پرش به محتوای صفحه

سونات زمستان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۸۴

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

شمیز

نوع جلد

کتاب «سونات زمستان» نوشته دوروتی ادواردز ترجمۀ آرمین دارابی‌نژاد گزیده ای از متن کتاب : یک روز زیبایی بود. خورشید می‌تابید و هوا گرم بود. هر که وقتش تنگ نبود، فرصت را غنیمت می‌شمرد؛ چیزی به زمستان نمانده بود. آرنولد نتل [1] ، متصدی جدید تلگراف، پیش از ورود به ادارۀ پست دقایقی بیرون از محل اقامتش درنگ کرد. گردنی باریک و بلند داشت و قدری لاغر و نحیف به نظر می‌

۱۸۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-582900
شابک
۹۷۸۶۲۲۲۶۷۵۲۶۴
تعداد صفحه
۱۸۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شمیز
وزن
۱۷۴ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن
۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گوزن در بوران شدید
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان
۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى
۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى
۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشغالدونی
۱۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی آرمین دارابی نژاد

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب چهار درس درباره روانکاوی

مصطفی صفوان

ترجمه‌ی دیگران، آرمین دارابی نژاد

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب «سونات زمستان» نوشته دوروتی ادواردز ترجمۀ آرمین دارابی‌نژاد گزیده ای از متن کتاب : یک روز زیبایی بود. خورشید می‌تابید و هوا گرم بود. هر که وقتش تنگ نبود، فرصت را غنیمت می‌شمرد؛ چیزی به زمستان نمانده بود. آرنولد نتل [1] ، متصدی جدید تلگراف، پیش از ورود به ادارۀ پست دقایقی بیرون از محل اقامتش درنگ کرد. گردنی باریک و بلند داشت و قدری لاغر و نحیف به نظر می‌رسید. بیماری او را واداشته بود تا برای گریز از زمستانِ شهر و کار به این‌جا بیاید. دیشب رسیده بود. شبِ رسیدنش سرد و بارانی بود و ملالت‌بار؛ اما حال، گویا به خوش‌آمدگویی او، روز اول اقامتش زیبا می‌نمود. درختان همه‌جا تقریباً عریان بودند، اما همچنان چند برگ زرّین از شاخه‌های سیاهشان آویخته بود. گویی دستی این خطوط سیاه و برگ‌های زرّین را بر بوم خاکستریِ بی‌جانِ آسمان نقش زده است. گرمای خورشید از خلال ابرهای نازک می‌تابید؛ اما خاک که چشم‌به‌راه زمستان بود، حال خشک و سخت می‌نمود و پاسخی به آفتاب نداشت. آفتاب فقط کودکان و گربه‌های ده را فریب می‌داد. الکساندر کلارک کوچک، [2] از اهالی خانۀ آقای نتل، لباسش را وسط خیابان از تن درآورد و وقتی خواهرش پاولین [3] او را دید، چنان به باد سیلی‌اش گرفت که مثل همیشه زد زیر گریه. دوباره لباس تنش کرد. از بازویش گرفت و شروع کرد به تکان دادنش، چنان‌که هق‌هقِ پسرک بلند شد. بعد از آن دست از سرش برداشت تا برود و روی لبۀ پیاده‌رو بنشیند. کسی از آن‌جا می‌گذشت و برای آنکه گریه‌اش را بند بیاورد، به او نیم پنی پول داد، اما پسرک همسایه به محض اینکه از چشم بقیه دور ماندند، پول را دزدکی قاپید و الکساندر، همچنان گریان، جاده را تنها به سمت بالا در پیش گرفت. خواهرش پاولین به ادارۀ پست رفت. قرار بود برای مادرش خرید کند؛ اما می‌خواست اول مستأجر جدیدشان را ببیند، زیرا او دیشب، دیروقت رسیده و صبح هم مادر به پاولین اجازه نداده بود صبحانه‌اش را ببرد. خانم کلارک خودش امروز صبحانه را حاضر کرده بود. پاولین داخل رفت و برگۀ تلگرافی خواست. آرنولد نتل به او برگه‌ای داد. مردی جوان و عجیب‌و‌غریب بود؛ خوش‌لباس‌تر از همۀ پسرانِ گروه کر. پاولین به او لبخند زد. بعد سرش را پایین انداخت و یکی از پاهایش را روی زمین کشید. دوباره سرش را بلند کرد؛ گویی نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. نتل نیز آشکارا گمان برد که دخترک به او می‌خندد. صورتش سرخ شد. از قرار معلوم بسیار کم‌روست و گذشته از هرچیز، از دختران ترسی ناشناخته دارد. بر تارک درختان برگی نبود‌ و شاخه‌های عریانشان در امتداد آسمانِ خاکستری کش آمده بودند. جلو‌تر، روی تپه، سه درخت کوچک نَراد روبه‌روی خانه‌ای سفیدرنگ قد علم کرده بودند. در تضاد با سفیدی دیوارهای خانه، رنگ سبز درختان به چشم می‌خورد. اولیویا، [4] از اهالی آن خانه، با لباس سفید پشمی‌ از تپه پایین آمد. همچنان که از میان درختانِ خاکستری و در امتداد جادۀ سبز پایین می‌آمد، نمی‌شد دقیق گفت آیا این شمایلِ سفیدپوش همان تابستان است که غماگین از زمین دور می‌شود یا زمستان است که پاورچین‌پاورچین و خاموش بر آن گام می‌گذارد. پاولین سر برگرداند تا او را ببیند؛ گرچه چندان علاقه‌ای به معنای نمادینِ شمایل سفیدپوش نداشت و فقط به لباسش اهمیت می‌داد. خواهرانِ نران [5] همیشه لباس‌های زیبنده به تن داشتند و خود نیز زیبا بودند. اولیویا صورتِ گردِ رنگ‌پریده و پهنی داشت، با دو چشمِ حزین و مژه‌هایی به بالا فر خورده‌ که به او جلوه‌ای کودکانه و معصوم می‌بخشید. هنگامی از ادارۀ پست می‌گذشت، آرنولد نتل اتفاقی او را از پنجره دید. گردنِ نازکِ بلندش را چرخاند تا به او نگاه کند و وقتی دختر از دیدرس خارج شد، دوباره پشت میز نشست و قدری صورتش سرخ شد. غروب که رسید، در حسن ختامِ این روز دل‌انگیز، باد شروع به وزیدن کرد و ابرهای خاکستری بزرگ در آسمان شناور شدند. باد هوهوکنان در ده می‌پیچید، درها و پنجره‌ها را به هم می‌کوفت و شاخه‌های درختان را به شکل ترسناکی می‌لرزاند. سراسر شب وزید و صبح که شد، برگ‌های زرّین همگی از درختانِ عریان جدا شده و روی زمینِ سختِ سرد و زیر سم اسبان و چرخ کالسکه‌ها در خیابان افتاده بودند. باد سرد و تیز بود. زمستان از راه رسیده بود. گاهی پیش می‌آید که وقتی به جایی جدید می‌رویم و انتظار زیادی از آن داریم، از میان چهرگان، چهره‌ای نو برمی‌گزینیم که گویی وعدۀ تحقق همۀ امید و انتظاراتمان را به ما می دهد و شاید به همین دلیل بود که نتل خاطرۀ نخستین روزی را که اولیویا با لباس سفید از جلویش رد شده بود بارها به یاد آورد و همۀ جزئیات آن را چنان به خاطر داشت که گویی این دختر همان قاصدی است که خبر از سلامتِ او دارد؛ زیرا هرچه باشد، سلامتی همان دلیلی بود که او را به روستا آورده بود. وقتی چند روز بعد اولیویا

۱۸۵٬۰۰۰تومان