خاک
۲۴۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “خاک” نوشتۀ حسین المطوع ترجمۀ اصغر علی کرمی گزیده ای از متن کتاب: فصل یکم «در میان قبرها از خود پرسیدم: آیا راحتی و آسایش در غیر از این گودالها در جای دیگری هست؟ آنگاه به کرمی اشاره کرد که عمرش را آنجا گذرانده بود و گفت: نمیدانم.» نمیدانم از کجا و چگونه به این آدمی تبدیل شدم که حالا هستم. شاید همهچیز با حجیسعد شروع شد؛ شاید هم از گوسفندی که یک روز
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-194565
- شابک
- ۱۴۰۱۰۲۱۸۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۴۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی اصغر علی کرمی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “خاک” نوشتۀ حسین المطوع ترجمۀ اصغر علی کرمی گزیده ای از متن کتاب: فصل یکم «در میان قبرها از خود پرسیدم: آیا راحتی و آسایش در غیر از این گودالها در جای دیگری هست؟ آنگاه به کرمی اشاره کرد که عمرش را آنجا گذرانده بود و گفت: نمیدانم.» نمیدانم از کجا و چگونه به این آدمی تبدیل شدم که حالا هستم. شاید همهچیز با حجیسعد شروع شد؛ شاید هم از گوسفندی که یک روز در حیاط خانهمان قربانی کردم. بههرحال حجیسعد با چهرهای شگفتزده روبهرویم ایستاد و گفت: _ پدرت زندگی میفروشد و تو میخواهی مرگ بخری؟ _ من هم میخواهم فروشنده باشم. _ هیکل به این گندگی و این همه هوش و ذکاوت، ماشاءاللّه. نه عزیزم، تنها عزرائیل فروشندۀ مرگ است؛ ما آن را میخریم و به جایش قبر میفروشیم. همیشه مرا با نیش و کنایههایش آزار میداد. میگفت جانشین سقراط است «ولی او حکمتش را از آسمان آورده و من ذرهذره از زمین بیرون کشیدهام». برای هر چیز کوچک و بزرگی فلسفهبافی میکرد: «وقتی قبری میکنی باید آن را با عشق پر کنی، مراقب باش که تو چیزی از زمین نمیستانی، بلکه چیزی به آن میپردازی.» درست است… . این نخستین باری بود که قدم به قبرستان میگذاشتم. در را باز کرد و به دیوار تکیه داد. چهار تکه سنگ مربعی برداشت و با هم از راهرویی رد شدیم که از ورودی قبرستان شروع میشد. سنگها را کنار چهار سنگ مربع دیگری که شبیه آنها بود، روی هم چید. خودش روی سنگهایی که از قبل چیده بود نشست و با دست به من اشاره کرد که روی دستۀ دیگر بنشینم. _ چرا؟ همانطورکه میپرسید چشمانش در کیسهای که فلاکس چای را از آن درآورده بود دنبال چیزی میگشت. _ چه؟ سرش را بالا آورد و صورت مرا بررسی کرد و دوباره نگاهش را به داخل کیسه برگرداند. _ چرا میخواهی اینجا کار کنی؟ _ پدرم میگوید دیگر بزرگ شدهام و… . _ قند یادم رفت. _ اشکال ندارد. _ بفرما. _ پدرم میگوید دیگر بزرگ شدهام و باید… . _ فهد! چرا میخواهی اینجا کار کنی؟ چرا در قبرستان؟ برو به پدرت در جمع کردن گیاهان کمک کن. ماهیگیری و ملوانی هم بد نیست؛ یا اصلاً برو دنبال کشاورزی. چه چیزی باعث شده کار در مردهشورخانه و قبرستان را انتخاب کنی؟ – من انتخاب نکردهام. از خانه بیرون آمدم تا کار پیدا کنم. همانطور راه را گرفتم تا پشت دیوار اینجا رسیدم و شب مرا گرفت. سرم را به دیوار تکیه دادم و یادم نیست چه وقت خوابم برد. خورشید که بالا آمد فهمیدم به قبرستان آمدهام و به فکرم رسید همینجا دستبهکار شوم. _ به فکرت رسید که در قبرستان مشغول شوی! چه جالب. چقدر دستمزد میخواهی؟ _ نمیدانم. بهاندازۀ خوردوخوراک روزانهام خوب است؟ و نمیدانم چرا وقتی سرش را برگرداند و سکوت کرد، دچار دلشوره شدم. به جای پای خودش روی زمین خیره شده بود و من آرزو میکردم قبول کند. پیش از آن هرگز در چنان موقعیتی قرار نگرفته بودم؛ حتی نمیدانم چرا این فکر به ذهنم رسید که در قبرستان کار کنم، با اینکه تا ساعتی پیش حتی به خواب هم نمیدیدم که روزی به کار در چنین جایی علاقهمند شوم. آهی کشید و گفت: «باشد». من هم آه کشیدم و لبخند زدم. امروز هیچکس نمرد. قرار گذاشتیم با کفنودفن اولین جنازه آموزش مرا شروع کند. چند ساختمان و اتاقک رها شده اطراف قبرستان به چشم میخورد. بیشتر آنها دارای نماهای شیشهای بودند. شیشههای بسیاری از آنها شکسته بود و فقط چندتایی سالم مانده بود. در میان آنها یک اتاقک چهارگوش که دیوارهای خاکستری داشت و از قضا پشت یکی از اتاقهایی قرار گرفته بود که شیشههای نمای آن سالم بود، نظرم را جلب کرد. یک درِ کوچک دو اتاق را به هم وصل میکرد و دیوار سمت راستی آن نیز درِ دیگری داشت که به یک حمام کوچک وصل میشد. خانۀ جدیدم را یافته بودم. باید به خانه بروم و پیش از آنکه دهانم پر از خاک شود لقمهای نان بخورم. تا آن زمان هرگز از خانه دور نشده بودم. روز گذشته از روزهای سخت زندگیام بود، یا بهتر بگویم سختترین روز زندگیام بود. صورت برادرم، سعد، کبود شده و چشمهایش از حدقه بیرون زده بود… . دستهایش، که بازوان مرا با فشار زیاد گرفته بود، داشت شل میشد و بازویم را رها میکرد. دستهایم دور گردنش حلقه بود و پاهایش دو وجب از زمین بلند شده بود؛ کمرش به دیوار خانه چسبیده بود و داشت میلرزید. یک لحظه سرم را چرخاندم و با پدرم، که عینک از چشمش افتاده بود، چشمدرچشم شدم. نفهمیدم با نگاهش چه میگوید؛ آیا از من خواهش میکرد تا دستهایم را از گردن پسرش بردارم؟ آیا او هم عصبانی بود و از ضربهای که خورده بود درد میکشید؟ نفمیدم. فقط دستهایم را از دور گردن سعد باز کردم و رهایش کردم تا روی زمین بیفتد و خرناس بکشد. انگار در گلویش دنبال سوراخی میگشت تا هوا را به قفسۀ سینهاش برساند. رهایش کردم و از خانه بیرون زدم. آیا












































