عاشق اتشفشان – چشم و چراغ ۷۲
۵۱۰
صفحه
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از متن کتاب: اینجا بازار کهنهفروشهاست. ورود مجانی است. ورود برای همه آزاد است. جماعتی شلخته. ناقلاها خوش میگذرانند. چرا داخل میشوی؟ توقع داری چی ببینی؟ من تماشا میکنم. چهارچشمی میپایم که چه اتفاقی در دنیا میافتد. چی باقی میماند. چی را همینطوری به حال خودش ول میکنند. چی دیگر عزیز نیست. چی را باید قربانی کرد. چی بود که کسی فکر کرد برای دیگران
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-575114
- تعداد صفحه
- ۵۱۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی فرزانه قوجلو
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از متن کتاب: اینجا بازار کهنهفروشهاست. ورود مجانی است. ورود برای همه آزاد است. جماعتی شلخته. ناقلاها خوش میگذرانند. چرا داخل میشوی؟ توقع داری چی ببینی؟ من تماشا میکنم. چهارچشمی میپایم که چه اتفاقی در دنیا میافتد. چی باقی میماند. چی را همینطوری به حال خودش ول میکنند. چی دیگر عزیز نیست. چی را باید قربانی کرد. چی بود که کسی فکر کرد برای دیگران جالب است. اما این، اگر قبلاً زیر و رویش را وارسی کرده باشند، چرند است. ولی شاید چیز با ارزشی باقی مانده باشد. نه اصلاً چیز با ارزشی وجود ندارد. اما چیزی هست که من میخواهم. میخواهم نجاتش بدهم. چیزی که با من حرف میزند. با شیفتگیهای من. با من حرف میزند، از آن حرف میزند. آه… چرا وارد میشوی؟ یعنی این قدر وقت اضافی داری؟ تو تماشا میکنی. پرسه میزنی. گذر زمان را از دست میدهی. فکر میکنی به حد کافی وقت داری. همیشه بیشتر از آن چیزی که فکر میکنی وقت میگیرد. بعد دیرت میشود. از دست خودت کلافه میشوی. میخواهی بمانی. اغوا میشوی. منزجر میشوی. همه چیز به هم ریخته. همه چیز شکسته. بد بستهبندی شده یا اصلاً بستهبندی نشده. برای من از سوداها و خیالهایی میگویند که لازم نیست بدانم. لازم است. آه، نه. به هیچکدام از اینها نیازی ندارم. چیزی را با نگاهم میبلعم. باید چیزی را بردارم، بغل کنم. همانموقع که فروشندهاش مرا زیرچشمی میپاید. من دزد نیستم. بهاحتمال خیلی قوی خریدار هم نیستم. پس چرا وارد میشوم؟ فقط برای آنکه بازی کنم. بازی قایم باشک. بدانم چی بود و قیمتش چقدر بود، چقدر باید میبود و چقدر باید در آینده باشد. اما شاید قیمت نکنم، چانه نزنم، خرید نکنم. فقط تماشا کنم. فقط ول بگردم. احساس میکنم سبکبالم. ذهنم خالی است. پس چرا وارد میشوم؟ خیلی جاها مثل اینجاست. دشتها، میدانها، خیابانهای طاقدار، اسلحهخانهها، پارکینگها، اسکلهها. همه جا میتواند باشد، گرچه اتفاقی گذرم به اینجا افتاده. همه جا میتواند باشد. اما من به اینجا میآیم. با بلوز و شلوار جین و کفشهای تنیس: منهتن [1] ، بهار 1992. اینجا تجربهای تحقیرآمیز از هستی ناب است. کسی را میبینی که کارتپستالِ هنرپیشهها را میفروشد، کسی دیگر سینی انگشترهای ناواهوها را نشانت میدهد. این یکی جعبهای دارد پر از کاپشنهای خلبانان جنگ جهانی دوم، آن یکی مشتی چاقو. اتومبیلهای آن مرد را ببین، ظرفهای بلور آن زن را، صندلیهای حصیری آن مرد، کلاههای سیلندری آن زن، و مردی هست با سکههای رومی، و آنجا… جواهری، گنجی را میبینی. میتوانست اتفاق بیفتد. میتوانستم ببینمش. شاید بخواهمش. شاید بخرمش تا هدیه بدهم؛ بله، هدیه به کسی دیگر. دستکم میتوانم بفهمم که وجود داشت و اینجا میشد پیدایش کرد. چرا وارد میشوم؟ تا همین جا هم کافی نیست؟ میتوانستم بفهمم که اینجا نیست. مطمئن نیستم چی میتواند باشد. میشد آن را سرجایش روی میز بگذارم. هوسم مرا به جلو هل میدهد. به خودم میگویم چه میخواهم بشنوم. بله. کافی است. داخل میشوم. پایان حراج تابلوهای نقاشی است؛ لندن، پاییز 1772. تابلو در قابی برجسته با برگهای طلایی روی دیوار جلوی اتاق بزرگ آویزان است؛ ونوسی است در حال دلربایی از کاپید که میگفتند کار کورِجو [2] است و صاحبش خیلی به آن امیدوار بود؛ فروخته نشد. کار کورِجو نبود. اتاق کمکم خالی میشود. مردی چهل و دو ساله، بلند قامت (برای آن روزگار مردی بلندقد بود) و خوشسیما آهسته جلو میآید، همراه مردی که شبیه او بود و نصف سنش را داشت و با فاصلهای از سر احترام همراهیاش میکرد… هر دو لاغر بودند، با پوستی رنگپریده و ظاهر بیاعتنای اشراف. مرد مسنتر گفت: «ونوسِ من! مطمئن بودم که فروش میرود. خیلیها به آن علاقهمند بودند.» مرد جوانترگفت: «اما افسوس.» عاقلهمرد به فکر فرو رفت، مشکل میشد فهمید که آیا تمایز تابلو خودش کفایت میکرد یا نه، واقعاً گیج شده بود. مرد جوانتر با اخمی بر پیشانی گوش میداد. مرد مسن ادامه داد: «چون جدایی از آن برایم غمانگیز بود، به خودم گفتم حالا که فروش نرفته پس باید خوشحال باشم. اما ضرورت وادارم کرد و فکر نمیکنم قیمت بالایی رویش گذاشته باشم.» به ونوسش زل زد. عاقله مرد ادامه داد: «مشکلترین چیزی که الآن وجود داره این نیست که چرا تابلو فروش نرفته (مشکل دور نگه داشتن طلبکارها هم نبود) بلکه مشکل تصمیم برای فروش بود؛ چون من عاشق این تابلو بودم پس میدانستم که باید بفروشمش و تصمیم گرفتم از دستش خلاص بشوم؛ و حالا چون کسی چیزی را نخواست که من ارزشش را میدانستم و برای من باقی مانده باید مثل گذشته دوستش داشته باشم، اما دیگر آن طوری دوستش ندارم، من قمار میکنم. بعد از آن که سعی کردم دوستش نداشته باشم تا بتوانم بفروشمش، دیگر نمیتوان












































