۱۲ داستان
۲۶۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
شومیز - رقعی
نوع جلد
کتاب دوازده داستان اثر گلی ترقی، داستان نویس ایرانی است. این کتاب در سال ۱۳۹۵ منتشر شده است. گلی ترقی در این کتاب سعی کرده است که دوازده داستان را در میان اثارش انتخاب کند و چنان که خود نیز در مقدمه ی کتاب نوشته، در نهایت پاسخی برای این سؤال بدهد که کدام یک از داستان هایت را بیشتر دوست داری؟ در این لیست داستان «درخت گلابی» هم حضور دارد، داستانی که داریوش مهر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-239488
- تعداد صفحه
- ۲۶۶
- نوع جلد
- شومیز - رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیلوفر
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب دوازده داستان اثر گلی ترقی، داستان نویس ایرانی است. این کتاب در سال ۱۳۹۵ منتشر شده است. گلی ترقی در این کتاب سعی کرده است که دوازده داستان را در میان اثارش انتخاب کند و چنان که خود نیز در مقدمه ی کتاب نوشته، در نهایت پاسخی برای این سؤال بدهد که کدام یک از داستان هایت را بیشتر دوست داری؟ در این لیست داستان «درخت گلابی» هم حضور دارد، داستانی که داریوش مهرجویی در سال ۱۳۷۶ براساس ان فیلمی به همین نام ساخت. داستان های گلی ترقی معمولاً در تهران رخ میدهند و بسیار صمیمی و نزدیک به زندگی هرروزه ی ادم های این مرز و بوم هستند. گلی ترقی دو مهاجرت داشته است: یکی در سال های جوانی و برای تحصیل و دیگری بعدها که به پاریس مهاجرت کرد. در داستان های او بیش از هرچیز رابطه ی ادمی با وطنش و البته خاطراتی که او را به خاک وصل می کند، دغدغه ی هویت و البته درک زندگی به عنوان انسان مدرن مرکز ماجرا را تشکیل می دهد. گلی ترقی در یک خانواده ی فرهنگی و مرفه به دنیا امد. پدر او مجله ای معروف به نام ترقی داشت و این پیشینه ی فرهنگی بر این نویسنده تأثیر بسیاری گذاشت. او اولین مجموعه داستانش را با نام «من هم چه گوارا هستم» در سال ۱۳۴۸ منتشر کرد. این نویسنده شش مجموعه داستان دارد و سه رمان به نام های «خواب زمستانی»، «اتفاق» و «بازگشت» نوشته است. بریده ای از کتاب: «کسی صدایش می زد، شاید از پشت کوه دماوند بود. دوید، دور زد، پیچید در خیابان دست چپ، انباشته از برف، گرمش بود. می سوخت. کتش را دراورد. دگمه های پیراهنش را باز کرد. صورتش را رو به اسمان گرفت. یاد بازی بچگی افتاد و خندید.»









































