شوخی های کیهانی
۱۹۷
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «شوخیهای کیهانی» نوشتۀ ایتالو کالوینو ترجمۀ علی فرزام پروا گزیدهای از متن کتاب دوری و نزدیکی ماه [1] بنابر کشفیات سر جرج µ . . داروین، روزی روزگاری بود که ماه بدجوری به زمین چسبیده بود. آن وقت امواج دریا کم کمک سایۀ ماه را از روی زمین برداشتند؛ امواجی که مسبب اصلی اش خود وجود مبارک ماه بود، و این جوری بود که زمین هم نم نمک هرچی قوت داشت از کف
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-904429
- شابک
- ۱۴۰۲۰۴۱۱۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۹۷
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی فرزام پروا
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «شوخیهای کیهانی» نوشتۀ ایتالو کالوینو ترجمۀ علی فرزام پروا گزیدهای از متن کتاب دوری و نزدیکی ماه [1] بنابر کشفیات سر جرج µ . . داروین، روزی روزگاری بود که ماه بدجوری به زمین چسبیده بود. آن وقت امواج دریا کم کمک سایۀ ماه را از روی زمین برداشتند؛ امواجی که مسبب اصلی اش خود وجود مبارک ماه بود، و این جوری بود که زمین هم نم نمک هرچی قوت داشت از کف بداد. کب کبک کهنه بانگ برآورد : دیدید میدونستم! بقیهتون به خواب هم یادتون نبود، اما من یادمه. همهاش اون ماه گنده خیک گندشو انداخته بود رو سرمون، وقتی ماه تموم بود ـ شبامونم مثل روز روشن میشد، فوقش با رنگی به زردی کَره – فکر میکردیم میخواد دخلمونو بیاره؛ وقتی ماه نو میشد، تو آسمون طوری خیز ور میداشت درست مثل چتر سیاهی که باد چپهاش کرده؛ وقتی هم داشت بدر میشد شاخهاش آن قدر پایین بود که هیچ نمونده بود به لبۀ پرتگاه گیر کنه. اما تمام قضیه شکل عوض کردنهای ماه آن موقع طور دیگری بود چون که هم فاصله با خورشید فرق داشت، هم مدارها فرق داشتن، هم زاویههای آن چیزهایی که یادم نیست فرق داشت؛ مثلاً کسوف و خسوف رو در نظر بگیرین، زمین و ماه طوری به هم چسبیده بودن که هر دقیقه خسوف و کسوف داشتیم: طبیعی بود که این دوتا غول بیابونی میتونستن مرتب همدیگه رو زیر سایه هم بگیرن، اول یکی، بعد اون یکی. مدارش؟ آهان، البته که بیضوی [2] بود، چون یک مدتی انگاری خودشو رو ماه میانداخت، بعدش هم برای مدتی پروازش میگرفت. موجها وقتی ماه نزدیکتر تاب میخورد، اونقدر بلند میشدند که هیچکسی نمیتونست اونا رو سرجاشون بنشونه. اصلاً شبایی بود که ماه اونقدر کامل و اونقدر پایین مایینا اومده بود که یک سرسوزن فاصله بود تا تلپی بیفته تو آب؛ خب بگذار بگم چقدر فاصله داشت، پاشیم از ماه بکشیم بالا؟ البته که این کار رو میکردیم. تمام کاری که لازم بود بکنی این بود که سوار قایق بشی و به طرف ماه پارو بزنی و وقتی زیرش میرسی، یک نوردبون بهش تکیه بدی و بکشی بالا. اونجایی که ماه در پایینترین نقطه وجود داشت، درست نزدیکی صخرههای زینک بود. ما عادتمون این بود که با اون قایقهای پارویی کوچولویی که اونا اون روزا داشتن، بزنیم بیرون، قایقایی که گرد و صاف بودن، و از چوبپنبه ساخته شده بودن. اونا چند تایی از ما رو نگه داشته بودن؛ من، کاپیتان وهد وهد، زنش، پسردایی ناشنوام، و گاهی هم خلتلخ کوچولو رو ـ اون موقع اون 12 سالش بیشتر نبود. اون شبا آب خیلی آروم بود، اونقده نقرهای بود که مثل جیوه به نظر میرسید، و ماهیهای توی آب که قشنگ و بنفش بودن، نمیتونستن از پس جاذبه ماه بر بیان، و میاومدن به سطح آب، کاری که هشتپاها و ستاره دریاییهای زعفرانی هم میکردن. همیشه یک فراری از مخلوقات کوچولو وجود داشت؛ مخلوقاتی مثل خرچنگها و سرپاهای کوچیک، و حتی یه چندتایی خزه که سبک و رشتهای بودن، و یه چند تایی مرجان اونا دیگه از سطح آب کنده میشدن و خودشون رو به سطح ماه میرسوندن، و از اون سقف سفید آهکی آویزون میشدن، یا اینکه وسط زمین و آسمون معلق میشدن، یه جماعت فسفری که مجبور بودیم در حالی که داشتیم برگهای موز براشون تکون میدادیم، ازشون دور شیم. ما کار رو اینجوری انجام میدادیم؛ تو قایق یه دونه نوردبون داشتیم، یکی از ما اون رو نگه میداشت، اون یکی میپرید رو نوردبون و میرفت تا تهش، و سومی که پاروها دستش بود اونقده پارو میزد که ما درست میرسیدیم زیر ماه؛ دلیل اینکه تعداد ما اینهمه زیاد بود همین بود (من فقط به اصلیا اشاره میکنم). اون بابایی که بالای نوردبودن بود، همینطور که قایق به ماه نزدیک میشد، شروع میکرد به ترسیدن و عربده کشیدن: «وایسین! وایسین! همین الانه که سرم دقی بخوره بهش!» این تاثیری بود که شما میگرفتین، وقتی اون رو بالای خودتون با اون خیک گنده زمختش و اون سیخای تیز و لبههای مضرس و دندون ارهایش میدیدین. البته حالا ممکنه یه شکل دیگه باشه، ولی اون موقع ماه ، یا بهتره بگم ته ماه یا زیر شکمش، اون قسمتی که از همه به زمین نزدیکتر بود و تقریباً زمین رو خراش میداد، با یه دلمهای از فلسهای ریز پوشیده شده بود. اصلاً شباهت غریبی به شکم یه ماهی داشت، و اونطور که خاطرم مونده، اگه نگم بوی ماهی میداد، یه جورایی شبیه بوی ماهی بود، شبیه ماهی سالمون دودی. راستش رو بخواین از بالای نوردبودن، وقتی سیخ رو آخرین پله میایستادین، کافی بود دستاتونو به سمت بالا دراز کنین تا بتونین ماه رو لمس کنین. ما تمام اندازهگیریها رو با دقت تمام انجام داده بودیم (کف دستمون رو بو نکرده بودیم که ممکنه ماه ازمون دور بشه): تنها چیزی که لازم بود شما یه مقدار راجع بهش دقت کنین این بود که کجا دستتون رو میگذارین. من همیشه اون فلسی رو انتخاب میکردم















































