پرش به محتوای صفحه

چشمان تاریکی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۳۷۹

صفحه

۱۴۰۰

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

چشمان تاریکی نوشتۀ دین کونتز ترجمه زهره مهر نیا گزیده ای از کتاب : فصل اول سه‌شنبه سی دسامبر بامداد روز سه‌شنبه، ساعت دوازده ‌و شش دقیقۀ بعد از نیمه‌شب، تینا ایوانز [1] در مسیر بازگشت از یک تمرین طولانی برای اجرای نمایش جدیدش، پسرش دَنی [2] را در ماشین یک غریبه دید؛ اما بیش از یک سال از مرگ دنی می‌گذشت! تینا برای خرید یک بطری شیر و یک بسته نان سبوس‌دار، جلو

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-712732
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۸۳۸۳
تعداد صفحه
۳۷۹
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۰

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی زهره مهرنیا

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب جویندگان صدف (نقش‌جهان)

رزاموند پیلچر

ترجمه‌ی زهره مهرنیا

گستره

۳۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تئوری نفهم ها

ترجمه‌ی زهره مهرنیا

نیماژ

۵۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حکم

لوئیز اردریک

ترجمه‌ی زهره مهرنیا

رایبد

۳۸۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

چشمان تاریکی نوشتۀ دین کونتز ترجمه زهره مهر نیا گزیده ای از کتاب : فصل اول سه‌شنبه سی دسامبر بامداد روز سه‌شنبه، ساعت دوازده ‌و شش دقیقۀ بعد از نیمه‌شب، تینا ایوانز [1] در مسیر بازگشت از یک تمرین طولانی برای اجرای نمایش جدیدش، پسرش دَنی [2] را در ماشین یک غریبه دید؛ اما بیش از یک سال از مرگ دنی می‌گذشت! تینا برای خرید یک بطری شیر و یک بسته نان سبوس‌دار، جلو یک فروشگاه شبانه‌روزی نگه داشت. زیر نم‌نم باران، کنار یک شورولت استیشن کرم‌رنگ و متالیک پارک کرد. در نور چراغ سدیمیِ خیابان، باران زردرنگ به نظر می‌آمد. پسرش روی صندلی جلو ماشین نشسته و منتظر کسی بود تا از فروشگاه بیرون بیاید. تینا فقط نیم‌رخ صورتش را می‌دید، اما دردمندانه او را شناخت و به نفس‌نفس افتاد. _ دنی! پسر، دوازده‌ساله به نظر می‌آمد؛ هم‌سن دنی. مثل دنی موهای پرپشتی داشت و بینی‌اش شبیه بینی او بود. فکش هم زاویه‌دار بود؛ مثل دنی. زیرلب اسم پسرش را زمزمه کرد؛ انگار می‌ترسید که اگر بلند حرف بزند، این چهرۀ محبوب را بترساند. پسر یک دستش را در دهانش برد و انگشت شستش را به‌آرامی گزید؛ بی‌اینکه متوجه نگاه خیرۀ تینا باشد. این همان عادت سال آخر زندگی دنی بود که تینا تلاش می‌کرد آن را از سر او بیندازد و موفق نشد. حالا به این پسر نگاه می‌کرد و می‌دید که شباهتش به دنی، چیزی بیش از یک اتفاق محض است. ناگهان دهانش خشک شد و قلبش به تپش افتاد. هنوز به از‌دست‌دادن تنها پسرش عادت نکرده‌بود؛ نمی‌خواست و تلاشی هم نمی‌کرد که به آن عادت کند. شباهت این پسر به دنی، شک به دلش انداخت که شاید اصلاً مرگی در کار نبوده‌است. _ شاید… شاید این پسر واقعاً دنی باشد؛ چرا نه! هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، به نظرش منطقی‌تر می‌رسید‌. به هر حال، او هرگز جسد دنی را ندیده‌بود. پلیس و مأموران تدفین به او توصیه کرده‎‌بودند که «به‌خاطر متلاشی‌شدن بدن دنی، بهتر است او را نبیند». سرگشته و ماتم‌زده، توصیۀ آنها را پذیرفته‌بود.  در تمام مدت مراسم خاکسپاری دنی، درِ تابوتش بسته‌ بود. اما شاید در تشخیص جسد اشتباه کرده‌بودند. شاید این دنی او نبود که در تصادف کشته شده‌بود. شاید به سرش ضربه‌ای شدید خورده‌‌ و حافظه‌اش را از دست داده‌باشد. بله… شاید از آن اتوبوسِ متلاشی‌ بیرون آمده‌باشد و چندین کیلومتر آن ‌طرف‌تر از صحنۀ تصادف، بدون کارت شناسایی پیدا شده‌باشد. شاید نتوانسته‌باشد که‌ به آنها بگوید کیست و از کجا آمده‌است. این، امکان داشت؛ نداشت؟ چنین داستان‌هایی را در فیلم‌ها دیده‌بود. حتماً همین‌طور بود؛ فراموشی. اگر موضوع این بود، حتماً از نوانخانه سر درآورده و یک زندگی جدید را شروع کرده‌بود. حالا هم در یک شورولت کرم‌رنگ نشسته و سرنوشت، او را به تینا رسانده‌بود و… پسر، متوجه نگاه خیرۀ تینا شد، سرش را به‌آرامی به سمت او برگرداند. نفس تینا در سینه‌اش حبس شد. از پشت شیشۀ ماشین و زیر نور عجیب گوگردی‌رنگ به هم خیره شدند. تینا حس کرد که دارند از ورطه‌ای بی‌کران در زمان، مکان و سرنوشت با هم ارتباط برقرار می‌کنند، اما به‌ناگزیر توهم‌هایش از هم پاشید؛ چون او دنی نبود. چشمان خیره‌اش را از پسر برداشت و به دست‌های خود نگاهی انداخت. آن‌چنان فرمان را محکم چسبیده‌بود که دست‌هایش درد گرفته‌بودند. _ لعنتی! از خودش عصبانی بود. فکر می‌کرد زنی قوی، زرنگ و معقول است که می‌تواند با هر مشکلی در زندگی‌اش کنار بیاید، اما حالا این ناتوانی مستمر در پذیرش مرگ دنی، افکارش را به‌هم ریخته‌بود. با گذشت از اولین شوک و پس از مراسم خاکسپاری، مواجهه با آسیب‌های روحی این اتفاق را آغاز کرده‌بود. کم‌کم، روزبه‌روز و هفته‌به‌هفته، دنی را با غم، احساسی از گناه، اشک ‌و آه و تلخی زیاد پشت‌سر گذاشته‌بود. در کنار این احساسات، حس می‌کرد ثبات و اراده‌ای قوی دارد. در یک سال گذشته، او در کارش ارتقاء پیدا کرده‌بود. سخت کارکردن برایش نوعی مورفین به حساب می‌آمد که با آن دردش را تسکین بدهد و این زخم را تیمار کند. اما پس از چند هفته، دوباره به شرایط دهشتناکی بازگشته‌بود که درست بعد از شنیدن خبر تصادف دنی در آن غوطه‌ور شده‌بود. این احساسات به نظرش غیرعقلانی می‌آمد و به همین دلیل، به‌وضوح انکارشان می‌کرد. احساسات تأثربرانگیزی او را فراگرفته‌بودند؛ احساس‌هایی که می‌گفتند بچه‌اش هنوز زنده ‌است. زمان می‌بایست دلتنگی‌اش را کم می‌کرد، اما درعوض روزهای رفته، دایره‌ای از غم به دورش می‌کشیدند. پسر داخل ماشین استیشن، اولین کسی نبود که تینا تصور می‌کرد دنی است. در هفته‌های اخیر، پسر گم‌شده‌اش را در ماشین‌های دیگر، در حیاط مدرسه -وقتی داشت از جلو آن رد می‌شد- در خیابان‌ها و در سالن سینما دیده‌بود. مدتی بود که خواب‌هایی تکراری می‌دید و دنی در این خواب‌ها زنده بود. هر بار، تا چند ساعت پس از بی