ایشیق
۱۷۵
صفحه
۱۳۹۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیدهای از کتاب ایشیق: پیرزن آل در قلعهی قیز قالاسی آواز میخواند و دیوارهای قلعه ترک بر میداشت سنگها ذوب و خاطرات ریزو درشت ماسیده بر سنگها خرد میشدند. در آغاز کتاب ایشیق، میخوانیم: فهرست دربارهی «ایشیق» 23 1. پاپاق، شمشیر و اسبم 31 2. داستان شمشیر 38 3. اینگونه «قیزقالاسی» فرو ریخت 43 4. شب…. 46 5. چراغ شب دیجور 48 6. سحر. 50 7. گرگ و شهر 52 8. «
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-244257
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۰۷۹۰
- تعداد صفحه
- ۱۷۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- وزن
- ۲۰۶ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۵
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی صالح سجادی
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیدهای از کتاب ایشیق: پیرزن آل در قلعهی قیز قالاسی آواز میخواند و دیوارهای قلعه ترک بر میداشت سنگها ذوب و خاطرات ریزو درشت ماسیده بر سنگها خرد میشدند. در آغاز کتاب ایشیق، میخوانیم: فهرست دربارهی «ایشیق» 23 1. پاپاق، شمشیر و اسبم 31 2. داستان شمشیر 38 3. اینگونه «قیزقالاسی» فرو ریخت 43 4. شب…. 46 5. چراغ شب دیجور 48 6. سحر. 50 7. گرگ و شهر 52 8. «قاینارجا». . . 54 9. کدام خاک؟ 57 10. دانههای اندوه 59 11. نوحهی کوچک 61 12. بابا «اوخاتای» 64 13. نارونِ تنها 66 14. باران بارید 68 15. عطش…. 70 16. چه میشد؟ 73 17. گل سرخ روی سینهات 75 18. معشوقهی من کیه؟ 78 19. سرزمین.. 83 20. سپیدهدم. 86 21. سرای سلطانیه 88 22. کوههای سربلند 92 23. آهنگر. 96 24. سار. 98 25. بخوان پسر! 100 26. «صمد» در قلب من است 102 متن ترکی اشعار 1. پاپاغیم، قیلینجیم، و آتیم 107 2. قیلینج ناغیلی 113 3. بئلهایدی «قیز قالاسی» نین اوچماسی 117 4. گئجه. 119 5. قاری گئجهنین چیراغی 121 6. سحر. 123 7. قورد و شهر 125 8. قاینارجا 127 9. هانسی تورپاغا؟ 130 10. نیسگیل میجیقلاری 132 11. کیچیک نوحه 134 12. اوخاتای آتا 136 13. یالقیز قارا آغاج 138 14. یاغدی یاغیشلار 140 15. عطش…. 142 16. نولاردی… 145 17. دؤشوندهکی قیزیل گول 147 18. سئوگیلیم اولارسان می؟. . . 150 19. یورد. 155 20. دان یئری… 158 21. سلطانیه سارایی 160 22. اوجا باش داغلار 164 23. دمیرچی.. 167 24. سیغیرچین. . . 168 25. اوغلان اوخو 170 26. صمد کؤنلومدهدیر 172 . . . محمود گفت: «بهتر است تو لباسهایت را عوض کنی لباسهایت را پس از رفتن تو من میسوزانم فکر میکنم بعضی از لباسهای من به تن تو برود.» صداقت میخواست اعتراض کند، ولی محمود رفته بود تو اتاق خواب و به این زودی داشت با لباسهای مناسب برمیگشت. وسط راه بازگشت به هال، به یادش آمد که مشابه دندانهای صداقت را قبلاً در دهان چه کسی دیده است به محض ورود به هال، پیش از آنکه لباسها را به صداقت بدهد، پرسید: «تو کسی را به نام ایشیق میشناختی؟» «به نام چی؟» «ایشیق! ایشیق کلمهای ترکیست به معنای روشنایی.» «ایشیق! ایشیق! نه من همچو آدمی را نمیشناختم:» «دندانهای تو مرا به یاد دندانهای او انداخت!» «دندانهای من؟مگر دندانهای من چه جوری است؟» «دندانهای تو دندانهای دهقانی است. اغلب دهاتیهای ایران دندانهایی شبیه دندانهای تو دارند منظورم لثهها و شکل دندانها است!» «ایشیق دهاتی بود؟» «دقیقاً نمیدانم هیچ وقت فرصت نشد که ازش بپرسم و حالا هم وسیلهی فهم موضوع را ندارم.» «الان کجاست؟» «شهید شد. سال پنجاه شهید شد.» «دوست شما بود؟» «نه!» «پس چطور حرفش را میزنید؟» «من دیدمش. همین! و بعد بردندش. همین!» «به همین خاطر است که به من محبت میکنید؟» «او حرف بسیار سادهای زد. گفت: به کسی که در وضع من باشد کمک کن!» حرفش خطاب به من هم نبود. وقتی که تو دچار صرع شدی، بیآنکه به یاد حرف ایشیق بیفتم، ندانسته به حرف او عمل کردم.» «به همین دلیل صورت مرا بوسیدید؟» «تا همین یک لحظه پیش یادم نیفتاده بود که دندانهای تو شبیه دندانهای ایشیق است وقتی که چشمم به دندانهای تو افتاد یعنی موقعی که قرصها را گذاشتی تو دهنت و آب را سر کشیدی و دندانهایت را دیدم رابطهی بین دندانهای تو با دندانهای یک نفر را که قبلاً میشناختم کشف کردم ولی هنوز نمیدانستم که آن شخص ایشیق است حالا یک دفعه یادم افتاد. وقتی که آن رابطه را کشف کردم تو را بوسیدم در واقع این یک بوسهی قدردانی بود. تو مرا به یا د او انداخته بودی.» «چرا شهید شد؟» در آپارتمان باز شد. سهیلا آمد تو. محمود به جای آن که جواب صداقت را بدهد، از سهیلا پرسید: «بیرون چه خبر است؟» «طرفهای امیرآباد ماشینها را میگردند ماشین ما را نگشتند، به دلیل اینکه دیدند یک مادر و دختر دارند میروند مدرسه.» «آقای صداقت باید برود خانهی دکتر خرسندی من ازش خواهش کردم لباسهایش را عوض کند، لباسهای مرا بپوشد. به نظر من باید لباسهایش را سوزاند، من نباید با آقای صداقت دیده شوم. آقای صداقت لباسهایش را عوض میکند عینک مرا میزند به چشمش، با تو میرود پایین سوار ماشین میشود، تو رانندگی میکنی و از طرف یوسفآباد میبریش، میرسانیش به خانهی دکتر خرسندی. . . «ایشیق چرا شهید شد؟». . . . . . وقتی صدای غرومب غرومب بخاری بلند شد، رفت دراز کشید روی کاناپه و برای چندمین بار سؤال صداقت به سراغش آمد. . . . در زندان اولش بود، در همان هفتهی اول زندان، که پاهایش چرک کرده بود و هر قدر اصرار کرده بود که پیش دکتر ببرندش و یا به بیمارستان و یا از دکتر واقعی ـ و نه آن پزشکیار چاق و چله و گنده با چشم و ابروی مشکی و پت و پهن ـ بخواهند که برای معالجهی پاهای چرککردهی او


































