سوگ چیزی است که پر دارد
۱۱۲
صفحه
۱۴۰۰
سال چاپ
برندهی جایزهی دیلن توماس چشمانم را باز کردم. هوا هنوز تاریک بود و صدای ترق تروق و خش خش میآمد. پرها. شدیدا بوی گندیدگی میآمد. این بوی گندیده چیزی بیشتر از بوی یک غذای قابل خوردن، خزه، چرم یا خمیر ترش بود. پرهایی بین انگشتانم، درون چشمانم، درون دهانم، مثل یک گهواره پری شده بودم که من را به اندازه یک پا بالاتر از زمین کاشی شده میبرد. چشمانی سیاه و درخشان
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-501207
- تعداد صفحه
- ۱۱۲
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۰
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از افراز
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی بهنود فرازمند
مشاهدهی همهتوضیحات
برندهی جایزهی دیلن توماس چشمانم را باز کردم. هوا هنوز تاریک بود و صدای ترق تروق و خش خش میآمد. پرها. شدیدا بوی گندیدگی میآمد. این بوی گندیده چیزی بیشتر از بوی یک غذای قابل خوردن، خزه، چرم یا خمیر ترش بود. پرهایی بین انگشتانم، درون چشمانم، درون دهانم، مثل یک گهواره پری شده بودم که من را به اندازه یک پا بالاتر از زمین کاشی شده میبرد. چشمانی سیاه و درخشان به بزرگی صورتم، در حدقهای چروکیده و چرمین به آرامی بهم میخوردند. گویی که این چشم از چیزی به اندازه توپ فوتبال بیرون آمده باشد. - هیس هیس هیس - هیس هیس هیس و این را گفت: تا وقتی که دیگه واقعا بهم نیاز نداشته باشی از اینجا نمیرم. گفتم: مرا بیاور پایین. نه تا زمانی که سلام نکنی. خس خس کنان گفتم: بگذارم زمین. ادرارم بال او را گرم و خیس کرد. - ترسیدی. فقط سلام کن. - سلام - درست بگو. به پشت دراز کشیدم. کاری نکردم و در این فکر بودم که ای کاش همسرم نمرده بود.ای کاش از پرنده غول پیکری که همه فضای سالن را گرفته، نمیترسیدم.ای کاش وقتی که بزرگترین تراژدی زندگیم اتفاق افتاد، اینقدر آزار نمیدیدم. حسرتهای زیادی به دلم مانده بود. واقعا تلخ و دردناک بود. کمی واضح صحبت کردم. گفتم: سلام کلاغ. از دیدنت خوشحالم. کلاغ رفته بود.





































