شما با سم تماس گرفته اید(عاشقانه های عجیب)
۲۹۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
شومیز
نوع جلد
رمان «شما با سم تماس گرفتهاید» با نام « » اولینبار در سال 2021 منتشر شد. این کتاب با ترجمهی فاطمه ثابتی در مجموعهی «عاشقانههای عجیب» نشر پیدایش به چاپ رسیده است. در پشت جلد کتاب میخوانیم: جولی در آستانهی فارغالتحصیلی از دبیرستان است که زندگیاش دستخوش طوفانی سهمگین میشود. او که ناگهان دوستش را از دست داده است، درمانده و مأیوس با دوست ازدسترفتهاش ت
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-640575
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۴۴۴۴۸۸
- تعداد صفحه
- ۲۹۶
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از پیدایش
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی فاطمه ثابتی
مشاهدهی همهتوضیحات
رمان «شما با سم تماس گرفتهاید» با نام « » اولینبار در سال 2021 منتشر شد. این کتاب با ترجمهی فاطمه ثابتی در مجموعهی «عاشقانههای عجیب» نشر پیدایش به چاپ رسیده است. در پشت جلد کتاب میخوانیم: جولی در آستانهی فارغالتحصیلی از دبیرستان است که زندگیاش دستخوش طوفانی سهمگین میشود. او که ناگهان دوستش را از دست داده است، درمانده و مأیوس با دوست ازدسترفتهاش تماس میگیرد و تماسش به طرز معجزهآسایی پاسخ داده میشود. جولی مسیری طولان در پیش دارد. در این مسیر او یاد میگیرد که اثری که ما در زندگی عزیزمان میگذاریم، همیشگی است. یاد میگیرد که خاطرات هرگز نمیمیرند، حتی اگر سازندهی آنها دیگر در این جهان نباشد. یاد میگیرند هرچند که شخص مورد علاقهاش دیگر نیست، اما زندگی همچنان ادامه دارد… در صفحات ابتدایی کتاب میخوانیم: لحظهای که چشمانم را بستم، خاطرات جان گرفتند و خودم را در آغاز ماجرا یافتم. وارد کتابفروشی که شد، چندتایی برگ نیز به داخل خزیدند. از روی پلیوری سفید کتی جین پوشیده و آستینهایش را بالا زده بود. از دو هفته پیش که کارم را اینجا شروع کردم، این سومین باری بود که میآمد. نامش سم اوبایاشی بود و با هم در یک کلاس انگلیسی درس میخواندیم. کل ساعت کارم با این فکر که دوباره میآید یا نه، از پنجره بیرون را نگاه کردم. بنا به دلایلی تا آن موقع با هم کلام نشده بودیم. من به مشتریها میرسیدم و قفسهها را پر میکردم، او هم در مغازه برای خودش میچرخید. نمیشد گفت دنبال چیزی میگردد یا صرفاً از حس بودن در یک کتابفروشی لذت میبرد یا محض دیدن من میآید.





































