ادم برفى و ۳۲ داستان دیگر
۳۶۸
صفحه
۱۴۰۰
سال چاپ
وزیری
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب آدم برفی: حشره يك روزه گفت: «تمام. تمام يعنى چه؟ كار تو هم تمام است؟» «نه، من هزارها هزار روز عمرت زندگى مىكنم و روزهاى زندگيم چنان دراز است كه بفهمى نفهمى يك سال طول مىكشد، آن قدر طولانى است كه تو حتى نمىتوانى سر از آن دربياورى. در آغاز کتاب آدم برفی می خوانیم: آخرين خواب بلوط كهنسال 7 طلسم 14 دختر شاه باتلاق 17 برندهها 64 ناقوس عمق 68
فروشنده
کتابجم
۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- مجموعه داستان ایرانی
- شناسه کالا
- kj-213630
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۳۹۷۹
- تعداد صفحه
- ۳۶۸
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۰
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب آدم برفی: حشره يك روزه گفت: «تمام. تمام يعنى چه؟ كار تو هم تمام است؟» «نه، من هزارها هزار روز عمرت زندگى مىكنم و روزهاى زندگيم چنان دراز است كه بفهمى نفهمى يك سال طول مىكشد، آن قدر طولانى است كه تو حتى نمىتوانى سر از آن دربياورى. در آغاز کتاب آدم برفی می خوانیم: آخرين خواب بلوط كهنسال 7 طلسم 14 دختر شاه باتلاق 17 برندهها 64 ناقوس عمق 68 پادشاه نابكار 73 باد از والدهمار دائه و دخترهايش چه گفت 77 پا گذاشتن دخترى رو نان 91 نگهبان برج 102 آنه ليزبث 110 حرفهاى بچگانه 122 رشته مرواريد 125 قلم و دوات 132 بچه مرده 135 خروس و خروس بادنما 141 «زيبا» 145 قصهاى از تپههاى شنى 155 عروسكگردان 196 دو برادر 202 كهنه ناقوس كليسا 205 دوازده مسافر 211 سوسك سرگينخوار 217 كار پدر هميشه درست است 227 آدمبرفى 235 در اردكدانى 242 الهه سده بيستم 250 دختر يخستان 258 پروانه 319 سايكى 323 حلزون و بته گل سرخ 339 ساحره مرداب گفت: «فانوسهاى شيطان در شهرند.» 342 آسياب بادى 359 سكه سيمين 363 آخرين خواب بلوط كهنسال قصه عيد ميلاد در حول و حوش جنگل، بر پشته بالاى ساحل، درخت بلوط كهنسالى بود كه سيصد و شصت و پنج سال از عمرش مىگذشت. اما اين سالها آنقدر كه به نظر آدمى دراز مىآيد، براى درخت طولانىتر از چند شبانه روز نبود. ما روزها بيداريم و شبها مىخوابيم و در همين موقع خواب مىبينيم. اما درخت سه فصل سال بيدار است و تنها در فصل چهارم مىخوابد، يعنى در فصل زمستان استراحت مىكند. زمستان شب درخت است كه در پى روز دراز مىآيد كه بهار و تابستان و پاييز نام دارد. چه بسيار روزهاى گرم كه پشههاى يكروزه دور و بر برگها و شاخههاى بلوط مىرقصيدند. و با بالهاى ظريفشان اوج مىگرفتند رو كاكل درخت. حشرههاى كوچك هميشه شاد بودند و خسته كه مىشدند، رو برگ پهن و سبز بلوط مىلميدند. آن وقت درخت نمىتوانست نگويد: «اى بينواى فسقلى، تمام عمرت، يك روز است. چه كوتاه، چه غمانگيز است سرنوشتت!» حشره يكروزه هميشه جواب مىداد: «غمانگيز؟ منظورت از اين حرفها چيست؟ همه چيز خيلى زيبا و گرم و دوستداشتنى است؛ و من شاد شادم.» «اما فقط يك روز و بعد كار تمام.» حشره يك روزه گفت: «تمام. تمام يعنى چه؟ كار تو هم تمام است؟» «نه، من هزارها هزار روز عمرت زندگى مىكنم و روزهاى زندگيم چنان دراز است كه بفهمى نفهمى يك سال طول مىكشد، آن قدر طولانى است كه تو حتى نمىتوانى سر از آن دربياورى.» «نمىفهمم چه مىگويى. تو هزارها هزار روز عمر من زندگى مىكنى، ولى من هزارها هزار لحظه دارم كه در آن شادم. خيالت مىرسد وقتى سرت را گذاشتى زمين، تمام زيبايى عالم هم از ميان مىرود؟» درخت جواب داد: «نه، خيلى بيش از آنچه حتى بتوان تصور كرد پايدار مىماند.» «خب پس، متوجهى كه ما به يك اندازه عمر دراز داريم؛ فقط روش حساب و كتاب ماست كه باهم فرق مىكند.» و حشره يك روزه كوچولو باز پركشيد و رفت رو هوا و از اينكه بالهايى چنان ظريف و قشنگ به او داده شده بود در پوست نمىگنجيد. هوا پر بود از بوى شبدرهاى گلدار كشتزارها و گل رزهاى خودرو و پرچينها و درختهاى آقتى و پيچهاى امينالدوله و پيچكهاى بالاخزنده و پامچالها و نعناع خودرو. بو چنان تند و قوى بود كه حشره يك روزه احساس كرد كه سخت سرمست شده. روز، دراز و زيبا بود و بىاندازه از شادى و سرور مالامال. سرانجام آفتاب كه غروب كرد، حشره كوچك از تمام آنچه ديده و چشيده بود، سخت احساس خستگى كرد. بالها ديگر ناى بردنش را نداشت. خيلى نرم و آرام وسط علفهاى لطيف فرود آمد و سر تكان داد، انگار مىگفت بله. با آرامش و خوشحالى تمام خسبيد، و اجلش رسيد. درخت بلوط گفت: «طفلكى حشره يك روزه، عمرش مثل حباب بود. هر تابستان حشرههاى يك روزه رقصشان را تكرار مىكردند و درخت بلوط هم گفتگوهايش را با آنها از سر مىگرفت. نسل بعد نسل حشرههاى يكروزه مىمردند و با اين حال هر حشره تازهاى كه بهدنيا مىآمد مثل تمام همنوعهايش كه پيش از او از ميان رفته بودند شاد و بىدغدغه خاطر بود. درخت بلوط در بامداد بهارى و نيمروز تابستانى و شب پاييزيش بيدار بود. احساس كرد كه به زودى وقت خواب مىرسد؛ شب درخت بلوط، يعنى زمستان در راه بود. همين حالا هم طوفانها دم مىگرفتند: «شببخير، شب بخير! ما برگهايت را مىكنيم. ببين، يكى افتاد. مىكنيم، مىكنيم! آواز مىخوانيم تا بخوابى. لباست را درمىآوريم و شاخههاى فرسودهات را تكان مىدهيم؛ صداى غژغژ

















