پرش به محتوای صفحه
تخفیف کتاب‌خوانی۲۰٪ تخفیف
دسته‌ها:رمان خارجیرمانموجود

او بازگشته است

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۳۹۱

صفحه

۱۴۰۱

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

۱۱۰٬۰۰۰۲۰٪۸۸٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

کتاب او بازگشته است نوشتۀ تیمور ورمش ترجمۀ مهشید میرمعزی گزیده ای از کتاب او بازگشته است 1 به‌ خاطر می‌آورم که بیدار شدم. شاید ساعات اولیۀ بعد از ظهر بود. چشم‌ها را باز کردم و آسمان را بالای سرم دیدم. آبی بود و کمی ابرآلود. هوا گرم بود و فوراً متوجه شدم که هوا به نسبت ماه آوریل، زیادی گرم است. حتی می‌شد آن را بسیار گرم نامید. همه جا نسبتاً ساکت بود و بالای سرم هواپیماهای دشمن در حال پرواز نبودند، صدای ضدهوایی، اصابت بمب در این نزدیکی‌ها و آژیر خطر نمی‌آمد. همچنین متوجه شدم که خبری از ساختمان نخست‌وزیری رایش و پناهگاه پیشوا نیست. سرم را چرخاندم و دیدم که روی زمین افتاده‌ام. روی یک تکه زمین خالی که دورش را دیوارهای خانه‌های اطراف گرفته‌اند. روی بعضی از آنها نقاشی‌های کثیفی کشیده شده بود. خیلی عصبانی شدم و بلافاصله تصمیم گرفتم دونیتس [12] را صدا کنم. ابتدا مثل آدمی که در حالت نیمه‌خواب باشد، احساس کردم دونیتس جایی در این اطراف و کنار من افتاده است، ولی بعد منطق و نظم بر احساسم غلبه کرد و فوراً متوجه خاص بودن موقعیت شدم. معمول نیست که من زیر آسمان بخوابم. اول فکر کردم، شب قبل چه کردم؟ البته نیازی نیست افکار خود را مشغول استفادۀ بیش از حد الکل کنم، زیرا من الکل نمی‌نوشم. به یادم آمد که آخرین مرتبه با افا [13] روی مبل راحتی روی پوست نشسته بودم. همچنین به‌خاطر آوردم که من، یا ما، با حالتی بدون نگرانی نشسته بودیم. تا جایی که می‌دانم تصمیم گرفته بودم کارهای مملکتی را کمی به‌حال خود رها کنم. برنامۀ خاصی برای آن شب نداشتیم. رفتن به رستوران، سینما یا جاهایی مشابه هم که طبعاً امکان‌پذیر نبود. خوشبختانه در این دوران، امکانات سرگرم شدن در پایتخت رایش کاهش یافته بود که البته با دستور من هم مطابقت داشت. نمی‌توانستم با اطمینان بگویم که آیا طی روزهای آینده، استالین [14] وارد شهر می‌شود یا نه. در این برهه از زمان و وضعیت جنگ، موضوع کاملاً بی‌موردی نبود. اما چیزی که با اطمینان می‌توانستم بگویم این بود که او در صورت تمایل، در اینجا و همچنین در استالینگراد، بیهوده به دنبال یک سینما می‌گشت. گمان کنم ما، من و افا، کمی هم با هم گپ زدیم و من تپانچۀ قدیمی خود را به او نشان دادم. حالا پس از بیدار شدن، جزئیات دیگری به ذهنم نمی‌آمد. همچنین شاید چون از سردرد رنج می‌بردم. نه، در اینجا خاطرۀ شب پیش من را به جایی نمی‌رساند. بنابراین تصمیم گرفتم وارد عمل شوم و موقعیت را از نزدیک بررسی کنم. در زندگی یاد گرفته‌ام که توجه کنم، ‌دقت کنم و حتی کوچک‌ترین چیزها را ببینم که برخی از افراد ارزش کمی برای آنها قائل هستند یا حتی شاید نادیده‌شان می‌گیرند. بـرعکس، من به دلیل نظمی که سالیان دراز به آن عادت کرده‌ام،‌ می‌توانم با خیال راحت بگویم که در وضعیت بحران، خونسردتر و برتر می‌شوم و حس‌هایم قوی‌تر می‌شوند. من دقیق و آرام، مثل یک ماشین کار می‌کنم. حالا اطلاعاتی را که دارم، با اسلوب جمع‌بندی می‌کنم؛ من روی زمین قرار دارم، به اطراف می‌نگرم، کنارم آشغال جمع شده‌ است، گیاهان هرز روییده‌اند و ساقه‌ها رشد کرده‌اند، اینجا و آنجا بوته‌هایی روییده‌اند و حتی یک گل مینا هم دیده می‌شود و یک قاصدک. صداهایی می‌شنوم که زیاد دور نیستند. فریاد و صدای ضربات پی در پی. به جهت صداها نگاه می‌کنم که چند پسر بچه در حال بازی فوتبال ایجاد می‌کنند. البته چندان هم کوچک‌ نیستند، ولی شاید برای خدمت در ارتش زیادی جوان باشند [15] . احتمالاً در سازمان جوانان هیتلری [16] هستند، ولی مثل اینکه حالا در حال خدمت نیستند. به نظر می‌رسد دشمن کمی استراحت داده باشد. پرنده‌ای در میان شاخه‌های یک درخت حرکت می‌کند، چهچهه می‌زند و آواز می‌خواند. این برای بعضی افراد، نشان خوی شاداب است، ولی من در این وضعیت نامعلوم، وابسته به هر اطلاعاتی هستم. حتی اگر بسیار کوچک باشد، یک آدم وارد می‌تواند براساس قانون طبیعی مبارزه برای زنده ماندن، نتیجه بگیرد که هیچ حیوان وحشی در این اطراف نیست. درست کنار سرم یک چالۀ آب در حال از بین رفتن است. مثل اینکه مدت زیادی است باران نباریده. کلاه لبه‌دار من در کنار آن افتاده است. شعور آموزش داده شدۀ من حتی در چنین لحظات گیج‌کننده‌ای، این‌طور کار می‌کند. نشستم. این کار را بدون مشکل انجام دادم. پاهایم را حرکت دادم، همچنین دست‌ها و انگشتانم را. به نظر می‌رسید هیچ جراحتی ندارم. وضعیت جسمانی‌ام خوشحال‌کننده بود، مثل اینکه کاملاً سالم بودم. البته جز سردرد. حتی ظاهراً لرزش دست‌هایم هم به طور کامل از بین رفته بود. به خودم نگاه کردم. لباس بر تن داشتم. یونیفورم پوشیده بودم. یعنی کت سـربازی. کمـی کثیف بـود. البته نـه زیاد. بنابرایـن زیـر آوار نمـانده بودم. کمی خاک و شاید مقداری خرده بیسکویت، شیرینی یا چیزی شبی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی، رمان
شناسه کالا
kj-021787
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۸۷۵۲
تعداد صفحه
۳۹۱
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
وزن
۳۷۲ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۱
سال انتشار میلادی
۲۰۲۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی مهشید میرمعزی

مشاهده‌ی همه
۲۰٪۱۱۰٬۰۰۰
۸۸٬۰۰۰تومان
خرید کتاب او بازگشته است اثر تیمور ورمش از نشر نگاه