پرش به محتوای صفحه

سرو بلند گوراب

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۱۲

صفحه

۱۳۹۶

سال چاپ

رقعی

قطع

ماجرا در فضای بومی و محلی یکی از روستاهای ییلاقی استان یزد می‌گذرد که در آن دو نوجوان همزمان با روز عاشورا همراه مردم با نیروهای رژیم شاه درگیر می‌شوند و این حرکت سرآغازی برای قیام روستاییان علیه ظلم و استبداد است: «پدرم سوار بر اسب سفیدش از میان‌بُر وسط بیشه رفته بود و چند نفری هم که توی راه دیده بودند، می‌گفتند هراسان بوده، عجله داشته و طوری اسبش را تاخت م

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-827134
شابک
۹۷۸۶۰۰۰۳۱۶۸۵۳
تعداد صفحه
۱۱۲
قطع
رقعی
وزن
۱۳۴ گرم
سال انتشار شمسی
۱۳۹۶

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درویش

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

ماجرا در فضای بومی و محلی یکی از روستاهای ییلاقی استان یزد می‌گذرد که در آن دو نوجوان همزمان با روز عاشورا همراه مردم با نیروهای رژیم شاه درگیر می‌شوند و این حرکت سرآغازی برای قیام روستاییان علیه ظلم و استبداد است: «پدرم سوار بر اسب سفیدش از میان‌بُر وسط بیشه رفته بود و چند نفری هم که توی راه دیده بودند، می‌گفتند هراسان بوده، عجله داشته و طوری اسبش را تاخت می‌کرده انگار که یکی دنبالش کرده. هرچه منتظر شدیم پدرم نیامد. خانم‌آغا می‌گفت لابد رفته شهر که اول برود کارخانه و بعد هم دفتر شورای شهر. به آقاخان زنگ زدیم، اما هیچ‌کس از او خبری نداشت. دیر آمدن و حتی نیامدن پدرم به خانه چیز بی‌سابقه‌ای نبود، به‌خصوص تابستان‌ها که یک پایش شهر بود و یک پا روستا. تازه این روزها مادرم مدام به او می‌گفت:‌ «داری زیادی به خودت فشار می‌آوری»، اما پدرم همیشه می‌خندید و باز هم شب‌ها تا دیروقت بیدار بود. صبح زود از خانه می‌زد بیرون. این عادت را توی شهر هم داشت. آن روز هم، مثل همیشه، رفته بود، منتها سوار بر اسب و باعجله. مادرم تا نیمه‌شب منتظر بود و می‌گفت می‌آید که نیامد. پدرم نیامد».