پرش به محتوای صفحه

چراغ اخر

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۷۵

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شمیز

نوع جلد

کتاب چراغ آخر نوشتۀ صادق چوبک گزیده ای از متن کتاب دزد قالپاق مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می‌کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ‌گوشتی کندوکو می‌کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکنندۀ تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چندتا اُقِ خشکه زد

۲۵۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-551265
شابک
۱۴۰۴۰۸۰۷۰۱
تعداد صفحه
۱۷۵
قطع
رقعی
نوع جلد
شمیز
وزن
۱۷۸ گرم
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از صادق چوبک

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب تنگسیر

صادق چوبک

نگاه

۴۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چراغ آخر

صادق چوبک

نگاه

۲۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خیمه شب بازی

صادق چوبک

جامه دران

۴۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چراغ اخر

صادق چوبک

جامه دران

۴۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب روز اول قبر

صادق چوبک

جامه دران

۵۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب انتری که لوطی اش مرده بود
۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب روز اول قبر

صادق چوبک

نگاه

۲۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تنگسیر

صادق چوبک

جامه دران

۶۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب روز اول قبر

صادق چوبک

جامه دران

۲۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چراغ آخر

صادق چوبک

جامه دران

۲۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خیمه شب بازی

صادق چوبک

جامه دران

۲۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تنگسیر

صادق چوبک

بدرقه جاویدان

۵۰۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۳٬۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چشم هایش | جلد شومیز

بزرگ علوی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب چراغ آخر نوشتۀ صادق چوبک گزیده ای از متن کتاب دزد قالپاق مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می‌کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ‌گوشتی کندوکو می‌کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکنندۀ تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چندتا اُقِ خشکه زد و تو خودش شاشید. مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن‌طرف‌تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. هنوز دست‌هایش تو دلش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چندتا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره‌اش با درد گریه‌آلودی باز و بسته می‌شد. چهره‌اش زور می‌زد. سیزده سال داشت و پاهاش پتی بود. یک کادیلاک لپر سیاه برّاق، مثل یک خرچسونه میان جمعیت خوابش برده بود و ککش هم نگزیده بود که قالپاقش را کنده بودند. و پسرک، مثل مگس امشی‌خورده، میان دایره‌ای که دیواری از پاهای مفلوکِ ناخوش دورش کشیده بودند تو خودش پیچ‌وتاب می‌خورد و حرف‌های سیاه سنگینِ تلخی تو گوشش می‌خورد که نمی‌گذاشت دردش تمام بشود. «مادرقحبه دزدی اونم روز روشن؟» «حتماً این همون تو بودی که پریروزم آفتابۀ خونۀ ما رو زدی.» «اصلاً بگو کی پای تو رو تو این کوچه واز کرد؟» «چن روز پیشم بادیۀ خونۀ ما رو بردن.» «تو این کوچه کسی دله‌دزّی یاد نداشت.» «حالا ماشین مال کیه؟» «ماشین؟ نمی‌شناسی؟ مال حاج احمدآقا، رئیس صنف قصابه.» «حالا آژانو صدا کنیم.» «آژان که نیس. خودمون ببریمش کلونتری.» «وختی انداختنش تو زندون و اونجا پوسید دیگه هوس دزّی نمی‌کنه.» دزد زبانش تو دهانش خشکیده بود. حس می‌کرد که بار سنگینی روش افتاده بود و نمی‌توانست از زیر آن تکان بخورد. باز یکی شانه‌اش را چسبید و بلندش کرد و تو صورتش تف انداخت و تو روش نعره کشید: «بگو کی پای تو رو تو این کوچه واز کرد؟» مردک لندهور چشم‌وردریده و یقه‌چاک بود و ته‌ریش زبری رو پوست صورتش داغمه بسته بود. پسرک می‌خواست راست بایستد اما پاهاش رو زمین بند نمی‌شد. زمین زیر پاهاش خالی می‌شد. درد کلافه‌اش کرده بود. چهره‌اش پیچ و زور زد تا توانست بگوید: «سر امام زمون نزنین، من بیچاره‌م.» باز زدندش، با مشت و لگد و سر و صورتش را پر تف کردند. هرجای تنش را که می‌شد با دست می‌پوشاند و همه را نمی‌توانست بپوشاند و ناله‌هایش بیخ گلویش می‌مرد و دهن و دماغش خون افتاده بود و با اشک‌هایش قاتی شده بود. «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدایش کنیم تا حقّشو کف دسّش بذاره.» این را سبزی‌فروش سر گذر که خوب حاجی را می‌شناخت گفت و بعد رو زمین تف کرد و نیشش واز شد. در زدند و حاجی تو زیرپیراهن و زیرشلوار چرک گل‌وگشادی آمد دم در. شکل دهاتی‌ها بود. سرش طاس بود. زیر چشم‌هایش خورجین‌های بادکردۀ چین‌وچروک دهن‌وازکرده بود. شکمش گنده بود. پسربچه‌اش هم با رخت گاوبازان آمریکایی ده‌تیر به‌دست آمد جلوی پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به مردم نگاه کرد. تکیه‌اش به پدرش بود. همسن‌وسال پسرکی بود که دست‌هاش تو شکمش بود و رو زمین دور خودش پیچ‌وتاب می‌خورد و اشک و خونش تو هم قاتی شده بود. حاجی پرسید: «دز کجاس؟» و او می‌دانست که دزد قالپاقش را مردم گرفته بودند، چون که وقتی در زده بودند به حاجی پیغام داده بودند و او می‌دانست که دزد را گرفته بودند که خودش دم در آمده بود. مردم راه دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای سر پسرک که دستش تو دلش بود و آسفالت خیابان از شاش و خونش تر شده بود و به رسیدن به او لگدی خواباند تو تهیگاه پسرک که رنگ پسرک سیاه شد و نفسش پس رفت و به تشنج افتاد. «خودشو به شغال‌مرگی زده.» «مثه سگ هفتا جون داره.» «اگه یکیشونو طناب می‌نداختن دیگه کسی دزّی نمی‌کرد.» «باید دسّشو برید تو روغن داغ گذوشت. حالام خودشو به موش‌مردگی زده.» پسرک روی زمین کنجله شده بود و کف خون‌آلودی از گوشۀ دهنش بیرون زده بود و آسفالت خیابان از پیشاب و خونش تر و سرخ شده بود. موسسه انتشارات نگاه کتاب چراغ آخر نوشتۀ صادق چوبک موسسه انتشارات نگاه

۲۵۵٬۰۰۰تومان