دوستان من

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۸۸

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب دوستان من نوشتۀ امانوئل بوو ترجمۀ منصور انصاری گزیده ای از متن کتاب: 1 از خواب که بیدار می‏شوم دهانم باز است. دندان‌هایم چرب‏ و چیلی­اند؛ بهتر است شب‌ها مسواک بزنم، هیچ وقت حال این کار را نداشته‌ام. چشمانم قی بسته‌اند. شانه‏هایم دیگر درد نمی‌کنند. موهای خشک افتاده‌اند روی پیشانی‏ام. لای انگشتانم را باز می‌کنم و موهایم را عقب می‌کشم. کار بی‌خودی است؛ مثل

۲۴۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-508424
شابک
۱۴۰۰۰۷۲۴۰۲
تعداد صفحه
۱۸۸
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از امانوئل بوو

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب شب آخر

امانوئل بوو

ترجمه‌ی قاسم مومنی

ماهی

۲۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ارمان

امانوئل بوو

ترجمه‌ی قاسم مومنی

ماهی

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازگشت فرزند و بکن لبرویر

امانوئل بوو

ترجمه‌ی قاسم مومنی

ماهی

۱۱۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از منصور انصاری

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب همۀ رویاهایتان را به یاد می اورم

رنه فرنی، منصور انصاری

نگاه

۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب در انتظار بُوجانگِلز

اولیویه بوردو، منصور انصاری

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب سکه سازان

اندره ژید

ترجمه‌ی حسن هنرمندی

نگاه

۹۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب وقتی صدا را مرتکب شدم

میثم ریاحی

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین شدگان نمیر میران (جلد دوم)
۵۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کیمیای سعادت

بهاالدین خرمشاهی، ابوحامد امام محمد غزالی طوسی

نگاه

۱٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر ریل های برزخ

هادی خورشاهیان

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حماسه ملی ایران

بزرگ علوی، تئودور نولدکه

نگاه

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بدرود اناتولی

دیدو سوتیریو، غلامحسین سالمى

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عشق انتقالی

زیگموند فروید، محمد رحیمی پویا

نگاه

۲۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان خواجوی کرمانی
۱٬۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نصرت رحمانی
۵۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه ها | نیما یوشیج
۴۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نیما یوشیج

نسخه بردارى

نگاه

۱٬۹۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب دوستان من نوشتۀ امانوئل بوو ترجمۀ منصور انصاری گزیده ای از متن کتاب: 1 از خواب که بیدار می‏شوم دهانم باز است. دندان‌هایم چرب‏ و چیلی­اند؛ بهتر است شب‌ها مسواک بزنم، هیچ وقت حال این کار را نداشته‌ام. چشمانم قی بسته‌اند. شانه‏هایم دیگر درد نمی‌کنند. موهای خشک افتاده‌اند روی پیشانی‏ام. لای انگشتانم را باز می‌کنم و موهایم را عقب می‌کشم. کار بی‌خودی است؛ مثل ورق‌های یک کتاب نو راست می‏شوند و دوباره می‌افتند روی چشمانم. سرم را که پایین می‏آورم، حس می‏کنم ریشم درآمده؛ گردنم را می‏خاراند. پسِ گردنم گرم شده، طاق‌باز می‌مانم، چشمانم را باز می‏کنم، ملافه‌ها را تا چانه بالا می‏کشم تا مبادا رختخوابم دوباره سرد شود. سقف براثر رطوبت لکه‌لکه شده؛ سقف اتاقم درواقع همان پشت‌بام است. بعضی جاها زیر کاغذدیواری‏ها هوا جمع شده. اسباب و اثاثم‏ شبیه خرت‌وپرت‌های سمساری است که در پیاده‏رو ولو شده‏اند. لولۀ بخاری کوچک شبیه زانویی است که با کهنه‌پارچه‌ای باندپیچی شده. بالای پنجره سایبانی کج آویزان شده که دیگر به درد لای جرز هم نمی‏خورد. موقع دراز کشیدن، کف پاهایم را روی میله­های عمودی تخت بالا و پایین می­کنم؛ انگار که طناب­بازی می­کنم. فقط یک طرف لباس‌هایم صاف و نرم است، طرف دیگرشان  عضله­های نرم پشت ساق پایم را اذیت می کند. بند کفش‌هایم دیگر آن تکه فلزی را ندارند که معمولاً در انتهای بند کفش‌ها هست. همین که بارانی می‌بارد، اتاقم سرد می‏شود. اصلاً نمی‌شود باور کرد کسی در این سرما اینجا خوابیده باشد. آب بارانی که روی موزاییک‌ها سُر می‌خورد، بتون را می‌خورد و چاله‌آبی  کف­زمین درست می‌کند. هنگامی که خورشید تک‌وتنها در آسمان می‏درخشد، نور طلایی‏اش را تا وسط اتاق می‏گستراند. زیر چنین نوری می‌توان مگس‌ها را دید که خط مستقیمی را هزاران بار طی طریق می کنند. هر روز صبح، زن همسایه، موقع این‌ور و آن‌ور کردن اسباب و اثاث، آواز بی‌کلامی می‌خواند.درست است دیوار ضرب صدایش را می‌گیرد، ولی حس می‌کنم نزدیکِ گرامافون ایستاده‏ام. بیشتر وقت‌ها، در راه‌پله از کنارش رد می‏شوم. لبنیات‏فروش است. ساعت نه می‏آید تا به کارهای خانه‏اش برسد. قطره‌های شیر نمدی دمپایی‏اش را کثیف و پر از لکه کرده. زنان دمپایی‏پوش را دوست دارم، ولی به نظر نمی‌رسد دمپایی بتواند از پا محافظت کند. در تابستان، بالاتنه و شانه­هایش را از زیر لباسش می‏بینیم. چند وقت پیش، به او گفتم دوستش دارم. بدون دودلی زد زیر خنده، چون هم قیافه‏ام چنگی به دل نمی‌زند و هم فقیرم. مردهایی را می‌پسندد که یونیفرم به تن می‏کنند. یک‌بار دیدمش که دستش را انداخته بود زیر واکسیل­بند [1] یکی از افسران گارد جمهوری‏. در اتاق دیگر، پیرمردی زندگی می‏کند. خیلی ناخوش‌احوال است، سرفه می‌کند. به ته عصایش لاستیکی چسبانده. استخوان‏های کتفش قوز شده‌اند. سیاهرگ برجسته‏ای روی شقیقه‏اش نمایان است، درست بین پوست و استخوان. کتش از پشت دیگر به کفل‌هایش نمی‌رسد و هنگام راه رفتن چنان دو طرفش تکان می­خورد که انگارهیچی در جیب­هایش نیست. مرد بیچاره نرده‏ها را می‏گیرد وخودش را با زحمت زیاد یکی‌یکی از پله­ها بالا می کشد. همین که چشمم به او می‏افتد، تا جایی که می‌توانم نفسم را حبس می‌کنم تا بدون نیاز به نفس‏گیری دوباره، بی‏سروصدا، از کنارش عبور کنم. یکشنبه‏ها دخترش به ملاقاتش می‏آید. زیبارویی است. آستر پالتویش شبیه پرهای طوطی است؛ آن‌قدر آستر زیبایی است که با خودم می‏گویم نکند پالتو را وارونه پوشیده باشد. اما کلاهش برایش خیلی باارزش است  چون به‌محض اینکه باران می‏بارد، تاکسی می‌گیرد. این زن بوی عطر می‏دهد، البته نه از آن عطر‌هایی که در لوله‏های شیشه‏ای می‏فروشند. مستأجران خانه از او متنفرند. می‏گویند به‌جای چنین زندگی مجللی بهتر بود پدرش را از این وضع فلاکت‏بار خلاص می‏کرد. خانوادۀ لکوآن نیز در همین طبقه زندگی می‏کنند. صبح زود، صدای زنگ شماطه‏دارشان بلند می‏شود. از مردِ خانواده خوشم نمی‏آید. البته رفتارم با او کاملاً مؤدبانه است. فکر کنم چون دیر از خواب بلند می‌شوم از من ناراحت و دلخور است. لکوآن، هر شب، حدود ساعت هفت به خانه بازمی‌گردد، با لباس‌های کارلوله شده زیر بغل و سیگاری روشن گوشه لب؛ توتون سیگارش انگلیسی است؛ همین چیزها باعث شده تا مردم مدام بگویند که والا وضع این کارگرها از همه بهتر است. قدبلند و عضلانی است. با تعریف و تمجیدی راحت می­شود خرش کرد و زور بازویش را به کار گرفت. سال پیش، چمدان خانمی را از طبقۀ سوم تقریباً به‌سختی پایین آورد، آن‌قدر سنگین بود که درش بسته نمی‌شد. وقتی کسی با او صحبت می‏کند، طرف را حسابی برانداز می‏کند، چون به خیالش می‏خواهد دستش بیندازد. با پُوزخندی می‏گوید «می‏دانید، چهار سال جنگ… من… آلمانی‏ها هم نتوانستند سرم کلاه بگ

۲۴۵٬۰۰۰تومان