عصر تاریکی
۱۵۸
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب “عصر تاریکی” مجموعه مقالاتی به مناسبت صدمین سال تولد ژوزه ساراماگو نوشتۀ گروه نویسندگان گزیده ای از متن کتاب ژوزه ساراماگو، وَهمپردازِ نابههنگام فِرناندا اِبِرسدات ترجمۀ پیمان چهرازی ساراماگو در 16 نوامبر 1922 در روستای اِزینیاگا در شصت مایلیِ شمالِ لیسبون در پرتغال به دنیا آمد و در همان روستا پا گرفت. اجدادِ مادریاش دهقانانِ بیزمینی بودند که خوک پ
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-029908
- شابک
- ۱۴۰۲۰۳۲۰۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۵۸
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “عصر تاریکی” مجموعه مقالاتی به مناسبت صدمین سال تولد ژوزه ساراماگو نوشتۀ گروه نویسندگان گزیده ای از متن کتاب ژوزه ساراماگو، وَهمپردازِ نابههنگام فِرناندا اِبِرسدات ترجمۀ پیمان چهرازی ساراماگو در 16 نوامبر 1922 در روستای اِزینیاگا در شصت مایلیِ شمالِ لیسبون در پرتغال به دنیا آمد و در همان روستا پا گرفت. اجدادِ مادریاش دهقانانِ بیزمینی بودند که خوک پرورش میدادند، و سالهای اولِ زندگیِ ساراماگو به وجین کردن، خُرد کردنِ چوب، و کشیدنِ آب با تُلُمبه گذشت. ساراماگو در خطابۀ نوبلِ خود، پدربزرگاش ژِرانیمُو را بهعنوان «خِردمندترین مردی که شناختم» وصف کرده. او به یاد اورده که در دورانِ بچگی در شبهای تابستان پدربزرگاش او را بیرونِ خانه زیر درختِ انجیری میخوابانده و سرِ او را با «افسانهها، اوهام، و اشباح» گرم میکرده. «خاطراتِ این شنیدههای جذاب» بعدها تخیّل ادبیِ او را تغذیه میکند. او گفته؛ «اگر پدربزرگام یک زمیندارِ ثروتمند بود و نه یک پرورشدهندۀ خوکِ بیسواد، من این آدمی نبودم که امروز هستم. اگر این امکان برایم وجود میداشت که گذشتهام را تغییر بدهم __ حتی با وجود سرمای زمستانها و گرمای تابستانها، که گاه به گرسنگی میگذشت __ هیچچیز را عوض نمیکردم.» در دو سالگیِ ساراماگو، والدیناش بهقصد یافتنِ کار خانواده را به لیسبون منتقل کردند. برای ژوزۀ کوچک این کوچ قابلتحمل نبود. او در کتاب خاطراتِ کوچک ، شامل خاطراتِ کودکیاش، که در سال 2006 در پرتغال به چاپ رسید، روستای زادگاهاش را، که برای دورهای طولانی هر سال از لیسبون به آن رجعت میکرد، در مقامِ «کیسهای که این حیوانِ کیسهدارِ کوچک __ بیصدا، مخفیانه، تنها __ بهدرونِ آن پَس مینشست تا خود را بزایَد» توصیف میکند. دامنۀ تأثیری که این روستای قدیمی بر ساراماگو گذاشت حتا تا اسم او کشیده شده. او گفته؛ «وقتی اولینبار، در هفت سالگی، وارد مدرسهای در لیسبون شدم، باید اوراقِ هویتیام را نشان میدادم.» و فقط در آن زمان بود که والدیناش فهمیدند نام فامیلِ درجشده در مشخصاتِ تولدِ او نام خانوادگیِ آنها، دِ سُوزا، نیست. دفتردارِ روستا، بهجای آن، فامیلِ بچه را «ساراماگو»، بهمعنی تُربِ وحشی، نوشته بود. ساراماگو در توضیحِ آن ماجرا گفته که؛ «این نامِ مستعارِ تحقیرآمیزی بود که اهالیِ روستا به پدرم داده بودند. شاید دفترداری که آن را نوشته مست بوده، یا لُودگی کرده. پدرم اصلاً خوشاش نیامد، ولی ازآنجا که این فامیلِ رسمیِ پسرش بود او هم مجبور شد آن را داشته باشد. فکر کنم برای اولینبار در تاریخِ ثبت بود که فامیلِ پسر روی پدر گذاشته میشود.» خونسردی انعطافناپذیرِ ساراماگو، چه در رفتار شخصی و چه در فضای رمانهایش، یقیناً بهسادگی حاصل نشده؛ چهرههای ادبیِ معدودی از دلِ چنین فقری قَد برافراشتهاند. ساراماگو، با شناختِ ریشههای دهقانیاش، گونهای عملگراییِ تقدیرباورانه را از دلِ آن استخراج کرد. اِیروینگ هُو، ناقد ادبی، حسّاسیت رواییِ جاری در داستانهای او را «گزنده و رِندانه» توصیف کرده. در یکی از کتابهای ساراماگو، شخصیتی که خواننده نظرگاهاش را نزدیک به مؤلف میپندارد، میگوید؛ «تا با چشمهای خودم چیزهایی را نبینم که زمین روزی آنها را در کامِ خود فرو خواهد بُرد باورشان نمیکنم.» با این حال، این شکّاکیتِ سخت و بیرحم در همزیستی با تمایل به پدیدههای موهوم قرار دارد. مضحکۀ تلویحیِ داستانهای ساراماگو این است که او شخصیتهای اصلیِ معقول و بدگمانِ خود را در دنیایی جادویی جای داده؛ جایی که کشورها خود را از خشکیِ بزرگِ مرکزی کَندهاند و بر دریا شناور شدهاند، شهرها مجذوبِ کوریِ همهگیر شدهاند، و یک کشیش مُرتدّ قرن هجدمی با ماشینِ پرندهای از دستِ مأمورانِ تفتیش عقاید فرار میکند که عاملِ حرکتاش ارادۀ آدمی است. این حسّاسیتِ برآمده از قصههای عامیانه چیزی است که رمانهای ساراماگو را از خطّ فکریِ ادبیات طبقۀ متوسط شهریِ آمریکا و اروپای غربی متمایز میکند. اگر حسّاسیت ادبیِ او به معناباختگیِ رماننویسهای شورویِ سابق نظیر میخائیل بولگاکُوف، یا رئالیسم جادویی بزرگانِ آمریکای جنوبی نظیرِ خولیو کُورتاسار، یا اَدولفُو بیُوی کاسارِس نزدیکتر به نظر میرسد، احتمالاً بهاینخاطر است که وَهم و تمثیل مَفَرهای منطقیِ نویسندگانِ قَدبرافراشته تحتِ دیکتاتوریهای سیاسیاند. در 1926، در سهسالگیِ ساراماگو، نظامِ جمهوریِ پرتغال با یک کودتای نظامی سرنگون شد. و پرتغال، تا 48 سال بعد، تحت حاکمیّت یک رژیمِ فاشیستی اداره شد که شعارش این بود؛ «خدا، خاکِ پدری، خانواده». در این بهاصطلاح دولت جدیدِ دیکتاتورْ آنتونیو سالازار، احزاب سیاسیِ مستقل و اتحادیههای کارگری غیرقانونی بودند، مطبوعات بیرحمانه سان




















































