زندگی پزشکی من
۱۴۰۵
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب زندگی پزشکی من نوشتۀ آندره سوبیران به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب مرگی که مانند قانون ریاضی حتمی است اولین روزی که من برای کارآموزی به بیمارستان رفتم، نهفقط آخرین فرد بودم که در موکب استاد قرار میگرفتم بلکه تقریباً یک روستایی هم به شمار میآمدم. چون تحصیلات مقدماتی پزشکی را در شهر تولوز کرده بودم و در آن موقع برای اولین بار جه
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-214894
- شابک
- ۱۴۰۱۱۲۲۰۰۳
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب زندگی پزشکی من نوشتۀ آندره سوبیران به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب مرگی که مانند قانون ریاضی حتمی است اولین روزی که من برای کارآموزی به بیمارستان رفتم، نهفقط آخرین فرد بودم که در موکب استاد قرار میگرفتم بلکه تقریباً یک روستایی هم به شمار میآمدم. چون تحصیلات مقدماتی پزشکی را در شهر تولوز کرده بودم و در آن موقع برای اولین بار جهت ادامه تحصیل پزشکی پاریس، پایتخت وطن خود را میدیدم. موکب استاد تشکیل میشد از رؤسای کلینیکها که هریک در همان بیمارستان ریاست مستقل یک قسمت را عهدهدار بودند و بعد از آنها از حیث مرتبه پزشکیاران قرار داشتند و آنگاه دانشجویان ارشد دانشکدۀ پزشکی، اعضای موکب استاد را تشکیل میدادند و من در صف آخر بودم و از من کوچکتر و بیاطلاعتر در آن موکب وجود نداشت، اما دو نفر از دانشجویان ارشد که اهل تولوز و همشهری من بودند مرا میشناختند و من میدانستم که اگر پرسشی از آنها بکنم جواب مرا خواهند داد. با اینکه استاد در تمام مدتی که در بیمارستان بودم حتی یک نظر به مــن نینداخت، من از اینکه جزو موکب استادی چون او هستم نزد خود میبالیدم چون تا آن روز هرچه فرا گرفته بودم از کتاب مثل تفاله و خشکیدۀ علوم بود و آن روز برای اولین مرتبه خود را در جوار علم جاندار و زنده میدیدم. استاد ، برخلاف تصوری که من در تولوز راجع به قیافه و اندام استادان بزرگ پزشکی پاریس میکردم بلندقامت و دارای سینه و شانههای عریض و صدای رسا و قوی بود، اما قیافهای دلچسب و ریشی کوتاه در زنخ معروف به ریشبزی داشت. با اینکه من تحتتأثیر اندام و قیافه و صدایش قرار نگرفتم، شکوه علمی او خیلی مرا تحتتأثیر قرار داد و از سکوت و احترام کسانی که اطراف استاد بودند حس میکردم که او را علامه میدانند، در صورتی که بعضی از آنها از حیث بلندی قامت و عرض سینه و شانهها و جاذب بودن قیافه جالبتوجه به شمار میآمدند. ما همه سفیدپوش بودیم و روپوش سفید استاد فرقی با روپوش من که از همه کوچکتر بودم نداشت و بعد از اینکه وارد تالار شدیم من دیدم که چشم تمام بیمارانی که روی تختها بودند به استاد دوخته شد. شمارۀ بیماران در آن تالار وسیع به قدری زیاد بود که من روز اول نتوانستم بفهمم چند تخت در آن تالار وجود دارد. میدیدم که استاد به تختها نزدیک میشود و با اینکه میدانستم مردی مشهور و ثروتمند است با ملایمت با بیمارانی که مورد عمل جراحی قرار گرفته بودند یا اینکه بایستی عمل بشوند صحبت مینماید و بدون نفرت دست را روی بدن عرقآلود آنها میگذارد و من هنوز نیاموخته بودم که در پزشکی، طبیب یا جراح نباید از هیچچیز مریض متنفر بشود. روی یکی از تختها مردی تقریباً چهل ساله دارای قیافه روشنفکران دراز کشیده بود و دو چیز او بیش از چیزهای دیگرش توجه مرا جلب کرد؛ یکی پریدگی رنگ و دیگری درخشندگی چشمها که بعد فهمیدم آن درخشندگی از تب است. استاد به آن بیمار نزدیک شد و من هم جزو کسانی که با استاد بودند ، به بیمار نزدیک شدم. با اینکه اولین روز بود که وارد بیمارستان میشدم از وضع بیمار حس کردم که وی دچار یک مرض مزمن خطرناک است. وقتی که استاد با آن بیمار شروع به صحبت کرد، متوجه شدم که حدس من صائب بود و آن مرد دچار یک بیماری خطرناک میباشد؛چون استاد کنار تخت بیماران دیگر فقط احوالپرسی میکرد و از کلیات صحبت مینمود و احساس میشد که کنار تخت بیماران دیگر چون یک کارمند عالیمقام است که حوزۀ ریاست خود را در یک مدت کم از نظر میگذراند، اما کنار تخت آن بیمار موضوع صحبت استاد تغییر کرد و کلیات را کنار گذاشت و قلب بیمار را به دقت معاینه کرد و بعد گوش خود را روی قلبش نهاد و تو گویی بیم داشت که صدای تپش قلب بیمار را از گوشی طبی بهخوبی نشنیده باشد و پس از اینکه سر را از سینۀ بیمار برداشت به مریض تبسم کرد و با آن تبسم به او فهمانید که نباید از درمان خود ناامید باشد. بعد استاد خطاب به اطرافیان گفت: آیا نتیجۀ معاینۀ خون او به دست آمد؟ یکی از اطرافیان ورقهای را از جیب روپوش سفید خود بیرون آورد و به دست استاد داد. استاد نظری بر کاغذ انداخت و با لحن کسی که یک مژدۀ بزرگ میدهد با صدای بلند که در آن تالار همه یا اکثر بیماران شنیدند خطاب به مریض گفت: به شما میگویم که نهفقط نباید ناامید بشوید، بلکه بایستی امیدواری کامل داشته باشید و گرچه استروپ توکوک [1] دارید ولی استروپ توکوک شما همولی تیک نیست. آیا میفهمید چه میگویم؟ همولی تیک نیست و شمـا معالجه خواهید شد و نتیجۀ معاینۀ خون خود را خودتان بخوانید. استاد کاغذ را به دست بیمار داد و من مشاهده کردم که مریض بعد از خواندن آن بسیار خوشحال شد و استاد گفت: آیا میفهمید که معنای اینکه همولی تیک نیست چه میباشد؟ بیمار گفت: نه آقای پروفسور. استاد





















































