کتاب استخوان سوز
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب استخوان سوز:
بابا و مامان توی هال ایستاده بودند و اکثر لامپ ها خاموش بودند. پایین پله ها که رسیدم سر چرخاندم و برای آنهایی که بالای راه پله ایستاده بودند، صدایم را بالا بردم. آهای اهالی خونه، توسری خورای بدبختی که یه عمر شنیدین و خرد شدین و دم نزدین… من میرم چون نمیتونم توی هوایی که آزادی توش نیست نفس بکشم. شما بمونین و ببینین که مزده چطور بدون حمایت شماها خوشبخت میشه! وقتی چرخیدم احساس کردم پدر و مادرم قوز کرده اند. پاهایم را کوبیدم و بقیه مسیر تا در هال به هیچ نگاه نکردم. حتی نگفتم خداحافظ










