دیوهای خوش پوش
۱۳۵
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
شومیز - رقعی
نوع جلد
کتاب دیوهای خوشپوش مجموعه داستان کوتاهی از گلی ترقی است. چاپ اول این کتاب در سال 1399 بوده است. دیوهای خوشپوش تازهترین اثر این داستاننویس معاصر است و مانند دیگر آثار این نویسنده، فضایی ایرانی و نثری روان و ساده دارد. این مجموعه از شش داستان تشکیل شده است: «ملاقات با شاعر»، «دیوهای خوشپوش»، «زندگی دیگران»، «ببر مازندران»، «میس دانر و پسرهای کلاسسنگی» و
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-394261
- تعداد صفحه
- ۱۳۵
- نوع جلد
- شومیز - رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نیلوفر
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب دیوهای خوشپوش مجموعه داستان کوتاهی از گلی ترقی است. چاپ اول این کتاب در سال 1399 بوده است. دیوهای خوشپوش تازهترین اثر این داستاننویس معاصر است و مانند دیگر آثار این نویسنده، فضایی ایرانی و نثری روان و ساده دارد. این مجموعه از شش داستان تشکیل شده است: «ملاقات با شاعر»، «دیوهای خوشپوش»، «زندگی دیگران»، «ببر مازندران»، «میس دانر و پسرهای کلاسسنگی» و «دنیای پنهانی دنی آ.». موضوع این داستانها زندگی هرروزه و روابط انسانی است که به نظر ساده و واضح میآید، اما در برشهایی از آن عمق و ورطهی ژرفش در قصه تصویر میشود. از موضوعات تکرارشوندهی این داستانها میتوان به بازگشت به روزهای گذشته و آنچه به زمان پیشین مربوط است به عنوان مفر، هجرت و رفتن به هرجا جز جای کنونی؛ نقابها و ظاهری که آدمها پشت آن خود را پنهان میکنند و عشق به نویسندگی و داستاننوشتن و بیان احوالات در واژگان اشاره کرد. طرح جلد کتاب از مجموعهی دیوهای در سفر اثر «ملکه نائینی» هنرمند و عکاس انتخاب شده است. گلی ترقی در یک خانوادهی فرهنگی و مرفه به دنیا آمد. پدر او مجلهای معروف به نام ترقی داشت و این پیشینهی فرهنگی بر این نویسنده تأثیرگذار بود. او اولین مجموعه داستانش را با نام « من هم چهگوارا هستم » در سال 1348 منتشر کرد. این نویسنده شش مجموعه داستان دارد و سه رمان به نامهای « خواب زمستانی »، « اتفاق » و « بازگشت » نوشته است. بریدهای از کتاب: «یک هفته مانده به عید هیجان و دلهرهی من (دلهره از شدت خوشی) شروع میشد. به جای راه رفتن میدویدم و معلق میشدم. آنقدر حرف میزدم که سرها باد میکرد. روزهای هفته را میشمردم. جر میزدم: یکشنبه را جا میانداختم، پنجشنبه را ول میکردم، از روی سهشنبه میپریدم، نفسزنان خودم را به صبح جمعه میرساندم و پشت در خانهی مادربزرگ ولو میشدم.»








































