
بخشی از کتاب استخوان سوز: بابا و مامان توی هال ایستاده بودند و اکثر لامپ ها خاموش بودند. پایین پله ها که رسیدم سر چرخاندم و برای آنهایی که بالای راه پله ایستاده بودند، صدایم را بالا بردم. آهای اهالی خونه، توسری خورای بدبختی که یه عمر شنیدین و خرد شدین و دم نزدین... من میرم چون نمیتونم توی هوایی…




