پرش به محتوای صفحه

دلشاد

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۴۶

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب “دلشاد” کتاب گرسنگی و سیری نوشتۀ بشری خلفان ترجمۀ اصغر علی کرمی گزیده ای از متن کتاب: دلشاد مادرم قسم می‌خورد که وقتی از شکمش بیرون آمدم می‌خندیدم. نام مرا فرحان گذاشت، یعنی خوشحال و می‌خواست با این نام‌گذاری از شومی و بدقدمی من کم کند، چراکه پدرم هم‌زمان با تولد من، وقتی در نمکزار دنبال گنج می‌گشت، زیر درختی بديمن از تشنگی هلاک شد. در کرانۀ شرقی صحرای

۳۲۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-679325
شابک
۱۴۰۲۰۸۱۵۰۱
تعداد صفحه
۲۴۶
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از بشری خلفان

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دلشاد (کتاب گرسنگی و سیری)

بشری خلفان

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

نگاه

۳۲۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن
۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گوزن در بوران شدید
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان
۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى
۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى
۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشغالدونی
۱۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای
۱۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دومین پاتک به نانوایی

هاروکی موراکامی

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

تمدن علمی

۴۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب به وقت زن بودن اثر سعاد الصباح و ترجمه ی اصغر علی کرمی

سعاد الصباح

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

شالگردن

۱۰۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاک

حسین المطوع / اصغر علی کرمی

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

نگاه

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاک (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ149)

حسین المطوع

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

نگاه

۸۷٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دلشاد (کتاب گرسنگی و سیری)

بشری خلفان

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

نگاه

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیدار ما باد بود

مالک البطلی

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

علم

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب وقتی گرگ ها پیر می شوند

جمال ناجی

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

ثالث

۲۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه داستان شهر فراری

امیر علی

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

تمدن علمی

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دورتر از شاخه نیلوفر

محمود درویش

ترجمه‌ی اصغر علی کرمی

تمدن علمی

۱۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب “دلشاد” کتاب گرسنگی و سیری نوشتۀ بشری خلفان ترجمۀ اصغر علی کرمی گزیده ای از متن کتاب: دلشاد مادرم قسم می‌خورد که وقتی از شکمش بیرون آمدم می‌خندیدم. نام مرا فرحان گذاشت، یعنی خوشحال و می‌خواست با این نام‌گذاری از شومی و بدقدمی من کم کند، چراکه پدرم هم‌زمان با تولد من، وقتی در نمکزار دنبال گنج می‌گشت، زیر درختی بديمن از تشنگی هلاک شد. در کرانۀ شرقی صحرای بزرگ میان خیمه‌ای به دنیا آمدم و در خیمۀ دیگری در کرانۀ غربی همان صحرا بزرگ شدم. با عیسی و حسین و نوریه مسابقه می‌دادم و سوار بر اسبی که با شاخۀ نخل ساخته بودیم می‌تاختم و صدای فریادم همیشه بلند بود و با آمیزه‏ای از کلمات کودکانه و نفرین‌های بزرگسالان و فحش‌های مادران، نعره می‌زدم. کمکشان دعوا می‌کردم و به خاطر آنها، پیشانی‌ام با سنگی که بچه‌های محلۀ همسایه پرتاب کرده بودند زخمی شد و وقتی روی زخم را با خاک پوشاندم، باریکۀ خون بند آمد. با آنها از دیوار طویلۀ آلبانیایی‌ها بالا رفتم و دور از چشم دیگران از خرماهای فاسدی که به گاوها می‌دادند برداشتم و بدون آنکه کسی بفهمد خوردم. در کنار آنها «ماحلیمه» سرزنشم می‌کرد و کتکم می‌زد، با من شبیه آنها رفتار می‌کرد و من دوست داشتم کنارش بخوابم. اما اندکی پیش از غروب آفتاب به محلۀ خودمان برمی‌گشتم که همه مرا «آب‌آورده» صدا می‌کردند، و من که نمی‌دانستم چگونه این نام را به ارث برده‌ام جواب آنها را می‌دادم. درواقع این نام را پذیرفته بودم، همان‌طور که نبودن پدرم را پذیرفته بودم. مادرم به من گفته بود پدرم چند ماه قبل از به دنیا آمدن من مُرد و مرگ او باعث شد مردم مسقط گرفتار بی‌آبی شوند، چون چشمۀ «النل» بعد از آنکه چوپان‏ها جنازۀ پدرم را پیدا کرده بودند، شور شده بود. جنازۀ پدرم را زیره درختچه‌ای در نمک‌زار پیدا کرده بودند که از بین رفته بود و او را از طنابی که با لیف خرما بافته بود و همیشه به کمرش می‌بست، شناخته بودند. اما هیچ‌کس حرف مادرم را باور نمی‌کرد. خودم وقتی بزرگ شدم به چشمۀ النل رفتم و دیدم آبش شیرین است. هیچ‌کس هم به یاد نمی‏آورد که روزی پدری داشته‏ام. معنای «آب‌آورده» را وقتی بزرگ‌تر شدم فهمیدم و متوجه شدم لحن کسانی که با آن صدایم می‌کنند، هنگام گفتن این کلمه فرق می‌کند. سرِ همین با سعید بن ناصر دعوا کردم و بچه‌های دیگر بر سرم ریختند و مرا به باد مشت و لگد گرفتند و جنازه‌ام را جلوی خیمه‌مان انداختند. خون از دماغ و دهانم جاری بود. مادرم از دور نگاه می‌کرد و دخالتی نداشت. اما بعد که بچه‌ها رفتند، مشتی خاک برداشت و روی زخم‌هایم ریخت. تصمیم داشتم بعد از مرگ مادرم، با ماحلیمه زندگی کنم و نوریه را به زنی بگیرم و مانند آنها بلوچ شوم. همۀ کلماتی که از نوریه یاد گرفته بودم زیبا بود و فحش‌هایی که عيسى و حسین وقتی عصبانی می‌شدند به من می‌دادند هم به نظرم مفید می‌آمد و به درد می‌خورد. ولی مادرم تا کوچک بودم نمرد و در همان خیمۀ کوچکمان که به‌سختی ما و جعبۀ چوبی را در خود جا می‌داد بزرگ شدم. با همین نامى که روزبه‌روز سنگین‌تر می‌شد بزرگ شدم و وقتی نُه سالم بود، مادرم را در خیمه مرده یافتم. ناچار گریه کردم و غیر از من هیچ‌کس دیگری گریه نمی‌کرد. پس از آنکه مادرم را به خاک سپردند و به خیمه‌هاشان برگشتند، در خیمه تنها ماندم، تنها من و جعبۀ چوبی مانديم که روسری زرد و دبۀ کوچکی در آن بود که اندکی روغن تهش داشت و مادرم هر صبح که برای آوردن آب بیرون می‌رفت، پیشانی‌اش را با آن چرب می‌کرد. انگشتم را داخل دبه کردم و کمی از روغن غلیظش درآوردم و نزدیک بینی‌ام بردم. بوی مادرم را می‌داد. بوی موهایش که به هم چسبیده بود و من پشت آنها می‌خوابیدم، بوی مادرم را می‌داد که شیر می‌جوشاند یا روسری‌اش را خیس می‌کرد و به سرش می‌بست، بوی مادرم را می‌داد که آتش روشن می‌کرد یا جیغ می‌کشید و به دنیا و اهل محل و من فحش می‌داد. ناگهان احساس کردم همۀ فحش‌ها و نفرین‌هایش بر سر من فرود آمده و موج زورمندی از خنده مرا در میان گرفته و با خود می‌برد. نفهمیدم براثر شدت خنده چقدر روی زمین ولو شده‌ام و نمی‌دانستم آیا کسی صدای خنده‌ام را شنیده است یا نه. اما به‌سختی خودم را جمع‌وجور کردم و و از جا بلند شدم. به محلۀ پایین رفتم و به ماحلیمه گفتم مادرم مرده و می‌خواهم با نوریه ازدواج کنم و در خیمۀ آنها زندگی کنم. اما ماحلیمه گفت که نمی‌توانم با نوریه ازدواج کنم، زيرا ما خواهر و برادریم و نمی‌توانم در خیمۀ آنها زندگی کنم، چون خیلی کوچک است و من باید به محلۀ خودمان برگردم، چون عرب به دنیا آمده‌ام. ماحليمه نمی‌دانم «فضیله بنت بطى» دیگر چگونه زنی بود، ولی به خاطر کاری که با این کودک کرد هیچ‌وقت نمی‌بخشمش. طفلکی تازه راه رفتن یاد گرفته بود که او را لخت و عور دنبال خودش راه می‏انداخت و ساعت‌ها روی

۳۲۵٬۰۰۰تومان