وزارت امورخارجه نیست. لباس او از پارچۀ ارزانقیمت و ساده بود و کفشهای چرمی سیاه، از نوع کفشهای بازاری به پا داشت و سایر اربابرجوعها میفهمیدند که دختر مزبور بیبضاعت و شاید از طبقۀ کارگران است. آن دختر جوان، مدتی در اتاق انتظار وزیر امورخارجۀ فرانسه نشست تا اینکه نزدیک ساعت یازده صبح، پیشخدمت به او اطلاع داد که وزیر او را احضار کرده است. زن از جا برخاست و کیف دستی خود را زیر بغل گرفت و با قدمهای آهسته، وارد اتاق وزیر شد. شاتوبریان وزیر امور خارجۀ فرانسه در آن موقع موهایی انبوه و سفید و پیشانی عریض و قیافهای مطبوع و نمکین داشت و روزنامههای موافق دولت وی را یکی از رجال سیاسی بزرگ اروپا معرفی میکردند. ولی آن دختر جوان که بویی از سیاست به مشامش نرسیده بود و سنش اجازه نمیداد از مسائل سیاسی مطلع شود شاتوبریان را فقط از نوشتههای او میشناخت و میدانست مردی است جهانگرد که مدتی در کشورهای بیگانه میزیسته و مناظر طبیعت و آفاق دوردست را دوست میدارد و خواندن کتابهای او انسان را به هوس میاندازد که برود و آن کشورها را ببیند. وقتی نشست، چون اولین مرتبه بود که خود را در اتاق یک وزیر و مقابل قیافۀ باشکوه شاتوبریان میدید، دستهایش به ارتعاش افتاد و شاتوبریان که لرزۀ دست او را دید برایاینکه وحشت دختر جوان را از بین ببرد با لحن پدرانه شروع به صحبت نمود و گفت: مادموازل، گذرنامۀ شما حاضر است ولی وقتی من شنیدم قصد دارید تنها به روسیه بروید خواستم گذرنامۀ شما را خودم بدهم تا از شما بپرسم که آیا از این مسافرت طولانی و رفتن به این کشور دوردست بیمناک نمیباشید. بعد از این گفته وزیر امور خارجۀ فرانسه چشم به قیافه بیضوی و چشمهای سیاه و بادامی و لباس ساده دختر دوخت و با قدری کنجکاوی منتظر شد که بداند دختر جوان چه پاسخ خواهد داد و دختر گفت: آقای وزیر امورخارجه، مادر من زنی است فقیر و من مجبورم کار کنم و اکنون فرصتی به دست آمده که بتوانم شغلی بالنسبه خوب داشته باشم و دور از عقل است که این فرصت را از دست بدهم. شاتوبریان دید که وقتی دختر جوان حرف میزند لبهای او که دهانی کوچک بهوجود آورده، در دو طرف دهان دو گودی ملیح بهوجود میآورد و بر نمک قیافۀ او میافزاید و دندانهای سالم و سفیدش را آشکار مینماید. بعد از او پرسید: مادموازل، آیا دور از وطن، از غربت و تنهایی احساس ملال نخواهید کرد؟ دختر جوان که بعضی از کتابهای شاتوبریان را خوانده بود جواب داد: آقای وزیر خود شما، در کتابهایی که نوشتهاید، به من آموختید که غربت و تنهایی را دوست داشته باشم و من این قریحه را از شما فراگرفتم. شاتوبریان گفت: مادموازل از ابراز لطف شما نسبت به نوشتههای خودم متشکرم و میبینم که شما دختری باعزم هستید و میتوانید تصمیم خود را بهموقع اجرا بگذارید. دختر جوان گفت: آقای وزیر، من احساس میکنم که تقدیر، راه مرا پیش پایم گذاشته و باید از این راه بروم که شاید زندگی من و مادرم بهتر شود. چون آن دختر بهسادگی و از روی صمیمیت صحبت میکرد در شاتوبریان مؤثر واقع شد و گذرنامهاش را به او داد و گفت: فرزند امید دارم که خداوند به شما توفیق بدهد ولی بدانید که در کشوری مثل روسیه باید همت و استقامت داشته باشید و خیلی چیزها در روسیه هست که در فرانسه نیست. دختر جوان گذرنامۀ خود را از دست وزیر امورخارجه گرفت و از اتاق خارج شد و از عمارت وزارت امور خارجه بیرون رفت و وارد خیابان گردید. بااینکه پنج سال از سکونت آن دختر به اسم «پولین» در پاریس میگذشت، هنوز وقتی در خیابانها قدم میزد مثل این بود که خود را در یک شهر غریب میبیند. پنج سال قبل، پولین که فرزند ارشد مادر بود برای دوزندگی از ولایات وارد پاریس شد و در خیاطخانهای شروع به کار کرد. مادر امیدوار بود که دخترش پولین بعد از رفتن به پاریس، بهتر زندگی کند و لااقل غصۀ





















































