پرش به محتوای صفحه

ترس و لرز

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۹۸

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب ترس و لرز گاوِ محمد حاجى مصطفى آمد و ميدان را دور زد و به داخل كوچه روبه رو رفت. يك مرتبه حال سالم احمد به هم خورد و بالا آورد. ترس تو دلش ريخته بود. زاهد بلند شد، سالم احمد را روى زمين دراز كرد، با كمك محمد احمد على تابوت را آورد و بغل دست سالم گذاشت تا روشنايى تند روز اذيتش نكند. در آغاز کتاب ترس و لرز می خوانیم قصه اول 1 آفتاب وسط روز بود

۴۲۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-491802
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۴۲۱۱
تعداد صفحه
۱۹۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
وزن
۱۹۴ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از غلامحسین ساعدی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب محالِ ممکن

غلامحسین ساعدی

نگاه

۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شب نشینی باشکوه

غلامحسین ساعدی

نگاه

۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه در شهر

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مار در معبد

غلامحسین ساعدی

نگاه

۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عافیتگاه

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تاتار خندان

غلامحسین ساعدی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آی بی کلاه،آی با کلاه

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گاو

غلامحسین ساعدی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیکته و زاویه

غلامحسین ساعدی

نگاه

۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت
۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کلاته گل

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ضحاک

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عزاداران بیل

غلامحسین ساعدی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب در سراچه دباغان

غلامحسین ساعدی

نگاه

۲۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب محاکمه میرزا رضای کرمانی

غلامحسین ساعدی

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه داستان های غلامحسین ساعدی (آبی)،(8جلدی،باقاب)
۳٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آشغالدونی

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۰۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن
۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گوزن در بوران شدید
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان
۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى
۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى
۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشغالدونی
۱۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب ترس و لرز گاوِ محمد حاجى مصطفى آمد و ميدان را دور زد و به داخل كوچه روبه رو رفت. يك مرتبه حال سالم احمد به هم خورد و بالا آورد. ترس تو دلش ريخته بود. زاهد بلند شد، سالم احمد را روى زمين دراز كرد، با كمك محمد احمد على تابوت را آورد و بغل دست سالم گذاشت تا روشنايى تند روز اذيتش نكند. در آغاز کتاب ترس و لرز می خوانیم قصه اول 1 آفتاب وسط روز بود كه سالم احمد از خواب بيدار شد. هوا دم كرده بود و عوض خنكى اول صبح، گرماى شديدى از سوراخى سقفِ بادگير به داخل اتاق مى‌ريخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته‌اش را از كنار ديوار برداشت و دور سر پيچيد و رفت توى تن‌شورى و سطل‌ها را برداشت و آمد روى ايوان. چند لحظه‌اى منتظر شد تا به روشنايى تند ظهر عادت كند و بعد سطل‌ها را زمين گذاشت و دوچرخه‌اش را كه به درخت كُنار تكيه داده بود، آورد توى سايه. طناب پشت بند دوچرخه را باز كرد و سطل‌ها را به ترك دوچرخه بست و كفش‌هاى چوبى‌اش را پوشيد و در حالى كه دوچرخه را با دست راه مى‌برد، از حاشيه ايوان به طرف بيرون راه افتاد. همين طور كه مى‌رفت نيمتنه‌ف دوچرخه و پاهاى خودش را در شيشه‌هاى تاريك اتاق‌هاى زمستانى تماشا مى‌كرد. نزديك در حياط كه رسيد صداى سرفه ناآشنايى بلند شد. سالم احمد ايستاد و گوش خواباند. صداى سرفه تكرار شد و به دنبال آن، صداى غريبه‌اى كه انگار پاروى شكسته ماشوئه‌اى آب را شكافت. سالم احمد دوروبرش را نگاه كرد. شاخه‌هاى كُنار حركت مى‌كرد و به نظر مى‌آمد كه سايه تاريكى خود را لاى برگ‌ها پنهان مى‌كند. سالم احمد عقب رفت و به خودش مسلط شد و به طرف بيرون راه افتاد. از در كه مى‌خواست بيرون برود، چشمش به دريچه رو به حياط مضيف افتاد كه نيمه‌باز بود. سالم ايستاد و گوش داد. خبرى نبود. فكر كرد چه كسى دريچه مضيف را باز كرده. سال‌ها بود كه كسى وارد مضيف نشده بود. آهسته روى انگشتان پا نزديك شد. داخل اتاق نيمه تاريك بود و تكه‌اى از آفتاب ظهر از شكاف در، آستانه را روشن كرده بود. سالم زير لب دعا خواند و با عجله از در حياط بيرون رفت. گاوِ محمد حاجى مصطفى آمده بود و زباله مى‌خورد. روى ساحل عامله‌ها كنار هم چيده شده بود و چند سايه دوروبر آن‌ها مى‌چرخيد. ليغ‌هاى پهن شده زير آفتاب تند ظهر به نظر مى‌آمد كه زنده هستند و حركت مى‌كنند. سالم احمد دوچرخه‌اش را به سكوى خانه بغلى تكيه داد و با وحشت دوروبرش را نگاه كرد. در و پنجره‌هاى بيرونى مضيف باز بود. سالم مطمئن شد كه حتمآ يكى وارد مضيف شده است. با قدم‌هاى بريده رفت طرف مضيف، سايه‌اش هم رفت طرف مضيف. بوى خوشى از اتاق شنيده مى‌شد. سالم را از دريا صدا كردند. سالم برگشت و پشت سرش را كه خالى بود نگاه كرد. جهاز كوچكى به اندازه قوطى كبريت روى افق بى‌حركت ايستاده بود. سالم با احتياط روى پنجه پا بلند شد و سرش را برد بالا و از كنار پنجره داخل مضيف را نگاه كرد. سياه لاغر و قدبلندى كنار اجاق نشسته بود كه كله بسيار كوچكى داشت و دشداشه بلندى تنش بود. پاهايش را كه يكى چوبى بود، دراز كرده بود جلو اجاق و پاى ديگرش را زير تنه خود جمع كرده بود. آتش تندى توى اجاق روشن بود. سياه، قهوه‌جوش بزرگ مضيف را روى آتش گرفته بود. بوى تند قهوه تمام اتاق را پر كرده بود. سالم عقب رفت و بى‌آن‌كه به فكر دوچرخه باشد، با عجله دويد طرف خانه‌هاى آن ور ميدان. 2 صالح كمزارى توى تن‌شورى خوابيده بود كه سالم احمد آمد تو. صالح لنگوته را از روى صورتش كنار زد و همان‌طور كه كف تن‌شورى دراز كشيده بود چشم‌هايش را باز كرد و گفت: «چه خبره سالم؟» سالم احمد گفت: «هى صالح، بلند شو، زود باش بلند شو.» صالح كمزارى بلند شد و نشست و پرسيد: «چى شده سالم؟ چرا اين جورى شدى؟» سالم كنار مدخل تن‌شورى نشست و حوله كهنه‌اى را كه جاى پرده به ديوار زده بودند توى مشت جمع كرد و گفت: «هى صالح، مى‌رفتم بركه آب بيارم كه گرفتارش شدم.» صالح گفت: «گرفتارش شدى؟ كجا؟ چه جورى؟» جابه جا شد. سالم گفت: «اول صداى سرفه‌شو شنيدم. دست و پام تخته شد و نتونستم تكون بخورم. فكر كردم كه رو درخته، اما رو درخت نبود.» صالح گفت: «پس كجا بود؟ تو تن‌شورى بود؟» سالم گفت: «نه، تو تن‌شورى‌م نبود.» صالح گفت: «لابد سر چاه گرفتارش شدى؟» سالم گفت: «نه پدرآمرزيده، اين موقع روز مگه ديوونه‌م كه سر چاه برم.» صالح وحشت‌زده جايش را عوض كرد و روبه روى سالم احمد نشست و گفت: «يا محمد رسول اللّه! پس كجا بود؟» سالم احمد گفت: «تو مضيف نشسته بود.» صالح نيم‌خيز شد و گفت: «تو مضيف؟» سالم گفت: «آره به خداوندى خدا، اگه دروغ بگم، نشسته بود جلو اجاق و داشت قهوه درست مى‌كرد.» صالح كمزارى گفت: «خدا خودش رحم بكنه.» سالم پرسيد: «حالا چه كار كنم صالح؟ چيزى نمونده بدجون بشم و تن و بدنم تخته بشه.» و شروع كرد به لرزيدن. صالح گفت: «قليون مى‌كشى

۴۲۵٬۰۰۰تومان