پرش به محتوای صفحه

زیباترین روزهای زندگی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: تابستان ۱۳۶۱، بازسازی خرمشهر شروع شده بود و ادارات کم‌کم داشتند به آن جا برمی‌گشتند. خیلی‌ها برای کار به آن جا رفتند. پدر من هم یکی از افرادی بود که به خرمشهر رفت و در فرمانداری شهر مشغول به کار شد. سید نوری هم در اهواز مشغول به کار بود. این بهانه‌ای شد تا مادر که دوری پدر برایش خیلی سخت بود، اواخر تابستان، تصمیم جدی بگیرد به اهواز

۱٬۱۰۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-117557

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: تابستان ۱۳۶۱، بازسازی خرمشهر شروع شده بود و ادارات کم‌کم داشتند به آن جا برمی‌گشتند. خیلی‌ها برای کار به آن جا رفتند. پدر من هم یکی از افرادی بود که به خرمشهر رفت و در فرمانداری شهر مشغول به کار شد. سید نوری هم در اهواز مشغول به کار بود. این بهانه‌ای شد تا مادر که دوری پدر برایش خیلی سخت بود، اواخر تابستان، تصمیم جدی بگیرد به اهواز نقل‌مکان کرده و به این شکل به خرمشهر نزدیک‌تر شویم. ضمناً می‌خواست برای سر و سامان‌دادن برادرم، آستین بالا بزند و فکر می‌کرد، باید نزدیکش باشد تا بهتر بتواند این کار را انجام بدهد. گرچه اهواز به آبادان نزدیک‌تر بود و راحت‌تر می‌توانستم رفت‌وآمد کنم، اما ماندن در شیراز را ترجیح می‌دادم. نمی‌خواستم همراه خانواده بروم. فکر می‌کردم باحال و روزی که دارم، اگر مدتی از آن‌ها دور باشم، برایشان بهتر است. به همین خاطر تصمیم گرفتم کارم را در بنیاد ادامه بدهم. مادر و پدر موافق این کار نبودند. برای راضی‌کردن مادر، خدیجه، نوریه، سامی و حتی زن‌عمو را واسطه کردم، اما فایده نداشت. بالاخره دست‌به‌دامن سید نوری شدم. او تلفنی با مادر صحبت کرد و گفت: «نگران نباش، حالا که با رفتن سرکار، وضع روحی‌اش بهتر شده، خوب نیست یک‌دفعه بیکار بشود. کار، باعث می‌شود کمتر فکر کند. من تلاش می‌کنم از طریق دوستانم او را به اهواز منتقل کنم، فقط باید مدتی صبر کنی.» مادر دیگر روی حرف سید نوری حرفی نزد و قبول کرد بمانم، اما خیلی ناراحت بود. در حال جمع‌کردن اندک وسایلمان، گریه می‌کرد و می‌گفت: «آخر من چطور تو را در این حال رها کنم، تنها بگذارم و بروم.» برای آرام‌کردنش می‌گفتم: «یوما من از خدا می‌خواهم که بیایم اهواز، اما بگذار مدتی دیگر. این‌طور برای همه‌مان بهتر است. سامی هم اینجا تنهاست. یکی باید باشد لباس‌هایش را بشوید، برایش غذا بپزد و مونس او باشد.»

۱٬۱۰۰٬۰۰۰تومان