پرش به محتوای صفحه

اختامار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۶۲

صفحه

۱۴۰۰

سال چاپ

رقعی

قطع

مجموعه داستان کوتاه آختامار نوشتۀ هما جاسمی گزیده ای از متن کتاب مجموعه داستان کوتاه آختامار نوشتۀ هما جاسمی آسانسور سال 1394، جایزه ادبی صادق هدایت، ، ده داستان برگزیده از میان 1608 داستان سال 1396، انتشار در شماره 32 فصلنامه ادبی نوشتا، ایران سال 1396، انتشار در کتاب “مجموعه چهل داستان برای صادق هدایت” فاروق با مادرش در زیرزمین ساختمان قدیمی‌ای در مونیخ که

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-151840
شابک
۷۷۵۷۳۷۶۶۰۰۹۷۸
تعداد صفحه
۱۶۲
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۰

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

مجموعه داستان کوتاه آختامار نوشتۀ هما جاسمی گزیده ای از متن کتاب مجموعه داستان کوتاه آختامار نوشتۀ هما جاسمی آسانسور سال 1394، جایزه ادبی صادق هدایت، ، ده داستان  برگزیده از میان 1608 داستان سال 1396، انتشار در شماره  32  فصلنامه ادبی نوشتا، ایران سال 1396، انتشار در   کتاب “مجموعه چهل داستان برای صادق هدایت” فاروق با مادرش در زیرزمین ساختمان قدیمی‌ای در مونیخ که من هم مستاجرش بودم زندگی می‌کرد و هر روز با کلاه نگهبانی‌ای که برای سرش بزرگ بود روی چهارپایه‌ای دم در می‌نشست و مسئول آسانسورِ ساختمان شده بود. آسانسوری که نزدیک شصت سال آدم‌ها را با رازهایشان جا به جا کرده بود. روزهای یکشنبه که رفت و آمد کم می‌شد، فاروق آینه آسانسور را پاک می‌کرد و دسته طلایی و رنگ و رو رفته‌اش را برق می‌انداخت. گاهی هم در طول هفته خریدهای همسایه‌ها را تا دم آپارتمانشان می‌برد و انعامی می‌گرفت. مادرش که گفته بود اُم‌فاروق صدایش کنند، ریزه میزه و تپُل بود و همیشه روسری زیتونی رنگی به سرش می‌بست و یک روز در میان راهرو‌‌ها و راه پله را پاک می‌کرد و باقی وقتش را به خانه همسایه‌ها می‌رفت و برایشان نظافت می‌کرد. به قول آلمانی‌ها سیاه کار می‌کرد و چِندرغازی در می‌آورد. قضیه کار کردنِ غیر قانونی اُم‌فاروق را از خانم شوارتزر [1] که پیرزن فضول و وراجی بود و از سی و دو سال پیش در طبقه همکف زندگی می‌کرد، شنیده بودم. عصرها که به خانه بر می‌گشتم، فاروق روی چهارپایه‌اش دم در آسانسور نشسته بود و با خمیر خاکستری رنگی بازی می‌کرد و به محض اینکه صدای سلامم را می‌شنید مثل فنر از جا می‌پرید، لبخندی توی چشم های سبزش می‌نشست و درِ آسانسور را برایم باز می‌کرد و دکمۀ شمارۀ ۵ را فشار می داد و بعد سرش را پایین می‌انداخت و تمام مدتی که آسانسور قدیمی بالا می‌رفت، به نقطه‌ای روی کفش‌هایش خیره می‌ماند. تا وقتی که دوباره در را برایم باز می‌کرد، صورتش را نمی‌دیدم و با این که می‌دانستم زبان نمی‌فهمد، موقع پیاده شدن به آلمانی می‌گفتم: «مواظب خودت باش.» گاهی قفلِ خانه را که باز می‌کردم سَرَم را بر می‌گرداندم و از پشت در طلایی ِ مشبک، اول چهره و بعد کلاهش را می‌دیدم تا اینکه با صدای کش آمدن طناب‌های آسانسور، به کلی ناپدید می‌شد. هفتۀ سومی بود که فاروق آسانسورچی شده بود و من از کتاب فروشی برمی‌گشتم و یکی از کتاب‌ها را جلوی صورتش گرفتم و برای این که حرفم را بفهمد، با دست روی جلد کتاب زدم و گفتم: «تو چرا مدرسه نمی‌ری؟» سرش را بلند کرد و همین طور که نگاهم می‌کرد چشم‌های سبزش پر از اشک شدند و رنگ صورتش برگشت و در حالی که انگشت‌های کوچک دست راستش را کفِ دست چپش فرو می‌کرد ، به سختی صداهایی از خودش در آورد و بعد سرش را پایین انداخت و من برق اشک‌هایش را روی کف چوبی آسانسور دیدم. تنم داغ شد. نمی دانستم چه کار کنم. چندک زدم و بازویش را گرفتم و به صورتش نگاه کردم و گفتم: «عیبی نداره، گریه نکن، طوری نیست، من نمی‌دونستم … معذرت می‌خوام!» اما فاروق سرش را بلند نکرد. از آسانسور پیاده شدم و او مثل همیشه پشت توری گم شد. چند روز بعد از این ماجرا، خانم شوارتزر را در دراگ استور دیدم و برعکسِ همیشه که از دستِ پُر حرفی‌هایش فراری بودم، جلو رفتم و احوال‌پرسی کردم تا بتوانم دربارۀ فاروق پرس و جو کنم. خانم شوارتزر به قفسه‌ای که پر از شیشه‌های ویتامین بود تکیه داد و صدایش از هیجانِ داستانی که می‌گفت به لرزه افتاده بود: «مگه نمی دونستی چی شده؟ به تو نگفته بودم؟ …. این بچه لال شده چون پدرشو جلویِ چشاش کشتن! از اُم‌فاروق چند بار پرسیدم تا بالاخره یه بار که مددکاره اومده بود، واسم ترجمه کرد! گفت شبونه دو نفر میان تو خونه و شوهرشو که توی آلپو [2]   نظامی بوده سر می‌بُرَن. بعدم به خودش تجاوز می‌کنن. باید می‌دیدی این زن عَربه چه اشکی می‌ریخت. می‌گفت فاروق رفته بوده تو قفسه قایم شده بوده و از اون موقع دیگه یک کلمه هم حرف نزده…» لب‌های خانم شوارتزر تکان می‌خورد و من داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که وسط مغازه به گریه نیفتم. اما خانم شوارتزر باهوش بود، درِ کیفش را باز کرد و یک دستمال در آورد و خیلی خونسرد گفت: «بیا!» و باز ادامه داد: «خلاصه بعد دیگه فرار می‌کنن و اینجور که فهمیدم مدت‌ها تو اردوگاهِ آواره‌ها بودن تا این که چند وقت پیش پناهنده میشن به اینجا. البته درست یادم نیست از کِی، انگار گفت یه سال؟ شایدم بیشتر؟ می‌دونی که این بچه حق نداره کار کنه؟ باید بره مدرسه. ولی مادره مأمور “ادارۀ امور پناهنده ها” رو راضی کرده. بهشون گفته فاروق زبون نمی‌فهمه و  اگه از مادرش دور بشه می‌ترسه. چمی‌دونم، خیلی عجیبه که اونا قبول کردن، نه؟» و شانه‌اش را بالا انداخت: «اونی که موتورخونه رو سرویس می‌کنه اینا رو به مدیر ساختمون معرفی کرد. خ