پرش به محتوای صفحه

از پس پرده های مه الود

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۸۰

صفحه

۱۳۹۹

سال چاپ

رقعی

قطع

گزیده ای از متن کتاب کتاب مجموعه داستان کوتاه از پس پرده های مه آلود نوشتۀ محمدرضا پورجعفری نام دقیق آدم‏ها اول گفتم بروم یکراست توی داستان. درست سرِ همان صُفّه‏ای بنشینم که استادم خواجه ابوالفضل بیهقی آن را دیده‏ست و توصیف‏ کرده. اما نتوانستم. صُفّه که سایبانی هم ندارد وسط بیابانی بَحت‏و بسیط افتاده‏ست. آدم‏های زیادی از هر جا و از هر رنگ بر این صفه نشسته‏ان

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-794004
تعداد صفحه
۱۸۰
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۳۹۹

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از متن کتاب کتاب مجموعه داستان کوتاه از پس پرده های مه آلود نوشتۀ محمدرضا پورجعفری نام دقیق آدم‏ها اول گفتم بروم یکراست توی داستان. درست سرِ همان صُفّه‏ای بنشینم که استادم خواجه ابوالفضل بیهقی آن را دیده‏ست و توصیف‏ کرده. اما نتوانستم. صُفّه که سایبانی هم ندارد وسط بیابانی بَحت‏و بسیط افتاده‏ست. آدم‏های زیادی از هر جا و از هر رنگ بر این صفه نشسته‏اند و فرمان‏ رانده‏اند و فرمان ‏بُرده‏اند. حالا کسی آنجا نیست. امروزه این صفه‏ها کاربرد چندانی ندارند. حافظه‏ی خواجه ابوالفضل هم اندکی کند شده. خیلی چیزها را هم البته از استادش خواجه‏بونصر مُشکان شنیده‏ست. اما صفه آنجاست. برساخته از تیروتخته که نطعی هم درگوشه‏ی شرقی برآن انداخته‏اند. نمی‏دانم در مشکان یا بیهق بود که این سکوی شاهانه ساخته‏شد. به‏قول علما به‏اقرب احتمال بیهق بوده. تلاش استادم که مدام به ‏استادش خواجه‏بونصر ارجاع می‏دهد، البته ستودنی‏ست و پیداست می‏خواهد مسئولیت داستان را از خود سلب کند. اما من این کار را نمی‏کنم. یکراست آمده‏ام توی داستان که مسئولیتش را بپذیرم. ممکن‏است بگویید مسئولیت‏پذیری آن هم پس از قریب هزار سال کار دشواری نیست. نه گردن‏زدنی، نه رجمی، نه طردی. خوب! آدم مسئولیت می‏پذیرد و بعدش هم تِرِکمان می‏زند. کی ‏به کیه ؟ اما اگر شما از ماجرا باخبر باشید، این‏طور فکر نمی‏کنید. در واقع با بلاهایی که سرِ خواجه ابوالفضل آمد و پس از دوره‏ی حبس و زیر فشارهای گوناگون مالی و عقیدتی و سیاسی، باید عقل کرده‏ باشد و همه‏چیز را بوسیده و کنار گذاشته! در اینجا داستان کمی مغشوش است. خیلی‏چیزها را نمی‏دانم: نام دقیق کسانی که بر این صفه نشستند و سرهایی که بر نطع افتادند. اما راهی به‏نظرم می‏رسد. شماری از خانها را که آمدند و زدند و کشتند و رفتند، با نشانه‏های الفبایی نام می‏برم. تنها به این دلیل که نامهاشان را نمی‏دانم. وانگهی کسانی که به ‏این سادگی ازروی صفه‏ی کذا ناپدید شدند چگونه می‏توانند تمام‌قامت با همه‏ی نشانه‏ها و ویژگی‏ها به صفحه‏ی کاغذ باریابند؟ این داستان همچون کویر بیکرانه به‏نظر می‏آید. نویسنده نمی‏تواند راحت پشت میزش بنشیند و داستانی مثل «جنگل گمشده» یا «جنگل زخمی»، حتا «جنگل سوخته» بنویسد. بلکه ناگزیر است گام به آن آستانه‏ی پراز دهشت‏ومرگ بگذارد و از نزدیک شاهد مرگامرگی باشد که همه‏جا را فراگرفته‏ست. اسبی هم نیست که تندتر براند. همه‏ی اسبها را پِی کرده‏اند. ازاین‏رو نویسنده باید پای پیاده راه دراز پراز بیماری و خطر را گرسنه و تشنه بپیماید تا داستان را در جای خودش ــ سرِ بزنگاه ــ بگیرد. البته داستانی مرده که تنها با نبش ‏قبر می‏توان به معنا و مفهومش پی برد. صُفّه آنجاست. دوسوی صفه کوچه‏ای، دورتر شماری خانه‏ی پست خشتی کنار هم بُزخو کرده‏اند. چنارها در باد می‏لرزند. سدای سیرسیرک‏های پیر تنبل به‏گوش می‏رسد. پایه‏ی صُفّه از سنگ به‏بلندیِ نیم‏متر است. کف آن را از تخته‏های کلفت ساخته‏اند و در ورودیِ آن زیلویی بزرگ انداخته. زیلو که جای‏جای، خون رنگ‏باخته چرک‏مُرده‏اش کرده‏ست، تمامیِ سطح صفه را پوشانده‏ست. صفه‏ای چهارگوش پنج‏درپنج که دورتادورش بزرگان لشکری و کشوری نشسته‏اند و پیشارویشان بساطی گسترده. دور صفه کوچه‏ای‏ست که پیچ می‏زند و به‏ گوشه‏ی شرقیِ صفه می‏رسد. امیر «الف‏خان» چهارزانو بر سر نطع نشسته بساط خوردنی و نوشیدنی جلو رویش گسترده شمشیری برکنار نهاده‏ست. گرداگردش سران لشکری دوزانو نشسته، خوالیگران و خدمتکاران ایستاده این‏سو وآن‏سو در رفت‏وآمد. روبه‏روی «الف‏خان»، امیر «باخان» نیز چهارزانو، اما استوارتر نشسته‏ست و شمشیری درکناری گذاشته. هیبتی هول‏انگیز دارد و سبلتی پرپشت به‏بناگوش زده که نشان می‏دهد دستیار و همراه امیر «الف‏خان» است. چند خنیاگر و سازنده و زنی بازنده به‏ردیف در یک سوی صُفّه میان بزرگان نشسته‏اند. از چهره‏هاشان پیداست که سپاسگزار امیر «الف‏خان»‏اند، چرا که فرمان همسُفرگی به ‏آنان داده‏ست. امیر «الف‏خان» و امیر «با‏خان» روبه‏روی هم به‏هم لبخند می‏زنند و در اوج نوشخواری و شادمانی پیاله‏هاشان را به‏سوی هم بلند می‏کنند. امیر «الف‏خان» به خوانسالار اشاره‏ای می‏کند و خوانسالار کُرنش‏کنان دور می‏شود و سپس با قرابه‏ای می‏آید. همزمان با حرکت دست از نوازنده‏ها می‏خواهد که بنوازند. نوازنده‏ها با تنبور و رود و دایره آغاز می‏کنند. هنوز نخستین نت‏ها برنخاسته سروسدایی از توی کوچه همچون پِتِک‏پِتِک تاخت اسبان برمی‏خیزد. سدای سازها در سروسدای بیرون گم می‏شود؛ خورشید غروب آن‏سوی غباری ابرگون گم ‏می‏شود؛ هوای بالای سرِکوچه‏ی باریک تاریک می‏شود. امیر «الف‏خان» داد می‏زند: «سروسداها از کجاست؟» خوانسالار که دست‏به‏سینه آماده‏ی خدمت ایستاده‏ می‏گوید: «امیر “تاخان”